گویند در دشت های بلند ختن آهوبچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار. گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها، چرا نمی کرد مگر از پرآب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها. سخت مغرور و مطمئن به خویش بود. با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سُم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود، از چالاکی بسیار. روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت، در حالِ چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید. آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود، یک جا اکسیر می کردند، به قدرت آن نمی رسید. مست و شیوا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده، پس باید می یافتش، که از کجا برمی خیزد.
رفت و رفت و رفت، اما بی حاصل. آن عطر جادویی هم چنان همه جا منتشر بود. تا هرکجا که می رفت، گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو رو به سوی بازگشت می گذاشت، باز هم همان بو در مقابلش بود. رو به شمال مقابلش بود، رو به جنوب هم بود. رو به غرب مقابلش بود، رو به شرق هم بود. کارش به جنون کشیده بود، اما این وسوسه رهایش نمی کرد. بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب که آن عطر زایل نمی شد و او غافل. از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و هم چنان شیدا و بی قرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.
همه صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگِ قُلل سر به فلک کشیده را بویید، اما باز هم چیزی نیافت. سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد، تا جایی که عمر رو به آخر می برد. روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ شکسته روی برف های قله ای بلند ناغافل طعمه ی شیرکوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید، در آخرین نفس ها، با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام آنچه عمر را به خاطرش باخته بود جورید: آن رایحه جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را درنوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل، پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.
"کیمیا خاتون"
نوشته سعیده قدس

دیر شد، خیلی دیر...
می دونم الان خوشحالی، خودت این رو از خدا خواستی. حق تو نبود اونجور زندگی گوشه ی یک آسایشگاه دور افتاده که حتی اجازه ی دیدنت را هم به کسی نمی دادن. حق نبود بی تاب بیرون آمدن باشی و توانش را نداشته باشی. حالا دیگه آزاد شدی.
می دونم اگر بغضی هم توی گلومه به خاطر خودمه، برای این که دیگه نمی تونم به خودم امیدواری بدم که باز می بینمت. برای این که رفتم و دیدم حجره و مغازه ت را گرفتند، برای این که برای یه عده فقط اون دو تا مغازه مهم بود و نه شخص تو، و من دستم کوتاه بود. نمی تونستم کاری انجام بدم. چون من فقط دوست تو بودم، نه هیچ نسبتی باهات داشتم و نه توان و قدرتی بیشتر از اونایی که حبست کرده بودن.
مطمئنم تو از من هیچ انتظاری نداشتی، شاید حتی نمی دونستی می دونم کجایی و زنگ زدم و بهم گفتن نمی تونم ببینمت، حتی نباید باهات حرف بزنم، چون بیقرار میشی و باز همه چیزو به هم می ریزی، گفتن حالت بد میشه و من ترسیدم. کاش که اینقدر ترسو نبودم. کاش که به خاطر خودت مراعات نکرده بودم. کاش که یک بار دیگه دیده بودمت.... کاش کوتاه نیومده بودم.

بهار نود و هشت هم از راه رسید.
بهارتون، نوروزتون، عیدتون، هرچیزی که صداش می کنید بر شما مبارک.
سردردهای کُشنده م چند ماهی ست که برگشته، دلم نمی خواهد بهشان توجه کنم اما وقت خواب، باعث کابوس های رنج آوری برایم می شوند. کابوس هام را صبح که شد می سپرم به بالش و بلند می شوم، اما طی روز، تمام وزنشان همراهم است.
دیشب خواب می دیدم باد افتاده زیر چادر ماشین و دیده م که دزد به مرور تمام لوازم داخل ماشینم را برده و ازش فقط یک پوسته ی خالی به جا گذاشته، حتی رنگ ماشینم را هم برده بود و ماشین آبی ام، سفید شده بود...
امروز کلافه بودم، ماوی چند روز بود که خودش را روی زمین می کشید. انگار خارشی داشته باشد توی قسمت عقب بدنش. بردم و دکتر دید و گفت کیسه ای توی بدنشان هست که اگر فیبر به اندازه مصرف نکنند و یبوست داشته باشند، پر می شود. مشکل حادی نبود و در دم حل شد. اما بچه گربه ای که توی بغل یک آقای جوان آمده بود کلینیک برای مشکل تنفسی اش، حالم را بد کرد. ویروسی داشت که درمان نمی شود، تا وقتی که تمام شکمش از آب پر شود و علائم حیاتی اش از بین برود... از کلینیک که بیرون آمدم کیف حمل ماوی را توی صورتم فشردم و بغضم ترکید. به ماوی گفتم از خدا بخواهد حداقل این یک بار ویروسش عمل نکند، بچه گربه سه ماهه درمان شود. چه اتفاقی می افتد اگر یک بار قانون علم تغییر کند؟ دلم برای بچه گربه سوخت، برای آن پسر جوان که وقت بیرون آمدن از مطب رنگ به چهره نداشت بیشتر....
عصر، جلسه ی آخر ورزش، پیش از عید بود. رفتم یک گلدان بنفشه افریقایی گرفتم برای عیدمبارکی مربی مان. مربی نیامده بود، گلدان روی دستم ماند. در یک لحظه تصمیم گرفتم و هدیه اش کردم به دفتر مجموعه. حالا از همان لحظه مثل _ چی؟ _ پشیمانم. گل ِ نازنازی را من خریده بودم، در قبالش مسئول بودم، چرا سپردمش به جایی که شاید حتی ندانند چطور باید ازش مواظبت کنند؟ حالم بد است، انگار یک موجود زنده را دستی دستی کشته ام...
هنوز سرم درد می کند... دراز کشیده ام توی رختخواب و سعی می کنم با نوشتن، حال خودم را بهتر کنم. ماوی کنار دستم دراز کشیده، از ظهر که معاینه و درمان شد، انگار آرامش گرفته. کاش درمان سردردهای من هم با یک ویزیت کوتاه انجام می شد....
روزهای آخر سال همیشه برای من پر از کار و شلوغیه، البته که برای همه اینجوریه؛ از یک طرف کلافه کننده ست و از طرفی خوشایند. وقت، همیشه کم میاد و کارها انگار تعدادشون به شکل سرسام آوری زیاد می شه، حتی کارهایی که ربطی به سال نو و عید نوروز ندارند، اما از اون طرف آدم احساس خوبی داره چون هدفمند کار می کنه، یه زمان تعریف شده هست که باید توی اون کارهات رو انجام بدی و کارها بوی نویی و شادی می دن.
به رسم هر سال آموزشگاه نقاشی که من هم یکی از اعضاش هستم، نمایشگاهی برگزار شده که افتتاحیه ش دیروز بود. من دو تا کار دارم اونجا، که با استقبال خوبی هم روبرو شدند و بهم کلللی انگیزه دادند. از طرفی استرس های نمایشگاه همیشه هست، و خب، طبق معمول کارهای گروهی، کمبودها و ایرادها. عدم هماهنگی باعث شد که امروز کسی برای مدیریت تابلوها توی نمایشگاه حضور نداشته باشه و گالری، درب ورودی را رسما باز نکرد. اینجوری یک روز خوب را خیلی الکی از دست دادیم. این که توی این شرایط وایستیم و دنبال مقصر بگردیم "رو اعصاب"ترین و "معمول"ترین کاریه که همیشه انجام می دیم. هرکی کوتاهی کرد و هرچه که شد، امروز هیچکس از نمایشگاهمون بازدید نکرد و کلی حالمون بد شد.
از اون طرف، مثل همه خونه ها، خونه تکونی هست و کارهای تمام نشدتی مرتبط باهاش. شستشو و خرید و مدیریت و... از بین رفتن اثر انگشت و... تو این هاگیر واگیر، یادم افتاده که هنوز کارت ملی نگرفتم و اثر انگشت هم که ندارم!! و نمی دونم چیکار کنم؟ این قضیه کارت ملی و عکس فوریش شده برای من کابوس! تو رو خدا یکی به این احمقا حالی کنه که عکس فوری به درد کارت ملی نمی خوره، خود به خود تو این مقنعه ها مثل مترسک می شیم، وقتی عکس فوری باشه دیگه فقط برای روی قندون خوبیم و بس!
تازه فهمیدم بیمه شخص ثالث ماشینم دو ماهه تموم شده و بیمه کننده محترم بهم اطلاع نداده که تمدیدش کنم و از لحظه ای که فهمیدم دارم خدا رو شکر می کنم که تو این دو ماه برام اتفاقی نیفتاده، یا پلیس یه وقت کنترل نکرده مدارکم رو. اما خب، امروز اونم حل شد و دوباره بیمه شدم.
همه ی این ها یک طرف، اصرار مسخره ی فامیل برای این که عید رو بریم شیراز یک طرف دیگه. من نمی فهمم تو این اوضاع گرونی و جاده های ناامن، این اصرار دلیل و معنیش چیه؟ کاش می فهمیدیم هرکسی خودش شرایط زندگیش رو بهتر می فهمه و این تعارف های بی منطق فقط طرفمون را کلافه می کنه. اگه می خوایم بهش خوش بگذره باید بذاریم خودش بفهمه کجا حالش خوش تره.
با همه این غرغرها، حالم خوبه. برای نمایشگاه و انگیزه مثبت پشتش، برای خونه تکونی و تمیزی بعدش، برای بهار که دیگه رسیده به خونه ها و باغچه هامون، برای دلم که تکلیفش با خودش روشن شده، برای همه چیز خوشحالم و راضی.
پی نوشت: نوشته م مثل انشاهای "تابستان خود رو چگونه گذرانید؟" شده! اما خدایی هیچ جور دیگه نشد بنویسمش...
پی ِ پی نوشت: حال ماوی خیلی بهتره، حمام عیدش رو که بره مطمئنم بهتر هم میشه
...