دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

خواب....

از روزی که مارلی رفته، نظم بدنم به هم ریخته. از معده و کارکردهای روتین بگیر تا خواب و هر چیز دیگه ای که نشونه ی زنده بودنه... آنقدر این مدت خواب دیده ام و آنقدر خواب هام واقعی بودن که گاهی باید از اطرافیان بپرسم که فلان اتفاق واقعاً افتاده یا فقط خواب دیده م؟ خیلی وقت ها اون موضوع اونقدر بی اهمیت و ریز بوده که به واقعیتش شک نکردم و خیلی راحت  توی ذهنم باورش کردم.. 

خانم کوچیک خیلی تلاش می کنه اون موجود شیرینی باشه - و واقعاً هست - که قراره حواس من رو پرت کنه و کاری کنه که به ادامه زندگی فکر کنم، اما کافیه فقط موقع کار با لپ تاپ به صورت کاملاً اتفاقی یه عکس از مارلی ببینم یا وقت ِ بیرون رفتن از خونه گذارم بیفته به محل خاک سپردنش - که طبعاً هر روز این اتفاق می افته - تا یکی دو ساعت پرت بشم به دنیای فکر و خیال.

مارلی انگار یک پرده ی ضخیم بود بین من و بدی های دنیا، وقتی که بود مریضی مامان برام اینقدر عظیم جلوه نمی کرد، یا این که همه ی کارهای خونه وظیفه ی منه برام اونقدر سخت و خسته کننده نبود. روزهایی که با پیروز حرفم می شد و دلم می گرفت، به مارلی می گفتم بی خیال پسر! و شونه بالا می نداختم، بعد مارلی رو بغل می کردم و براش حرف می زدم و چه خوب با نگاه همیشه جدی ش حرف هام رو می شنید.

شبی که مارلی رفت، درست همون لحظه ای که دکتر فتاحیان از اتاق عمل بیرون آمد و بهم گفت برام توضیح بده چی شده؟ همون وقتی که گفت تموم شد... احساس کردم اون پرده یهو غیب شد. یک مرتبه من موندم و آدم هایی که نمی شناختم. دنیایی که دیگه برام هیچ نقطه ی دلگرم کننده ای نداشت... حتی حرف نزدم. اونقدری که انتظار داشتم گریه هم نکردم. فقط پیراهن دکتر رو گرفتم و نگاهش کردم. سرم رو بغل گرفت و ایستاد. هیچی نمی شد بگم، هیچی............ شش سال زندگی، شش سال عشق یهو شد خاطره. شد گذشته...

مثل همیشه، وقتی که عزیزی رو از دست می دم، مثل همین پارسال 15 خرداد که آقای همسایه توی خونه ی روبرویی، شش هفت قدم اون طرف تر از ما سکته کرده بود و از صبح تا عصر هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی افتاده و عصر من با دخترش رفتیم بالای سر بدن خشک شده ش، تا یک مدت همه ش به مرگ فکر می کنم. به این که همه ی موجودات زنده یه روزی می میرن، به این که هر چیزی که می بینم یه روزی تموم می شه، خراب می شه، هیچ چیزی قرار نیست تا ابد بمونه. به این که روال دنیا مثل یه خط صافه که زندگی هر شخصی یه تیکه از این خطه، یه پاره خط... اولش یه نقطه است: به دنیا میای؛ آخرش یه نقطه ی دیگه: می میری! برای هر موجود زنده ای دنیا خلاصه می شه توی همون پاره خط، حالا فرق نداره این پاره خط طولش چقدر باشه. همه ی اون چیزی که یه نفر داره، همون پاره خطه.....

برای مارلی طول این پاره خط فقط شش سال بود؛ حتی شش سال هم نشد... برای من این پاره خط قشنگ ترین بخش زندگیم بود. حالا که به اون زمان کوتاه فکر می کنم می بینم چقدر سعادتمند بودم، همه ی چیزی که از دنیا می خواستم حضور یک موجود ِ عزیز بود که عشقش هیچ سانسوری نداشت. چیزی  در قبال علاقه ش ازم طلب نمی کرد جز این که صبح، بیدار شم  و کنارش باشم.  یک باور غلط بین آدم ها هست که گربه فقط برای رفع نیازش به طرفت میاد و من با تمام وجود با این طرز فکر مخالفم. اونقدری که من به مارلی نیاز داشتم اون همونقدر از من بی نیاز بود. چیزی که مارلی از من می خواست فقط عشق بود.. بعضی چیزها رو حرف زدن لوث می کنه، من شش سال برای خاطر مارلی سفر نرفتم، یک بار هم که با هم رفتیم شیراز، سه روز سفر آنقدر این بچه استرس داشت که هیچی از اون روزها نفهمیدم. هفته ی قبل از رفتنش، یک سفر سه روزه رفتم استانبول. جمعه صبح که برگشتم، به عادت همیشه ش وقتی که دلتنگ می شه، ازم فرار کرد. رفتم بغلش کردم، صورتش رو برگردوند. یک جورایی می خواست اعتراض کنه که سه روز منو تنها گذاشتی و رفتی... اما بعد از اون، هر بار حتی برای حمام کردن ده دقیقه کنارش نبودم، وقتی منو می دید بیقراری می کرد. همین شد که اون شب آخر از دستش دادم. دم غروب بود، رفتم شیرینی گرفتم که دورهم چای بخوریم، وقتی برگشتم توی بالکن بود، دوان دوان اومد دنبالم توی اتاق و پرید روی میز که کنارم باشه... توی یک ثانیه، لیز خورد و سرش خم شد. اونقدر این اتفاق هر روز تکرار می شد که با خنده به طرفش رفتم، بلندش کردم و توی بغلم آخرین نفسش رو کشید...

نمی خوام حرفی از اون یک ساعت و نیم ِ بعد از این ماجرا بزنم، یا از شب های بعدش که تا صبح نمی خوابیدم. می ترسیدم صبح بشه و مارلی نیاد بالای سرم تا بیدارم کنه. بدتر از حس فقدانش، احساس تقصیری بود که داشتم، و البته هنوز هم دارم. حس این که اگر اون سه چهار روز تنها نمی موند، اونقدر برای دیدن من بیقرار نمی شد تا خودش رو به کشتن بده... 

 همه ی این حرف ها رو زدم چون چند شب پیش خواب غریبی دیدم، خواب دیدم توی یه خونه با پیروز زندگی می کنم. ازدواجی در کار نبود اما داشتیم زندگی می کردیم. خسته بود از فشار کار و به من بی توجهی می کرد، بعد تلفنش زنگ زد، یکی بود - یه خانمی - که انگار خبرنگار یا چیزی مثل این بود، با سر دوید برای دیدنش. دلم گرفت... وسایلم را جمع کردم که ترکش کنم، یه پسر نوجوان توی خونه بود، چشمای آبی و صورت صاف و معصوم. نمی دونستم کیه اما با ما توی همون خونه زندگی می کرد. جلوی راهم رو گرفت و گریه کرد... گفت نرو... گفت به خاطر من بمون...

توی خواب نمی دونستم کیه اما چشمام رو که باز کردم می دونستم کیه.... یه پسربچه اوتیست هست به نام کیان، که توی اینستاگرام می شناسمش. یه گربه داره به اسم سیمبا که حادثه ای براش رخ داده و به شدت مجروحه. تنها دوست این بچه ست، تنها کسی که باهاش ارتباط برقرار می کنه. چشمای سیمبا توی صورت کیان، همونی بود که من توی خواب دیدمش....

من برای چشم های آبی و صورت معصوم اون بچه، موندم....

می دونم این خواب معنی داره، اما هنوز نمی دونم معنی ش چیه؟

پی نوشت: دلم برای مارلی تنگ شده، ماوی جانم، تو بی نظیری با این همه اما دلم برای مارلی تنگ شده....