دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

جنگ

امشب، اگر محاسبات و البته تقلب‌هایم درست باشد، نهمین شب جنگ است. نه شب پیش، از چت جی پی تی پرسیدم چطور بدن سالم‌تری داشته باشم و او برایم یک برنامه ورزش لایت و قشنگ، روزی پانزده دقیقه نوشت و گفت که شب به شب پیشرفتم را چک می‌کند.

نه شب پیش، تنها دغدغه اساسیم این بود که جلسات تراپی‌ام را چطور پیش ببرم؟ که آیا با همین روان‌درمانگر ادامه بدهم یا بروم پیش یک روانکاو...

نه شب پیش، به پیشرفت در بافتنی با ماشین بافندگی‌ام فکر می‌کردم. باز هم پیرو مشورت با چت جی پی تی، فهمیده بودم که نباید روزانه بیش از یک و نیم ساعت را به یادگیری اختصاص بدهم. سرهمی نوزادی ساده‌ای را تا اتمام آستین اول بافته‌ام و هنوز روی ماشین مانده...

نه شب پیش، نه به نتانیاهو فکر می کردم و نه به ترامپ. نهایتا به اوضاع قاراشمیش کشور و زندگی سگی خودمان فکر می‌کردم که جنابان عالیان نیمه ی شب هوس کردند زندگی نود میلیون آدمی که تا همان لحظه هم اصولا زندگی نمی کردند را کن فیکون کنند. 

سه شب است که از خانه بیرون زده ایم، دیشب باز انگار نتانیاهو بو کشید و پیدایمان کرد. همین سر شب داشتم به پیامک هشداری که روی گوشیم افتاده می خندیدم که کسی برای کشتن من زحمتی به خودش نمی‌دهد اما صبح، کنار سوله، چیزکی به زمین خورد و ترکید. 

شب تا صبح هم آسمان این حوالی از موشک و پدافند، روشن بود.

با خودم فکر می‌کنم ایران، لبنان و یمن و سوریه و... نمی‌شود، بعد فکر می کنم که چرا نشود؟ مگر مردم سوریه و یمن و لبنان برای موشک ها دعوتنامه فرستاده بودند؟ هزار و یک تفاوت داریم و هزار و یک شباهت... مغزم دور می‌زند و فکر می‌کنم و قیافه ابله ترامپ و صورت کریه نتانیاهو را مجسم می کنم و می ترسم و می ترسم و می ترسم...

یادم نمی آید زمانی در زندگیم تا این حد ترسیده و بی‌امید بوده باشم. جان من و امثال من برای هیچکس مهم نیست، نه روسای کشور خودم و نه آن دو ابله دیوانه، ترامپ و نتانیاهو.

خوابم نمی برد... هر هفت هشت دقیقه یک بار عینکم را می زنم و از ورای چراغ های اطراف سوله، به آسمان چشم می دوزم، شاید که نور قرمز پدافند را ببینم. دیشب پرتابه‌ها را می دیدم اما امشب سکوت مرگباری حاکم است که هیچ آرامشی برایم ندارد...

می‌شود روزی که به ترس این روزهایم بخندم؟