دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

حس می کنم زمان داره کش میاد، روزها با اکراه می گذرن و بی هدف. حس و حالم دقیقا شبیه مورچه هایی ست که از میان عسل عبور می کنند و دست و پاهاشون توی عسل گیر می کنه و کششششش میان و کند می شن و توی غلظت عسل می مونن و موندگار میشن و خسته می شن و.... می میرن..

می ترسم، از همه ی اتفاق هایی که داره دور و برم می افته... از آینده ای که ازش متنفرم. چیزی برای از دست دادن نداریم، اما عزیزانی داریم که برایشان دل دل می زنیم و سردردشان را طاقت نداریم و شاید تنها عامل بازدارنده ی ما همین عزیزانمون هستند...

به ماوی نگاه می کنم که با چشمان معصومش به من زل می زنه، به موجود کوچکی که فکر می کنه کلید همه ی قفل های دنیا به دست من باز می شه و من چقدددر ناتوانم... حتی برای تهیه ضروریات زندگی ماوی در تنگنای شدیدم، و مدام می ترسم نکنه روزی برسد که توانش را نداشته باشم...

خجالت می کشم از زنده بودن، از نفس کشیدن...

ماوی یکی از دلایل من برای زنده ماندن است...