| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
حس می کنم زمان داره کش میاد، روزها با اکراه می گذرن و بی هدف. حس و حالم دقیقا شبیه مورچه هایی ست که از میان عسل عبور می کنند و دست و پاهاشون توی عسل گیر می کنه و کششششش میان و کند می شن و توی غلظت عسل می مونن و موندگار میشن و خسته می شن و.... می میرن..
می ترسم، از همه ی اتفاق هایی که داره دور و برم می افته... از آینده ای که ازش متنفرم. چیزی برای از دست دادن نداریم، اما عزیزانی داریم که برایشان دل دل می زنیم و سردردشان را طاقت نداریم و شاید تنها عامل بازدارنده ی ما همین عزیزانمون هستند...
به ماوی نگاه می کنم که با چشمان معصومش به من زل می زنه، به موجود کوچکی که فکر می کنه کلید همه ی قفل های دنیا به دست من باز می شه و من چقدددر ناتوانم... حتی برای تهیه ضروریات زندگی ماوی در تنگنای شدیدم، و مدام می ترسم نکنه روزی برسد که توانش را نداشته باشم...
خجالت می کشم از زنده بودن، از نفس کشیدن...
ماوی یکی از دلایل من برای زنده ماندن است...