| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
یکی از روزهای تعطیل هفته گذشته بود، ساعت حدود یازده صبح، داشتم توی اینستاگرام جواب دایرکت دوستی را می نوشتم که پیامی از پیروز رسید. هیچ حسی نداشتم، جز این که می دانستم این پیام آخرین چیزی هست که توی دنیا دلم می خواهد بدانم متنش چیه و چرا فرستاده شده. برای همین تبلت را بستم و گذاشتم کنار. بدون این که بخوانم.
چند ساعت بعد که مجدد بازش کردم، پیام حذف شده بود. انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شد. از یک طرف چون دلم نمی خواست خبری از اون آدم بهم برسه، از طرفی دیگر این که سر حرفش نموند و پیام داد _ گو این که حذفش کرده بود _ نشون می داد این آدم تا چه حد خودش با خودش کنار نیومده و به بلوغ نرسیده، و این به من ثابت می کرد که توی کنار گذاشتنش از زندگیم کار درستی انجام دادم.
***
دو شب پیش خواب می دیدم که توی یک مرکز خرید باهاش نشستم یک جایی، سکو طور، انگار یک عالمه حرف زده بود _ مثل همیشه _ و آسمان به زمین بافته بود _ ایضا مثل همیشه _ تا به من ثابت کنه که اگه رفته دلایلش منطقی بوده و منو آماده کنه برای رفتن دوباره ش. من اما بی خیال بودم... خیلی خیلی بی خیال. به حدی که رهاش کردم همونجا روی سکو تنها با خودش بشینه و قیافه ی آدم های مفلوک حق به جانب رو بگیره و پا شدم رفتم توی یه مغازه برای خودم انگشتر خریدم.
تنها چیزی که معنیش رو نفهمیدم این بود که تمام بدنم توی گچ بود.... و از روی گچ دست هام لاک زده بودم به ناخن هام _ لاک آبی _ و روی همون گچ ها انگشتر رو دستم کردم.
پی نوشت: عمل ماوی خیلی خوب و راحت انجام شد، تنها چیزی که اذیت می کنه وضعیت زخمشه. با این که بخیه نداشت اما پوسته ی شدیدی داد و خارش و بعد هم زخم شدن محل جراحیش، که انشالله زود خوب میشه.
