یک چندی هست که کلاس خیاطی می رم، با متد و اصولی البته. خب یه حس خوبی هم داره این دوخت و دوز، حس مفید بودن، روز به روز بهتر شدن.. حس خلق کردن حتی...
کلاس های دانشگاه هم از این هفته شروع می شه رسما. من هم که بعد از یک ترم مرخصی و یک تابستان بخور و بخواب، تنبلی رخنه کرده توی خونم و راستش به کل هوای درس و مشق از سرم پریده.
حالا خودم هم می دونم که سختیش نهایتا همون هفته ی اوله، چهار تا استاد که بیان برنامه ی درسیشونو ارائه بدن کلا جو درس و مدرسه باز منو در خودش ذوب می کنه و می شم بچه درسخون سابق. فقط این بار هم درس و مشق هست و هم خیاطی، هم مارلی، هم کارهای خونه. ☺
قطعا از پس همه ش برمیام. ایامی که گذروندم بهم ثابت کرده می تونم، اتفاقا سرم که شلوغ می شه بهتر از پس کارهام برمیام، بهتر هم زمان رو مدیریت می کنم.
راستی، پاییز زیبا از راه رسیده... یه ده بیست روز هم زودتر از معمول، اما برای تهران همیشه دود گرفته این خنکی درمان محسوب می شه به گمانم.
قدمش مبارک.... بلکه به برکت پاییز و بارش هاش یه دلواپسی از دلواپسی هامون کم بشه.
پی نوشت: توی این هفته ای که گذشت برای اولین بار میدان محمدیه (اعدام) را دیدم، مجسمه ی نماد میدان حس غریبی را منتقل می کنه بهم. یه آدمی که روی سینه ش شکافته شده اما اینطور به نظر می رسه که سینه سپر کرده برای ضربه ی بعدی. نتونستم داستانش رو پیدا کنم، شما چیزی درباره ش می دونید؟ یا جایی خوندید؟

خواب های من، همیشه برام جدی بوده ن. یعنی بعد از این همه سال، باور دارم که بعضی خواب ها می تونن حرفی با خودشون داشته باشن، حرفی که در نهانی ترین بخش افکار آدم وجود داره، اما نه جرأت به زبان آوردنش را داره و نه حتی می خواد باورش کنه.
خیلی وقت ها هم خواب هامون انعکاس اتفاقات بیداریه. مثل دغدغه هایی که روزها داریم و شب، به شکلی قوی تر به کابوس تبدیل می شن.
به هر شکل، من خواب هام را همیشه جدی گرفته م.
حالا، این روزها، چیزی را در خواب می بینم که باورش برام سخته. توی خواب هام، مدتیه، عاشق یک سلبریتی می شم. کسی که می شناسم. اسمش را هم می دونم. چرا این مرد؟ درست نمی دونم... شاید تجسم هرچیزی که از یک معشوق در تصور من بوده، این آقای کچل خوش قیافه ی خشن و (اغلب) اخمو است. آنقدری از سنم گذشته که می دانم عاشق یک سلبریتی شدن یک فانتزی بیهوده ست، اما تکرار این خواب ها برای خودم هم عجیبه.
دو سال پیش که آخرین تجربه ی رابطه ی عاطفی ام را شروع کردم، به این نتیجه رسیده بودم که عاشق شدن برای من تمام شده، رابطه ای را شروع کردم که یک کشش کاملاً یکطرفه بود. گذاشتم تا یک بار، در زندگی، معشوق کسی باشم. اما تجربه ی خوبی نبود. از آن وقت، کاملاً می دونم که عشق یکطرفه چیزی جز تلف کردن وقت نیست. و از اونجایی که هروقت کسی را دوست داشتم، آنقدر لوسش کرده م که دست آخر، خودم مجبور به ترکش شدم، می دانم که من آدم ِ ساختن ِ عشق نیستم. بلد نیستم عشق را در دل کسی که دوستش دارم به وجود بیارم، از اون طرف هم بلد نیستم عاشق کسی بشم که با تمام قلبش دوستم داره.
همین شد که عشق و عاشقی را بوسیدم و گذاشتم کنار...
حالا در خواب هام، مثل یک دختر بچه، چنان عشقی به این آدم دارم که خودم را به آب و آتش می زنم تا توجهش را جلب کنم. دو شب پیش توی خواب، به عنوان هدیه براش یک پرنده گرفتم. یک پرنده ی زیبا با سر سیاه و پرهای سیاه و آبی درخشان... پرنده خیلی آرام نشست تا با دست هام بگیرمش، با خودم می گفتم: من باید آدم خوبی باشم که این پرنده به این راحتی توی دست هام نشسته، اگر او هم آرامش این حیوان را ببینه،شاید بتونم دلش را به دست بیاورم.
اما توی میانه ی راه پرنده بی تابی کرد، توی دستم تکانی خورد که پرواز کنه و من نتونستم - دلم نیومد - نگهش دارم. پرش دادم و رفت. دیگه هدیه ای براش نداشتم. توی یک بیابان خشک بودم، جایی که آدم های زیادی زندگی نمی کردن، جایی مثل یک کاروانسرا،جایی که حتی درخت های کمی داشت. من ساکن آن کاروانسرا بودم و دیگران مسافر، حتی او هم مهمون بود و می دونستم به زودی می ره.
دست خالی به سمتش رفتم، شاید به این امید که فقط ببینمش. بین راه، دو مرد خیییییلی قد بلند راهم را سد کردند، می خواستن اذیتم کنن؟ یا ابراز علاقه؟ یا هرچه... نمی دونم. اون لحظه فقط به این فکر می کردم که به او نمی رسم... که او از دستم می ره و باز هم من نمی تونم حرفم را بهش بزنم.
حالا شب که می شه، موقع خواب، فقط دلم می خواد بخوابم تا باز هم خواب عاشق شدن را ببینم. باز هم توی خواب ببینمش، حال و هوای این عاشقی از نوع عاشقی های دوره ی دبیرستان زمان ماست. چنان آرام و بی غل و غش که دلم را سرشار از خوشی می کنه...
برای من وبلاگ نویسی همیشه خوشایند بوده از روزی که شروعش کردم، مدت ها جایی دیگر با نامی دیگر می نوشتم، حالا تصمیم دارم بیایم اینجا، یک گوشه ی دنج و ساکت، دوباره شروع کنم از صفر، به دلایل بسیار... اولی این که می خواستم تغییر کنم، که امیدوارم بشود و بتوانم.
به هر شکل: اینجا، من و گربه ی کوچکم با هم زندگی می کنیم با حرف هایی خیلی خیلی ساده، دغدغه هایی از جنس خودمان و یک زندگی کاملاً عادی مثل هر آدم ساده ی دیگر.
شروع می کنم به امید آرامش...