می گن نوشتن از بروز آلزایمر جلوگیری می کنه، با خودم گفتم بیشتر بنویس دختر! سال هاست آرزوی نویسندگی دارم اما از برکت اعتماد به نفس نداشته، در همین حد آرزو مانده. کاشکی بشه یه روزی بنویسم، داستان بنویسم، اون هم رمان! نه که داستان کوتاه... اون هم تخیلی، فانتزی، قوی!
ولع َم به نوشتن آنقدر زیاده که تمام شبانه روز توی سرم دارم برای یکی داستان می گم، یا فلسفه می بافم. آخرش اگه داستان نویس نشم، حداقل فیلسوف می شم.
می گم یه چیزی...
آدم وقتی دلش برای یکی تنگ میشه، دقیقا برای چی ِ اون یه نفر دلتنگی می کنه؟ خودم به شخصه گمان کنم خیلی وقت ها دلم برای خودم، توی اون روزها، توی اون شرایط ِ خاص تنگ می شه. مگر این که واقعا اون نفر مقابل رو عاشقانه دوست می داشته ام. مثل وقتایی که به مارلی فکر می کنم، دلم فقط برای خودش تنگ میشه. یادم نمیاد من در کنار اون چه شکلی و چجوری بودم. بی_خودم، دلم فقط برای مارلی بودنش تنگ میشه. برای راه رفتنش، میو کردنش، برای کارهای بامزه ش. درباره آدم ها هم همینجوره، فارغ از حس و حال خودم، دلم برای داداش ِ دورم تنگ میشه، برای خواهرم، برای بابا... اما وقتی دلتنگ پیروز میشم، می بینم که دلم اون ترنجی رو می خواد که اون روزها بودم. یه قدری بی خیال، یه قدری الکی خوش... یه قدری بی ملاحظه حتی.
نمی دونم این فکرها معنیش چیه و نتیجه ش چی؟ اما این روزها به این مطلب خیلی فکر کردم.
شاید یه روزی به جمع بندی منطقی رسیدم... حالا به هذیان شبیه تره.
بگذریم:
یه چیزی بگم؟
کاشکی هفتصد و پنجاه میلیون تومن پول داشتم. اون باغچه صفادشت رو که پر از درخت میوه بود می خریدم، دست ماوی رو می گرفتم می رفتم اونجا زندگی می کردم. من دهاتی رو چه به آپارتمان نشینی؟
جوان تر که بودم اخلاق بهتری داشتم، می گویند آدم ها پا به سن که می گذارند صبورتر میشوند. پس چرا من نشدم؟
خانم همسایه بیمار است، خیلی خیلی بیمار. پسر جوانش را چهارده سال پیش توی یک تصادف از دست داده و همسرش را هم سه چهار سال پیش، برای مشکل قلبی. تنها عضو باقیمانده از خانواده اش دخترش است که آن سر دنیاست. خانم، لوپوس دارد و هزار و یک بیماری دیگر. ما با هم وقتی دوست شدیم که همسرش تازه فوت کرده بود. با همسرش سلام و علیکی داشتم. مرد محترمی بود، از آن تیپ مردهای مسن که هنوز جین می پوشند و سیگار به سیگار می گیرند.
چند سالی است که با هم دوستیم، از آن وقتی که خرگوش سفیدش را داشت، تا بعد که گفت من بیمارم و نمی توانم به حیوان رسیدگی کنم و حیوان را سپرد به خانمی در شمال و آن خانم هم خرگوش را برد و هی گفت حالش خوب است و آخر معلوم شد همان اول خرگوش فرار کرده و نخواسته دل خانم مسن همسایه را بشکند و ماجرا را پنهان کرده...
تا بعد که به جای یکی، دو تا خرگوش آورد و باز، چندی بعد سپردشان به یک نفر دیگر، و بعد که جایشان خالی شد، جای خالیشان را تاب نیاورد و جوجه رنگی آورد و.....
خانم همسایه را دوست داشتم، وسواس عجیبی دارد و باز دوستش داشتم. مراعاتش را می کردم و گاه به گاه به دیدنش می رفتم. سفر می رفت کلید خانه را به من می سپرد که به خرگوش هایش سر بزنم. راستش نمی دانم بدخلقی ازش دیده بودم یا نه؟ با خودم قرار گذاشته بودم ازش دلگیر نشوم، حتی اگر بدخلقی کرد.
آن روز که آن مرد جوان بچه گربه ش را آورد پایین خانه مان رها کرد و رفت، همان روز که دلم طاقت نیاورد بچه را بی خیال بشوم و آوردمش خانه و ماوی تحملش نکرد و با همه ی ما دعوا کرد، همان روز، زنگ زدم ازش شماره دختر آن یکی همسایه را بگیرم که گربه های بی پناه را جمع و جور می کند، ماجرا را گفتم، گفت بیاورش پیش خودم....
گربه کوچک سه روز آنجا ماند و هر روز سه بار خانم به من گفت پس کی ببریم واکسن بزنیم و شناسنامه بگیریم، گفتم بگذارید چند روز بگذرد ببینید می خواهید نگهش دارید؟ و یک بعد از ظهر خانم به من زنگ زد و گفت من توان نگهداری اش را ندارم، برایش یک جایی پیدا کن. دو ساعت بعد، گفت بیا و برش دار و ببر...اولین روز از چهار روز تعطیلی، ساعت ده شب، من ماندم و یک بچه گربه و ماوی ِ شاکی...
فشار زیادی به من آمد تا آن چند روز را گذراندم، مجبور شدم بچه گربه را بسپرم به پانسیون و هزینه زیادی را تحمل کردم. بعد مجبور شدم از دکتر کلینیکی که ماوی را می برم خواهش کنم جایی در حیاطشان به این بچه بدهند تا کمی بزرگ تر شود و بتواند از پس زندگیش بربیاید.
اما پیشی کوچولو توی حیاط کلینیک با گربه های دیگر دعوا می کرد و نتوانستم بی پناه رهایش کنم. از صبح ماندم به پایش تا ظهر که خانم مهربانی سرپرستیش را پذیرفت. چند روز ِ بعدش را پیگیر این بودم که جای بچه چطور است و تا روزی که خانم سرپرست جدید، فیلمش را برایم فرستاد خیالم راحت نبود.

دلگیر بودم از خانم همسایه، نه برای این که سرپرستی بچه را برگرداند، برای حرف هایی که گفت. برای شرایط سختی که ایجاد کرد و نه تنها برای توی منگنه گذاشتن من ازم دلجویی نکرد، که محکومم کرد به خودخواهی.. به خاطر گفتن این که مادرم حق دارد هرجور با من برخورد کند، چون من یک گربه در خانه دارم و حتما زندگی خانواده ام را باهاش جهنم کردم!
چند روزی که گذشت با خودم گفتم حالا که پیشو خان جای مناسبی دارد و آن تنگنا هم به هر شکل تمام شده و الان اوضاع عادی شده، بروم و خانم همسایه را ببینم که دلخوری ام هم از یادم برود.
پیام دادم که می خواهم بیایم اگر مزاحم نیستم، و اشتباه کردم که وقتی گفت قرار است کارگر بیاید و حال من خوش نیست و.... بلند شدم و رفتم به دیدنش. هرچه مانده بود،با حرف هایش خراب کرد. از مسخره کردن لهجه شیرازی من تا تهمت بیسوادی و.... فقط می دانم لحظه ای که از در بیرون آمدم به خودم قول دادم دیگر هرگز به این خانه برنگردم.
سه هفته سکوت مطلق، و امروز مجبور شدم برای برگرداندن یک امانتی به خانه اش بروم، البته که فقط دم در امانتی را سپردم و برگشتم. اما حالا مطمئنم که دیگر دوستی ام تمام شده و دوست ندارم به این رابطه برگردم.هرچند که تلویحا اشاره کرد که بیماری بدخلقش کرده، اما نتوانستم ببخشمش.
طی سال گذشته این سومین رابطه دوستانه ای است که تمامش می کنم. از خودم و این تمام کردن ها می ترسم. تنهایی ام روز به روز عمیق تر و رسمی تر می شود و این تنهایی رنجیده ام می کند. می دانم که رفتن مارلی، جدایی از پیروز و مرگ درویش سبب انزوای بیشتر و بیشترم شده. هرسه را پذیرفته ام اما انگار درد کشیدن، باعث شده دیگر از جدایی نترسم. روی آدم ها حساب باز نکنم و خیلی راحت فراموششان کنم. راستش را بگویم فراموش که نکرده م.... فقط دور شده ام. کاش می شد فراموش کنم.
ظهر از کلاس نقاشی برمی گشتم، پیاده، توی محوطه پشتی ساختمان دو تا نیمکت کنار هم هست برای ساکنین که عصرها جمع می شن کنار هم و حرف می زنند و دیداری تازه می کنند. قسمت زیر این دو نیمکت تا همین دیروز خاکی بود، آقایان خدماتی داشتند سیمانش می کردند. سلام و تشکر کردم و مثل هر زمان دیگری، وسواس دیوانه کننده م باعث شد تنها به یک چیز فکر کنم: سیمان خیسه و بعد از ظهر مردم روی اون پا می گذارن و خرابش می کنند.
یادم آمد به مطلبی که مدت ها پیش، وقتی ساکن هند بودم نوشتم، درباره سیمان و رد پا و....
توی هندوستان زمین خیابان و پشت بام خانه ها را به جای آسفالت، سیمان می کنند. توی مسیر از خونه به سر خیابان، هر روز می دیدم رد پاهای کوچک و بزرگی که تا ابد روی آن سیمان باقی خواهند ماند، تا روزی که دوباره سیمان تازه بریزند و صافش کنند. به این فکر می کنم که اون آدمی که رد پاهاش روی سیمان تازه به جا مونده، نمی تونست یه کم صبوری کنه، یا مسیرشو عوض کنه؟ تا رد کفش هاش سیمان رو خراب نکنه؟
به این فکر کردم که سیمان، اگه زبون داشت، آیا اعتراض نمی کرد به این که تن صافش رو با رد کفش ها خراب کردن؟
آیا ممکنه سیمان تمایل قلبی داشته باشه به حفظ نقش پاهای ما آدم ها؟
یادم افتاده بود به قلب هامون و رد پاهایی که بر ساحل قلبمون نقش می بنده... به آدم هایی که به زور خودشونو تو مسیر زندگیمون وارد می کنند، آنقدر پافشاری می کنند تا بهشون اجازه می دیم تو ساحل قلبمون قدم بزنن و وقتی به جایی از ساحل می رسن که نرم تر و آسیب پذیرتره، تا جایی که بتونن راه می رن و راه می رن و راه می رن.... و رد پاهاشون روی اون شن های نرم می مونه... بعد دلزده میشن و راهشونو کج می کنن و میرن. ما و قلبمونو می ذارن با یه ساحل به هم ریخته ی شلخته پر از رد پا!
خوبی ماجرا اینه که قلب ما سیمانی نیست... جای اون کفش ها تا وقتی می مونه که موج بعدی بیاد و به ساحل برسه و اونا رو بشوره و با خودش ببره...
مهم اینه که ساحل قلبمونو ماسه ای نگه داریم...
در ادامه ی پست قبل:
مدیر جدید مدرسه مون، خیلی جدی بود و من اون سال، کلا از دفتر مدرسه وحشت داشتم. سعی می کردم حتی از جلوی دفتر هم گذر نکنم. یه بار برای یکی از معلم ها یک نقاشی مینیاتور کشیدم، از این مینیاتور قدیمی ها که جام می داشت و رخ یار و....

معلممون نقاش رو برده بود توی دفتر و به همه نشون داده بود، چند روز بعد معلم اجتماعی ازم خواست یکی هم برای ایشون بکشم. خب طبعا مدیر مدرسه هم نقاشی ها رو دید و منو صدا کرد دفتر، گمانم نیاز به گفتن نیست که چقدر ترسیده بودم. اما مدیرمون به من گفت که تصمیم گرفته نقاشیم را برای شرکت توی مسابقات ناحیه ای بفرسته آموزش و پرورش، از اون گذشته منو به خواهرش معرفی کرد که ایشون هم مینیاتور کار می کرد و این شاید اولین بار در طول زندگیم بود که هدفمند رفتم دنبال نقاشی.
مادرم منو برای یک کلاس تعلیم مینیاتور ثبت نام کرد، توی بنیاد شهید شیراز، اول خیابان ارم. استادمون یک آقای جوان بود که برای خدمت سربازی از تهران آمده بود، در عرض چند ماه تونستم یک دید کلی نسبت به مینیاتور و تذهیب و تشعیر و... به دست بیارم. در همین احوال نقاشیم مرحله به مرحله توی ناحیه و شهر و استان مقام به دست آورد و بهم خبر دادن که احتمالا برای شرکت در مسابقات کشوری باید برم رامسر....
تابستان اون سال من با جدیت بیشتری نقاشی می کردم که بتونم توی کشور هم مقام به دست بیارم، اما خبری از دعوتنامه نبود. روزی که دوستم - خواهر مدیر مدرسه- بهم خبر داد که برای همه بچه ها دعوتنامه رسیده و گروه، توی یکی از باغ های قصرالدشت جمع شدند تا وقت سفر برسه، امیدم ناامید شد و مطمئن شدم که سفر رامسر قسمت من نخواهد شد.
یادمه اون سال، خواهر بزرگم باردار بود و مامان و برادر بزرگم رفته بودن برای تولد فرزندش اونجا، شوهر خاله م که توی روستا زندگی می کرد برامون چندین جعبه گوجه فرنگی آورده بود برای رب گیری. من و خواهرم تمام روز گوجه ها رو خرد کردیم و پختیم و از صافی رد کردیم، بابا رفته بود بیرون. صبح که می خواست بره یکی از کارهای مینیاتور من را با خودش برده بود. دقیقا این نقاشی رو کشیده بودم:

ظهر بابا برگشت و گفت فردا باید بریم کوچه گلخون، می ری رامسر. رفته بود اداره آموزش و پرورش و گفته بود برای دختر من دعوتنامه نیومده، گفته بودن خب حتما نقاشیش برای استان انتخاب نشده، بابا نقاشی منو گذاشته بود روی میز مسئول فرهنگی و گفته بود: این نقاشی دختر منه که فقط پونزده سالشه، چطور ممکنه کسی که این نقاشی رو کشیده انتخاب نشده باشه؟
همین... و من رفتم برای رامسر، و دوباره مقام آوردم.
همه این ها رو گفتم که بگم:
بعد از این همه سال، دوباره استاد مینیاتورم را ملاقات کردم. توی اینستاگرام پیداش کردم و رفتم به دیدنش، هنوز کلاس داره و مینیاتور تدریس می کنه، البته که نقاشی رنگ و روغن و اکریلیک هم کار می کنه. دیدنش یکی از شیرین ترین اتفاقات این مدت بود، هرچند باعث زنده شدن خاطره اون مدرسه و سال دوم راهنمایی هم شد اما وجه مثبتش بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد. فهمیدم که همون سال ها با یکی از بچه های همون کلاس ازدواج کرده و بعد هم جدا شده، و باز فهمیدم که اون سال ها توی کلاس همه رقابت داشتن برای به دست آوردن دل استاد جوان و مجرد، الا من که انگار دور بودم از کل اون ماجراها.
و فهمیدم چقدر معصوم بودم اون موقع...
تازه فهمیدم که استادم هم دو تا گربه توی خونه نگه می داره و بسیار به گربه هاش تعلق خاطر داره.
حالا قرار شده توی ورکشاپ ها توی گروهشون باشم و نقاشی بکشیم و باز هم استادم را ببینم.

راهنمایی که بودم، مدرسه مون یک خونه ی خیلی قدیمی بود که وسط سال، کف یکی از کلاس های طبقه ی دومش فرو کشید. اونقدر که ساختمونش کلنگی بود. کلا سه طبقه داشت، زیرزمین، که کلاس های طرح کاد و آزمایشگاه و.... بود، طبقه اول دفتر مدرسه بود و یه سری از کلاس ها و طبقه دوم هم باقی کلاس ها. کلا بافت اون منطقه از شیراز اون زمان که ما نوجوان بودیم خیلی قدیمی بود، الان رو دیگه واقعا نمی دونم، چون مُد شده این روزها همه آپارتمان سازی می کنند و جای هر خونه قدیمی حالا یه برج چندین طبقه سر به آسمون کشیده، هرچند اون مدرسه همون سال ها تخریب شد.
بگذریم...
اون سال ها توی مدرسه، آوردن نقاشی و کتاب و نوار کاست و... ممنوع بود. یه روز توی حیاط، بین شاخه های یکی از درخت ها کاغذی رو پیدا کردم که توی چند تا کاغذ دیگه قایمش کرده بودن، یه نقاشی خیلی قشنگ بود. من هم چون نقاشی می کردم مجذوبش شدم، از اون نقاشی هایی بود که بلد نبودم بکشم، برای اون زمان ِ من یه جور ایده آل بود. همینجور که نگاهش می کردم، یکی از بچه ها هراسان آمد و گفت چرا این رو برداشتی و برای من بوده و.... نقاشی را از دست من قاپید و رفت.
گمانم ترسیده بود که من برم ریپورتش را به دفتر و معلم پرورشی بدم، ولی من به تنها چیزی که فکر کرده بودم قشنگی اون نقاشی بود و بعدش هم به کلی از یاد بردمش، اما اون نه. انگار یکجور کینه به دل گرفته بود برای یک کنجکاوی ساده از طرف من، که پی یک نقطه ضعف می گشت و آخرش هم کار خودش را کرد.
یک ناظم داشتیم، مسن بود. از اون ناظم های تیپیکال زمان ما، که کارشون پیدا کردن عیب بود تو وجود ما دخترهای نوجوان اون دوره، ماهایی که آخر خلافمون نوار کاست بود یا عکس هندی. یه معلم پرورشی هم داشتیم از اون موجوداتی که هرگز درکش نکردم، از اونایی که یه آتو ازت می گیرن و به جای حق السکوت مجبورت می کنن به آدم فروشی، نمی دونم از اون دختره (همون صاحب نقاشی) چی دیده بود یا این به چه دلیلی رفته بود و گزارش من و دوست صمیمی م را به ناظم و پرورشی داده بود. دوستم، آبادانی بود و دختر قشنگی بود، خیلی هم به قول معروف قرتی. خونه شون وسط سینما سعدی بود، اون دوره که همه مون خونه ویلایی داشتیم اونا آپارتمان نشین بودن. ما همیشه با هم بودیم، خونه ی هم رفت و آمد داشتیم حتی، دختر خونگرمی بود و من خیلی دوستش می داشتم.
این دخترک رفته بود و گفته بود این دو تا (من و دوستم) هم.جنس.بازن. ناظم هم به من گفت پدرت رو بیار مدرسه. من نگفتم به بابا، بابای من خیلی مذهبی بود و اصلا این حرف ها توی کَتش نمی رفت. توی عالمِ بچگی نمی دونستم چی باید بهش بگم؟ و فکر می کردم زمان اگر بگذره موضوع فراموش می شه. این گذشت تا موقع ثبت نام سال بعد، روز ثبت نام خانم ناظم کذایی به بابا گفته بود دخترت فلانه! و بابای منو با اون همه غرور مجبور کردن تعهد بده که من دیگه با اون دوستم هیچ گونه رابطه ای نداشته باشم. زیر تعهد را من هم امضا کردم و آمدیم خونه....
چه حالی بر من گذشت نمی تونم چیزی ازش بگم. سال ها از اون روز می گذره اما وقایعی که توی اون دفتر و اون روز اتفاق افتاد هنوز برای من تازه ست و هنوز هر بار چهره اون روز پدرم و توهینی که بهم شد را به یاد میارم انگار زمان برمی گرده به عقب و من همونقدر تحقیر و مچاله می شم.
دو سه سال پیش شنیدم که اون ناظم مرده، مُردن حقه و برای همه هست اما من از ته دلم خوشحال شدم که دیگه نیستش. شاید فکر می کردم دیگه نمی تونه کسی را مثل من آزار بده.
سال بعد از اون، مدیرمون عوض شد و یک زن جوان مدیریت مدرسه رو پذیرفت و دیگه خبری از اون آدم فروشی ها و آزارها نبود، توی دبیرستان هم چهار سال ِ بدون استرس را گذروندم اما هنوز که هنوزه وقتی می بینم دختر مدرسه ای ها دیگه مثل اون روزهای ما توسری خور و بدبخت نیستن توی دلم قند آب می کنن. دلم می خواد به همه شون بگم که چقدر از یاغی بودنشون لذت می برم. چند روز پیش که سر و صدای خوندن اون آهنگ کذایی ساسی مانکن توی مدرسه ها، پیچیده بود بین مردم، من ذوق می کردم، انگار خودم بودم که زده بودم زیر همه قید و بندها و دارم با فریاد از زیر بار اون تعهد زوری خلاص می شم.
گاهی از وقاحت نسل جدید متعجب می شم و حتی می ترسم، اما به نظر من این یاغیگری نتیجه همه ی اون آزارهایی هست که پدر و مادر همین بچه ها توی مدرسه دیدن و تجربه کردن، خود من اگر دختری داشتم مطمئنا اجازه نمی دادم یک آدم بی ارزش چنین انگی بهش بزنه، که تا ابد در ذهن و روحش مثل یک زخم باقی بمونه.