در ادامه ی پست قبل:
مدیر جدید مدرسه مون، خیلی جدی بود و من اون سال، کلا از دفتر مدرسه وحشت داشتم. سعی می کردم حتی از جلوی دفتر هم گذر نکنم. یه بار برای یکی از معلم ها یک نقاشی مینیاتور کشیدم، از این مینیاتور قدیمی ها که جام می داشت و رخ یار و....

معلممون نقاش رو برده بود توی دفتر و به همه نشون داده بود، چند روز بعد معلم اجتماعی ازم خواست یکی هم برای ایشون بکشم. خب طبعا مدیر مدرسه هم نقاشی ها رو دید و منو صدا کرد دفتر، گمانم نیاز به گفتن نیست که چقدر ترسیده بودم. اما مدیرمون به من گفت که تصمیم گرفته نقاشیم را برای شرکت توی مسابقات ناحیه ای بفرسته آموزش و پرورش، از اون گذشته منو به خواهرش معرفی کرد که ایشون هم مینیاتور کار می کرد و این شاید اولین بار در طول زندگیم بود که هدفمند رفتم دنبال نقاشی.
مادرم منو برای یک کلاس تعلیم مینیاتور ثبت نام کرد، توی بنیاد شهید شیراز، اول خیابان ارم. استادمون یک آقای جوان بود که برای خدمت سربازی از تهران آمده بود، در عرض چند ماه تونستم یک دید کلی نسبت به مینیاتور و تذهیب و تشعیر و... به دست بیارم. در همین احوال نقاشیم مرحله به مرحله توی ناحیه و شهر و استان مقام به دست آورد و بهم خبر دادن که احتمالا برای شرکت در مسابقات کشوری باید برم رامسر....
تابستان اون سال من با جدیت بیشتری نقاشی می کردم که بتونم توی کشور هم مقام به دست بیارم، اما خبری از دعوتنامه نبود. روزی که دوستم - خواهر مدیر مدرسه- بهم خبر داد که برای همه بچه ها دعوتنامه رسیده و گروه، توی یکی از باغ های قصرالدشت جمع شدند تا وقت سفر برسه، امیدم ناامید شد و مطمئن شدم که سفر رامسر قسمت من نخواهد شد.
یادمه اون سال، خواهر بزرگم باردار بود و مامان و برادر بزرگم رفته بودن برای تولد فرزندش اونجا، شوهر خاله م که توی روستا زندگی می کرد برامون چندین جعبه گوجه فرنگی آورده بود برای رب گیری. من و خواهرم تمام روز گوجه ها رو خرد کردیم و پختیم و از صافی رد کردیم، بابا رفته بود بیرون. صبح که می خواست بره یکی از کارهای مینیاتور من را با خودش برده بود. دقیقا این نقاشی رو کشیده بودم:

ظهر بابا برگشت و گفت فردا باید بریم کوچه گلخون، می ری رامسر. رفته بود اداره آموزش و پرورش و گفته بود برای دختر من دعوتنامه نیومده، گفته بودن خب حتما نقاشیش برای استان انتخاب نشده، بابا نقاشی منو گذاشته بود روی میز مسئول فرهنگی و گفته بود: این نقاشی دختر منه که فقط پونزده سالشه، چطور ممکنه کسی که این نقاشی رو کشیده انتخاب نشده باشه؟
همین... و من رفتم برای رامسر، و دوباره مقام آوردم.
همه این ها رو گفتم که بگم:
بعد از این همه سال، دوباره استاد مینیاتورم را ملاقات کردم. توی اینستاگرام پیداش کردم و رفتم به دیدنش، هنوز کلاس داره و مینیاتور تدریس می کنه، البته که نقاشی رنگ و روغن و اکریلیک هم کار می کنه. دیدنش یکی از شیرین ترین اتفاقات این مدت بود، هرچند باعث زنده شدن خاطره اون مدرسه و سال دوم راهنمایی هم شد اما وجه مثبتش بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد. فهمیدم که همون سال ها با یکی از بچه های همون کلاس ازدواج کرده و بعد هم جدا شده، و باز فهمیدم که اون سال ها توی کلاس همه رقابت داشتن برای به دست آوردن دل استاد جوان و مجرد، الا من که انگار دور بودم از کل اون ماجراها.
و فهمیدم چقدر معصوم بودم اون موقع...
تازه فهمیدم که استادم هم دو تا گربه توی خونه نگه می داره و بسیار به گربه هاش تعلق خاطر داره.
حالا قرار شده توی ورکشاپ ها توی گروهشون باشم و نقاشی بکشیم و باز هم استادم را ببینم.

راهنمایی که بودم، مدرسه مون یک خونه ی خیلی قدیمی بود که وسط سال، کف یکی از کلاس های طبقه ی دومش فرو کشید. اونقدر که ساختمونش کلنگی بود. کلا سه طبقه داشت، زیرزمین، که کلاس های طرح کاد و آزمایشگاه و.... بود، طبقه اول دفتر مدرسه بود و یه سری از کلاس ها و طبقه دوم هم باقی کلاس ها. کلا بافت اون منطقه از شیراز اون زمان که ما نوجوان بودیم خیلی قدیمی بود، الان رو دیگه واقعا نمی دونم، چون مُد شده این روزها همه آپارتمان سازی می کنند و جای هر خونه قدیمی حالا یه برج چندین طبقه سر به آسمون کشیده، هرچند اون مدرسه همون سال ها تخریب شد.
بگذریم...
اون سال ها توی مدرسه، آوردن نقاشی و کتاب و نوار کاست و... ممنوع بود. یه روز توی حیاط، بین شاخه های یکی از درخت ها کاغذی رو پیدا کردم که توی چند تا کاغذ دیگه قایمش کرده بودن، یه نقاشی خیلی قشنگ بود. من هم چون نقاشی می کردم مجذوبش شدم، از اون نقاشی هایی بود که بلد نبودم بکشم، برای اون زمان ِ من یه جور ایده آل بود. همینجور که نگاهش می کردم، یکی از بچه ها هراسان آمد و گفت چرا این رو برداشتی و برای من بوده و.... نقاشی را از دست من قاپید و رفت.
گمانم ترسیده بود که من برم ریپورتش را به دفتر و معلم پرورشی بدم، ولی من به تنها چیزی که فکر کرده بودم قشنگی اون نقاشی بود و بعدش هم به کلی از یاد بردمش، اما اون نه. انگار یکجور کینه به دل گرفته بود برای یک کنجکاوی ساده از طرف من، که پی یک نقطه ضعف می گشت و آخرش هم کار خودش را کرد.
یک ناظم داشتیم، مسن بود. از اون ناظم های تیپیکال زمان ما، که کارشون پیدا کردن عیب بود تو وجود ما دخترهای نوجوان اون دوره، ماهایی که آخر خلافمون نوار کاست بود یا عکس هندی. یه معلم پرورشی هم داشتیم از اون موجوداتی که هرگز درکش نکردم، از اونایی که یه آتو ازت می گیرن و به جای حق السکوت مجبورت می کنن به آدم فروشی، نمی دونم از اون دختره (همون صاحب نقاشی) چی دیده بود یا این به چه دلیلی رفته بود و گزارش من و دوست صمیمی م را به ناظم و پرورشی داده بود. دوستم، آبادانی بود و دختر قشنگی بود، خیلی هم به قول معروف قرتی. خونه شون وسط سینما سعدی بود، اون دوره که همه مون خونه ویلایی داشتیم اونا آپارتمان نشین بودن. ما همیشه با هم بودیم، خونه ی هم رفت و آمد داشتیم حتی، دختر خونگرمی بود و من خیلی دوستش می داشتم.
این دخترک رفته بود و گفته بود این دو تا (من و دوستم) هم.جنس.بازن. ناظم هم به من گفت پدرت رو بیار مدرسه. من نگفتم به بابا، بابای من خیلی مذهبی بود و اصلا این حرف ها توی کَتش نمی رفت. توی عالمِ بچگی نمی دونستم چی باید بهش بگم؟ و فکر می کردم زمان اگر بگذره موضوع فراموش می شه. این گذشت تا موقع ثبت نام سال بعد، روز ثبت نام خانم ناظم کذایی به بابا گفته بود دخترت فلانه! و بابای منو با اون همه غرور مجبور کردن تعهد بده که من دیگه با اون دوستم هیچ گونه رابطه ای نداشته باشم. زیر تعهد را من هم امضا کردم و آمدیم خونه....
چه حالی بر من گذشت نمی تونم چیزی ازش بگم. سال ها از اون روز می گذره اما وقایعی که توی اون دفتر و اون روز اتفاق افتاد هنوز برای من تازه ست و هنوز هر بار چهره اون روز پدرم و توهینی که بهم شد را به یاد میارم انگار زمان برمی گرده به عقب و من همونقدر تحقیر و مچاله می شم.
دو سه سال پیش شنیدم که اون ناظم مرده، مُردن حقه و برای همه هست اما من از ته دلم خوشحال شدم که دیگه نیستش. شاید فکر می کردم دیگه نمی تونه کسی را مثل من آزار بده.
سال بعد از اون، مدیرمون عوض شد و یک زن جوان مدیریت مدرسه رو پذیرفت و دیگه خبری از اون آدم فروشی ها و آزارها نبود، توی دبیرستان هم چهار سال ِ بدون استرس را گذروندم اما هنوز که هنوزه وقتی می بینم دختر مدرسه ای ها دیگه مثل اون روزهای ما توسری خور و بدبخت نیستن توی دلم قند آب می کنن. دلم می خواد به همه شون بگم که چقدر از یاغی بودنشون لذت می برم. چند روز پیش که سر و صدای خوندن اون آهنگ کذایی ساسی مانکن توی مدرسه ها، پیچیده بود بین مردم، من ذوق می کردم، انگار خودم بودم که زده بودم زیر همه قید و بندها و دارم با فریاد از زیر بار اون تعهد زوری خلاص می شم.
گاهی از وقاحت نسل جدید متعجب می شم و حتی می ترسم، اما به نظر من این یاغیگری نتیجه همه ی اون آزارهایی هست که پدر و مادر همین بچه ها توی مدرسه دیدن و تجربه کردن، خود من اگر دختری داشتم مطمئنا اجازه نمی دادم یک آدم بی ارزش چنین انگی بهش بزنه، که تا ابد در ذهن و روحش مثل یک زخم باقی بمونه.
آمد جلوی باجه پست خارجی، هفت هشت تا کیسه ی سنگین با خودش داشت که به زحمت روی پیشخوان ردیفشان می کرد. شاید شصت و پنج شش ساله بود، شاید هم بیشتر. خانم مسئول باجه بلند گفت: خیلی وقته منتظرت هستم، رفتی گفتی زود میام. خندید و گفت: داشتم جمع و جورشون می کردم.
کیسه اول را سر داد جلو و گفت: سنگینه، همه شون کتابن.
خانم مسئول باجه، کیسه ها را یکی یکی باز کرد، کتاب های کُمیک، کتاب داستان های بچگی، مجله ها، قاب عکس ها، لباس ها، سی دی پلیر، آلبوم عکس... مادر لبخندی زد و رو به من گفت: کتاب هاش را خواسته، می گه باهاشون خاطره دارم. اون رفته اون طرف، کار من شده جمع کردن وسایلش و فرستادنشون با پست.
من اما بغض کرده بودم برای آن مجله های زهوار دررفته بچگانه، برای دل آن دخترکی که همسن و سال خودم بود و توی عکس آلبوم داشت لبخند می زد؛ که آن سر دنیا، توی شلوغی کارها، دلخوشی های بچگانه اش را طلب کرده بود. برای مادری که یک عمر تلاش کرده تا دخترش به جوانی برسد و حالا باید یک نیم روز از او دور باشد، فقط چون کشور خودش جای "زندگی" نیست. چون یا باید اینجا بمانی و تمام روزهایت پر باشد از حسرت و غصه ی نداشته ها، یا آن سر دنیا زندگی کنی به یاد خاطراتت در این خاک ِ بی چیز ِ بی آینده.
...
کیسه آخر مسقطی بود، خشکبار، نبات، زعفران، پسته... عشق و عشق و عشق.... به قدری که ریشه های بیرون از خاک مانده اش خشک نشوند.
پی نوشت: یک زمانی چقدر دلم می خواست من هم یک مسافر اون طرف آبی داشتم، برایش "بارِ خاطری" می فرستادم، حالا چقدر دلم می خواهد مسافرم در خانه باشد، خانه ای که واقعا خانه باشد.
هیرمان،
کامران،
امید.....
خوش آمدی به زادگاهت.
***
حدود 70 سال است که شیر ایرانی در جای دیگری جز هند وجود ندارد، اگر بعد از 50 سال حیوانی در جای دیگری رویت نشود می تواند نام آن مکان را به خود اختصاص دهد!
به همین دلیل، امروزه شیر ایرانی، شیر هندی نامیده می شود.
براساس مطلبی با عنوان بدرود سلطان، «گجرات» خوش بگذرد نوشته شده در روزنامه همشهری روز شنبه 7 مهر سال ۸۶، به قلم خانم پریسا خلف بیگی، 6000 سال پیش شیر آسیایی از طریق ایران به هند رسید و در چند منطقه از پاکستان امروزی سکونت گزید. قبل از جنگ دوم جهانی انگلیسی ها متوجه شدند که شیرهایی آسیایی در تمام نقاط دیگر از بین رفته اند و تنها در جنگلی به نام «گیر» در ایالت «گجرات» هند تعداد محدودی از آنها وجود دارد. در آن زمان این جنگل، شکارگاه شخصی به نام «نواب جوناگرد» بود؛ هنگامی که نواب توسط انگلیسی ها از وجود این شیرها و از این که آنها در همه جای دنیا از بین رفته اند و فقط به صورت محدود در این جنگل مانده اند، آگاه شد فورا دستور محافظت از شیرها و ممنوعیت تیراندازی به آنها را صادر کرد.
پس از استقلال هند در سال 1948 وظیفه حفاظت از این شیرها و این جنگل به دولت ایالتی گجرات منتقل شد. اما اکنون سال هاست که با وجود حفاظت های موثر و خوبی که از شیرها می شود، آنها با مشکل طعمه مواجه اند.
بزرگ ترین مشکل شیرها در این جنگل، شاید مصاعد نبودن زیستگاه آنهاست. شیر را سلطان جنگل می نامند در حالی که به درستی او «سلطان بیشه» است، بهترین محل برای شکار و گشت و گذارهای شیر، بیشه زارهای بی درخت یا تک درخت است و شکار در جنگل های گجرات که پهن برگ هستند و هنگام خزان حرکت بر روی برگ های ریخته شده بر روی زمین، سر و صدای زیادی ایجاد می کند؛ باعث فرار طعمه های وحشی شده و ناچار شیرها را به سمت شکار حیوانات اهلی می کشاند که این عمل مالدارهای اطراف گجرات را به نبرد با آنان وا می دارد. دولت هند سعی کرده است که تعدادی از مالدارها را از اطراف این جنگل ها دور کند، اما موفق نبوده است. شیرها برای شکار گاو و گاومیش از جنگل خارج می شوند و توسط مالدارها آسیب می بینند. مسوولان محیط زیست شیرها را دوباره به جنگل بر می گردانند اما در این میان اگر شیری چند بار از جنگل خارج شود ناچار برای کنترل بیشتر راهی باغ وحش می شود.
دیگر مشکل شیرها، چاه هایی ست که اطراف این جنگل وجود دارد و شیرها طی تعقیب طعمه هایی نظیر گراز، داخل آن می افتند.
از طرفی ایزوله بودن شیرها در این منطقه باعث انتقال راحت تر بیماری های همه گیر میان آن ها شده و خطر از بین رفتن آنها بر اثر یک بیماری را تشدید می کند.
تا به امروز دولت گجرات حاضر نشده تعدادی از این شیرها را حتی به ایالت های دیگر هند برای معرفی بدهد، زیرا برای آنها این گوشتخوار بزرگ، سمبل قدرت و یک حیثیت سیاسی است و باعث رشد اقتصادی و کار در این ایالت است. در عین حال دو بار سعی شد که این گونه به نقاط دیگری از کشور هند منتقل شود که با موفقیت همراه نبوده، زیرا این عمل با ارزیابی درست صورت نگرفته است.
گفته می شود که هند با تعویض چند قلاده از این شیرها با چند قلاده یوز آسیایی (که در حال حاضر فقط در ایران موجود است) موافقت کرده است؛ اما از یک طرف، خود ما هم آنقدر یوز نداریم که به این ریسک تن در دهیم (چون از آنجایی که یوز حیوان بسیار حساسی است، انتظار نمی رود در این نقل و انتقال آسیبی به این چند تک تعداد یوز گرانبها نیز وارد نشود) و از طرف دیگر، آنقدر زیستگاه شیر ایرانی در مناطق گرم و خشک جنوب زاگرس، جنگل های گرمسیری دز و کرخه و ادامه جنگل های اطراف دنا در کهگیلویه و بویراحمد و دشت ارژن در کازرون که آخرین شیرها در آنجا دیده و کشته شده اند، آسیب دیده و نامصاعد است که امیدی به موفقیت این طرح نمی رود…. مگر با مطالعه دقیق و ارزیابی درست!
***
راستش من طبیعت گرد نیستم، طبیعت شناس هم نیستم، تنها نقطه مشترک من و طبیعت اینه که بی نهایت دوستش دارم. هرجایی از زندگیم که از دستم بر اومده کاری انجام بدم در حد خودم که خب آدم بزرگی هم نیستم، کوتاهی نکردم...
حدود ده یا دوازده سال پیش در ورودی موزه طبیعت پارک پردیسان، چشمم به دو مجسمه بزرگ از دو گربه سان شگفت انگیز افتاد: شیر و ببر ایرانی.. حسرتی که خوندن جمله: این دو گونه منقرض شده اند!!! در دلم گذاشت رو نمی تونم توصیف کنم… بدتر از اون دیدن پوست آخرین ببر شکار شده در ایران توسط یک انگلیسی!!!!! توی راهرو انتهایی موزه بود.
چند روز پیش، خبر از انجام عمل لقاح بر روی دو یوز آسیایی پردیسان (کوشکی و دلبر) و تلاش بین المللی برای جلوگیری از انقراض این گونه شگفت انگیز را در صفحه دکتر ایمان معماریان خواندم و دیروز، خبر بازگشت شیر ایرانی به باغ وحش ارم. محیط زیست ایران هرگز شرایط امیدوارکننده ای نداشته اما سعی می کنم خوش بین باشم و با تمام قلبم برای برگشتن شیر و یوز دعا کنم.

خاله ی بزرگم هم رفت... به همراهش هزاران خاطره هم.
***
من آدم کوچکی هستم و دنیای کوچکی هم دارم، برای من - شاید به واسطه ی زن بودنم، شاید هم به واسطه ی همین کوچک بودن - "خانه" مفهوم اول و آخر آرامش است، و خانواده ام، یعنی همین خواهر و برادرها و بچه هایشان، دایره ی امنیت. آدم بی رگی نیستم. درد دیگران غمگینم می کند و تا جایی که توان داشته باشم وقتی اتفاق بدی می افتد سعی می کنم کاری انجام بدهم.فرقی هم ندارد این اتفاق برای یک هموطن افتاده باشد یا یک نفر آن سر دنیا که نمی شناسمش و حتی نمی دانم شهرش کجای نقشه جغرافی قرار گرفته. اما شرم آور است که بگویم بین آدم ها فرق می گذارم... بسته به این که چقدر به آن دایره نزدیک یا دور باشند.
نوروز امسال با سیل گلستان شروع شد، تصاویر سیل را می دیدم و غصه می خوردم اما تا وقتی سیلاب به دروازه قرآن نرسید وحشت را با تمام گوشت و خونم حس نکردم. اولین لحظه یادم نبود که تمام فامیلم شیراز هستند و خانه یکی از خاله ها، در مسیر همین سیلاب. فقط ترسیدم، شاید چون دروازه قرآن را دیده بودم، هزار هزار بار آنجا راه رفته بودم، شاید چون هنوز بعد از بیست و چند سال، شیراز برای من جزو همان دایره ی امنیت است.
چند شب پیش که خواهرم خبر رفتن خاله را داد حس کردم دیوار دایره ی امنیتم ترک برداشت... خاله من هشتاد سال عمر کرد و زندگی بدی هم نداشت، زن ِ قوی و متشخصی بود، از احدی حرف زور نمی شنید و هیچ حرفی را هم توی دلش نگه نمی داشت. بزرگی برازنده ش بود، یادم است وقتی بابا مریض بود و ما همه مدت گرفتار بیمارستان بودیم، یک روز ظهر برایمان ناهار آورد، بعلاوه سالاد شیرازی. هنوز که هنوز است هر بار سالاد شیرازی درست می کنم به یاد آن روز می افتم. شاید آن روز را می شد بدون ناهار سر کرد حتی، اما این که دست ِ تنها برای آن تعداد آدم سالاد ریز و باسلیقه درست کرده بود، هیچ وقت از یادم نمی رود.
خاله ام زن خوش لباسی بود، خیلی زیاد. خوب می پوشید و خوب زندگی می کرد. خیلی جدی بود و حتی گاهی کمی درشت می گفت. اما مهربانی هاش عجیب به آدم می چسبید، شاید هم دلیلش همان جدیت و رک گویی بود.
من هنوز سه خاله دارم، سه خاله که جانشین به حق مادر هستند. آنقدر مهربانند که نمی شود عاشقشان نبود... می دانم رفتن خواهر بزرگ تر، خاله ها و مادرم را عمیقاً متاثر کرده، حتی برای یک لحظه نمی توانم تجسم کنم چقدر می تواند دردناک باشد. می دانم خانواده مادری حالا دیگر بزرگ تری که همه حرفش را قبول داشته باشند ندارد و می فهمم که این حرف چه معنی دارد.... می دانم که دل همه ی ما برایش تنگ خواهد شد، اما ته دلم راضی است که مریض و متکی به دیگران نبود. چند سال آخر کمی تحلیل رفته بود اما نه آنچنان که کسی به رفتنش حتی فکر کند.
خیلی عجیب است اگر بگویم حس می کنم جایی پشت بازوی راستم مجروح شده؟ چقدر احساسات آدم عجیب است.....