دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

پست

آمد جلوی باجه پست خارجی، هفت هشت تا کیسه ی سنگین با خودش داشت که به زحمت روی پیشخوان ردیفشان می کرد. شاید شصت و پنج شش ساله بود، شاید هم بیشتر. خانم مسئول باجه بلند گفت: خیلی وقته منتظرت هستم، رفتی گفتی زود میام. خندید و گفت: داشتم جمع و جورشون می کردم.

کیسه اول را سر داد جلو و گفت: سنگینه، همه شون کتابن.

خانم مسئول باجه، کیسه ها را یکی یکی باز کرد، کتاب های کُمیک، کتاب داستان های بچگی، مجله ها، قاب عکس ها، لباس ها، سی دی پلیر، آلبوم عکس... مادر لبخندی زد و رو به من گفت:  کتاب هاش را خواسته، می گه باهاشون خاطره دارم. اون رفته اون طرف، کار من شده جمع کردن وسایلش و فرستادنشون با پست.

من اما بغض کرده بودم برای آن مجله های زهوار دررفته بچگانه، برای دل آن دخترکی که همسن و سال خودم بود و توی عکس آلبوم داشت لبخند می زد؛ که آن سر دنیا، توی شلوغی کارها، دلخوشی های بچگانه اش را طلب کرده بود. برای مادری که یک عمر تلاش کرده تا دخترش به جوانی برسد و حالا باید یک نیم روز از او دور باشد، فقط چون کشور خودش جای "زندگی" نیست. چون یا باید اینجا بمانی و تمام روزهایت پر باشد از  حسرت و غصه ی نداشته ها، یا آن سر دنیا زندگی کنی به یاد خاطراتت در این خاک ِ بی چیز ِ  بی آینده.

...

کیسه آخر مسقطی بود، خشکبار، نبات، زعفران، پسته... عشق و عشق و عشق.... به قدری که ریشه های بیرون از خاک مانده اش خشک نشوند.

پی نوشت: یک زمانی چقدر دلم می خواست من هم یک مسافر اون طرف آبی داشتم، برایش "بارِ خاطری" می فرستادم، حالا چقدر دلم می خواهد مسافرم در خانه باشد، خانه ای که واقعا خانه باشد.

هیرمان...

هیرمان،

کامران،

امید.....

خوش آمدی به زادگاهت.

***

حدود 70 سال است که شیر ایرانی در جای دیگری جز هند وجود ندارد، اگر بعد از 50 سال حیوانی در جای دیگری رویت نشود می تواند نام آن مکان را به خود اختصاص دهد! 

به همین دلیل، امروزه شیر ایرانی، شیر هندی نامیده می شود.

براساس مطلبی با عنوان بدرود سلطان، «گجرات» خوش بگذرد نوشته شده در روزنامه همشهری روز شنبه 7 مهر سال ۸۶، به قلم خانم پریسا خلف بیگی، 6000 سال پیش شیر آسیایی از طریق ایران به هند رسید و در چند منطقه از پاکستان امروزی سکونت گزید. قبل از جنگ دوم جهانی انگلیسی ها متوجه شدند که شیرهایی آسیایی در تمام نقاط دیگر از بین رفته اند و تنها در جنگلی به نام «گیر» در ایالت «گجرات» هند تعداد محدودی از آنها وجود دارد. در آن زمان این جنگل، شکارگاه شخصی به نام «نواب جوناگرد» بود؛ هنگامی که نواب توسط انگلیسی ها از وجود این شیرها و از این که آنها در همه جای دنیا از بین رفته اند و فقط به صورت محدود در این جنگل مانده اند، آگاه شد فورا دستور محافظت از شیرها و ممنوعیت تیراندازی به آنها را صادر کرد.

پس از استقلال هند در سال 1948 وظیفه حفاظت از این شیرها و این جنگل به دولت ایالتی گجرات منتقل شد. اما اکنون سال هاست که با وجود حفاظت های موثر و خوبی که از شیرها می شود، آنها با مشکل طعمه مواجه اند.

بزرگ ترین مشکل شیرها در این جنگل، شاید مصاعد نبودن زیستگاه آنهاست. شیر را سلطان جنگل می نامند در حالی که به درستی او «سلطان بیشه» است، بهترین محل برای شکار و گشت و گذارهای شیر، بیشه زارهای بی درخت یا تک درخت است و شکار در جنگل های گجرات که پهن برگ هستند و هنگام خزان حرکت بر روی برگ های ریخته شده بر روی زمین، سر و صدای زیادی ایجاد می کند؛ باعث فرار طعمه های وحشی شده و ناچار شیرها را به سمت شکار حیوانات اهلی می کشاند که این عمل مالدارهای اطراف گجرات را به نبرد با آنان وا می دارد. دولت هند سعی کرده است که تعدادی از مالدارها را از اطراف این جنگل ها دور کند، اما موفق نبوده است. شیرها برای شکار گاو و گاومیش از جنگل خارج می شوند و توسط مالدارها آسیب می بینند. مسوولان محیط زیست شیرها را دوباره به جنگل بر می گردانند اما در این میان اگر شیری چند بار از جنگل خارج شود ناچار برای کنترل بیشتر راهی باغ وحش می شود.

دیگر مشکل شیرها، چاه هایی ست که اطراف این جنگل وجود دارد و شیرها طی تعقیب طعمه هایی نظیر گراز، داخل آن می افتند.

از طرفی ایزوله بودن شیرها در این منطقه باعث انتقال راحت تر بیماری های همه گیر میان آن ها شده و خطر از بین رفتن آنها بر اثر یک بیماری را تشدید می کند. 

تا به امروز دولت گجرات حاضر نشده تعدادی از این شیرها را حتی به ایالت های دیگر هند برای معرفی بدهد، زیرا برای آنها این گوشتخوار بزرگ، سمبل قدرت و یک حیثیت سیاسی است و باعث رشد اقتصادی و کار در این ایالت است. در عین حال دو بار سعی شد  که این گونه به نقاط دیگری از کشور هند منتقل شود که با موفقیت همراه نبوده، زیرا این عمل با ارزیابی درست صورت نگرفته است.

گفته می شود که هند با تعویض چند قلاده از این شیرها با چند قلاده یوز آسیایی (که در حال حاضر فقط در ایران موجود است) موافقت کرده است؛ اما از یک طرف، خود ما هم آنقدر یوز نداریم که به این ریسک تن در دهیم (چون از آنجایی که یوز حیوان بسیار حساسی است، انتظار نمی رود در این نقل و انتقال آسیبی به این چند تک تعداد یوز گرانبها نیز وارد نشود) و از طرف دیگر، آنقدر زیستگاه شیر ایرانی در مناطق گرم و خشک جنوب زاگرس، جنگل های گرمسیری دز و کرخه و ادامه جنگل های اطراف دنا در کهگیلویه و بویراحمد و دشت ارژن در کازرون که آخرین شیرها در آنجا دیده و کشته شده اند، آسیب دیده و نامصاعد است که امیدی به موفقیت این طرح نمی رود…. مگر با مطالعه دقیق و ارزیابی درست!

***

راستش من طبیعت گرد نیستم، طبیعت شناس هم نیستم، تنها نقطه مشترک من و طبیعت اینه که بی نهایت دوستش دارم. هرجایی از زندگیم که از دستم بر اومده کاری انجام بدم در حد خودم که خب آدم بزرگی هم نیستم، کوتاهی نکردم...

حدود ده یا دوازده سال پیش در ورودی موزه طبیعت پارک پردیسان، چشمم به دو مجسمه بزرگ از دو گربه سان شگفت انگیز افتاد: شیر و ببر ایرانی.. حسرتی که خوندن جمله: این دو گونه منقرض شده اند!!! در دلم گذاشت رو نمی تونم توصیف کنم… بدتر از اون دیدن پوست آخرین ببر شکار شده در ایران توسط یک انگلیسی!!!!! توی راهرو انتهایی موزه بود.

چند روز پیش، خبر از انجام عمل لقاح بر روی دو یوز آسیایی پردیسان (کوشکی و دلبر) و تلاش بین المللی برای جلوگیری از انقراض این گونه شگفت انگیز را در صفحه دکتر ایمان معماریان خواندم و دیروز، خبر بازگشت شیر ایرانی به باغ وحش ارم. محیط زیست ایران هرگز شرایط امیدوارکننده ای نداشته اما سعی می کنم خوش بین باشم و با تمام قلبم برای برگشتن شیر و یوز دعا کنم.

....


خاله ی بزرگم هم رفت... به همراهش هزاران خاطره هم.

***

من آدم کوچکی هستم و دنیای کوچکی هم دارم، برای من - شاید به واسطه ی زن بودنم، شاید هم به واسطه ی همین کوچک بودن - "خانه" مفهوم اول و آخر آرامش است، و خانواده ام، یعنی همین خواهر و برادرها و بچه هایشان، دایره ی امنیت. آدم بی رگی نیستم. درد دیگران غمگینم می کند و تا جایی که توان داشته باشم وقتی اتفاق بدی می افتد سعی می کنم کاری انجام بدهم.فرقی هم ندارد این اتفاق برای یک هموطن افتاده باشد یا یک نفر آن سر دنیا که نمی شناسمش و حتی نمی دانم شهرش کجای نقشه جغرافی قرار گرفته. اما شرم آور است که بگویم بین آدم ها فرق می گذارم... بسته به این که چقدر به آن دایره نزدیک یا دور باشند. 

نوروز امسال با سیل گلستان شروع شد، تصاویر سیل را می دیدم و غصه می خوردم اما تا وقتی سیلاب به دروازه قرآن نرسید وحشت را با تمام گوشت و خونم حس نکردم. اولین لحظه یادم نبود که تمام فامیلم شیراز هستند و خانه یکی از خاله ها، در مسیر همین سیلاب. فقط ترسیدم، شاید چون دروازه قرآن را دیده بودم، هزار هزار بار آنجا راه رفته بودم، شاید چون هنوز بعد از بیست و چند سال، شیراز برای من جزو همان دایره ی امنیت است.

چند شب پیش که خواهرم خبر رفتن خاله را داد حس کردم دیوار دایره ی امنیتم ترک برداشت... خاله من هشتاد سال عمر کرد و زندگی بدی هم نداشت، زن ِ قوی و متشخصی بود، از احدی حرف زور نمی شنید و هیچ حرفی را هم توی دلش نگه نمی داشت. بزرگی برازنده ش بود، یادم است وقتی بابا مریض بود و ما همه مدت گرفتار بیمارستان بودیم، یک روز ظهر برایمان ناهار آورد، بعلاوه سالاد شیرازی. هنوز که هنوز است هر بار سالاد شیرازی درست می کنم به یاد آن روز می افتم. شاید آن روز را می شد بدون ناهار سر کرد حتی، اما این که دست ِ تنها برای آن تعداد آدم سالاد ریز و باسلیقه درست کرده بود، هیچ وقت از یادم نمی رود.

خاله ام زن خوش لباسی بود، خیلی زیاد. خوب می پوشید و خوب زندگی می کرد. خیلی جدی بود و حتی گاهی کمی درشت می گفت. اما مهربانی هاش عجیب به آدم می چسبید، شاید هم دلیلش همان جدیت و رک گویی بود.

من هنوز سه خاله دارم، سه خاله که جانشین به حق مادر هستند. آنقدر مهربانند که نمی شود عاشقشان نبود... می دانم رفتن خواهر بزرگ تر، خاله ها و مادرم را عمیقاً متاثر کرده، حتی برای یک لحظه نمی توانم تجسم کنم چقدر می تواند دردناک باشد. می دانم خانواده مادری حالا دیگر بزرگ تری که همه حرفش را قبول داشته باشند ندارد و می فهمم که این حرف چه معنی دارد.... می دانم که دل همه ی ما برایش تنگ خواهد شد، اما ته دلم راضی است که مریض و متکی به دیگران نبود. چند سال آخر کمی تحلیل رفته بود اما نه آنچنان که کسی به رفتنش حتی فکر کند.

خیلی عجیب است اگر بگویم حس می کنم جایی پشت بازوی راستم مجروح شده؟ چقدر احساسات آدم عجیب است.....


کیمیا

گویند در دشت های بلند ختن آهوبچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار. گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها، چرا نمی کرد مگر از پرآب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها. سخت مغرور و مطمئن به خویش بود. با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سُم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود، از چالاکی بسیار. روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت، در حالِ چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید. آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود، یک جا اکسیر می کردند، به قدرت آن نمی رسید. مست و شیوا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده، پس باید می یافتش، که از کجا برمی خیزد.


رفت و رفت و رفت، اما بی حاصل. آن عطر جادویی هم چنان همه جا منتشر بود. تا هرکجا که می رفت، گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو رو به سوی بازگشت می گذاشت، باز هم همان بو در مقابلش بود. رو به شمال مقابلش بود، رو به جنوب هم بود. رو به غرب مقابلش بود، رو به شرق هم بود. کارش به جنون کشیده بود، اما این وسوسه رهایش نمی کرد. بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب که آن عطر زایل نمی شد و او غافل. از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و هم چنان شیدا و بی قرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.


همه صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگِ قُلل سر به فلک کشیده را بویید، اما باز هم چیزی نیافت. سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد، تا جایی که عمر رو به آخر می برد. روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ شکسته روی برف های قله ای بلند ناغافل طعمه ی شیرکوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید، در آخرین نفس ها، با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام آنچه عمر را به خاطرش باخته بود جورید: آن رایحه جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را درنوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل، پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.


"کیمیا خاتون"

نوشته سعیده قدس

مسافر...


دیر شد، خیلی دیر...

می دونم الان خوشحالی، خودت این رو از خدا خواستی. حق تو نبود اونجور زندگی گوشه ی یک آسایشگاه دور افتاده که حتی اجازه ی دیدنت را هم به کسی نمی دادن. حق نبود بی تاب بیرون آمدن باشی و توانش را نداشته باشی. حالا دیگه آزاد شدی.

می دونم اگر بغضی هم توی گلومه به خاطر خودمه، برای این که دیگه نمی تونم به خودم امیدواری بدم که باز می بینمت. برای این که رفتم و دیدم حجره و مغازه ت را گرفتند، برای این که برای یه عده فقط اون دو تا مغازه مهم بود و نه شخص تو، و من دستم کوتاه بود. نمی تونستم کاری انجام بدم. چون من فقط دوست تو بودم، نه هیچ نسبتی باهات داشتم و نه توان و قدرتی بیشتر از اونایی که حبست کرده بودن. 

مطمئنم تو از من هیچ انتظاری نداشتی، شاید حتی نمی دونستی می دونم کجایی و زنگ زدم و بهم گفتن نمی تونم ببینمت، حتی نباید باهات حرف بزنم، چون بیقرار میشی و باز همه چیزو به هم می ریزی، گفتن حالت بد میشه و من ترسیدم. کاش که اینقدر ترسو نبودم. کاش که به خاطر خودت مراعات نکرده بودم. کاش که یک بار دیگه دیده بودمت.... کاش کوتاه نیومده بودم.