دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

خشمگین

دلم می‌خواهد "خوب" باشم، اما نیستم؛ نمی‌شود.

دلم می‌خواهد از ته دل، از ته گلو، با تمام توان حنجره‌ام فریاد بزنم، جیغ بکشم، آنقدر که سکوت این شب مسخره را پاره کنم و چرت همه آن همسایه‌های زپرتی و پیر و پاتال را جر بدهم.

دلم می‌خواهد سر همسایه‌ای که به من گفت naive عربده بزنم و بگویم من اصلاااااا اینی که می‌گویی نیستم. من با تک به تک سلول‌های بدنم خشمگینم.

دلم می‌خواهد سنگ بردارم و تمام شیشه‌های بلوک را بیاورم پایین.

برای اولین بار در طول زندگیم حجم قفسه سینه‌ام را حس می‌کنم. سنگینی فشاری که دارم تحمل می‌کنم و دستم که به هیچ جا نمی‌رسه. حتی دیگر گربه‌هایم هم حالم را بهتر نمی‌کنند. سنگین و غیر قابل تحمل شده‌ام.