خب، راستش را می گویم. من آمده بودم یک متن بلندبالا نوشته بودم پر از غُر و درد دل، اما تصمیم گرفتم کلا کنار بگذارمش و یه جور دیگه بنویسم. هر مطلبی رو میشه به شکل های مختلف بیانش کرد، درسته؟
از حال و احوالات خودم بخوام بگم، پیروز یک بار دیگه بعد از اون ماجراهایی که نوشتم به زندگی من برگشت، یعنی راستش خودم خواستم که برگرده، و بعدش یک جوری رفت که گمان نمی کنم دیگه هرگز راهی برای برگشتن داشته باشه.
ماجرا از این قرار بود که من یک روزی که خیلی خیلی دلتنگش شده بودم براش پیام دادم که از حال خودت باخبرم کن، و اون بعد از چند ساعت سکوت جواب داد که ساعت یازده شب میام زیر پنجره اتاقت... از اون سر تهران بلند شد و آمد اینجا، برای دو دقیقه دیدن من... و بعدترش گفت که خیلی وقت ها این کار را انجام می داده. من خیال کردم این یعنی برگشتن، و اعتراف می کنم که بی نهایت ابله بودم. تمام زمانی که از اون شب، بعد از پیام من، شروع شد و تا یک شب وسط های تابستان ادامه پیدا کرد، پیروز دنبال بهانه بود. می خواست بره اما گناهش رو بندازه گردن من. اون مدت اتفاقاتی افتاد که مرورش حالم را بد می کنه، نمونه ش روزی بود که رفته بودیم پیش یه مشاور و قرار بود پشت در اتاق منتظر بمونه تا ویزیت من تمام بشه و یک مرتبه وسط حرف من با دکتر، در اتاق را باز کرد و آمد تو، نشست با نگاه خیر و عصبانی چشم دوخت به من. بعدش دکتر از من سوالی کرد و پرسید: البته اگه راحتی جلوی ایشون صحبت کنی، پیروز هم با همون شدت عصبانیت به دکتر گفت من دوست پسرش هستم! و وقتی دکتر ازش خواست که اتاق رو ترک کنه تا مشاوره روال عادی خودش رو طی کنه، رفت بیرون کلینیک روی زمین چمباتمه زد و بعدتر به من تهمت زد که تو با این دکتر سر و سری داری، اگرنه که چرا باید منو از اتاق بیرون کنه. گویا بدون اجازه منشی آمده بوده توی اتاق دکتر و بعد از این که دکتر از اتاق بیرونش می کنه، بیرون از اتاق، خانم منشی هم باهاش دعوا می کنه که به چه حقی وسط مشاوره وارد اتاق شدی و درجه ی عصبانیتش باز هم بالاتر رفته بود.
اون روز بدون هیچ حرف دیگری راهم را ازش جدا کردم و وقتی زنگ زد بهش گفتم دیگه هرگز نمی خوام اسمش را بشنوم. یک هفته اصرار کرد تا بهش فرصت بدم تا برای رفتارش توضیح بده، و توضیحش این بود که یک لحظه دیوانه شده و نفهمیده چه کار کرده و من باید ببخشمش و...
یکی دو هفته بعد از این ماجرا، آنقدر رفتارش سرد و بی مهر شد که ازش پرسیدم تصمیمت درباره این رابطه چیه؟ آیا می خواهی ادامه بدی یا چی؟ و همون آدمی که کمتر از دو هفته قبل با گریه و التماس از من خواسته بود ببخشمش، طوماری برای من نوشت که: مدت هاست ازت دلخورم، و تو جز به خودت به هیچ چیز و هیچ کس دیگری فکر نمی کنی و آینده من برات هیچ اهمیتی نداره و.....اون بار هم تو برگشتی اگرنه که من نمی خواستم رابطه را دوباره شروع کنم، و تحت هیچ شرایطی به من پیغام نده و من هم حتی اگر از دلتنگی بمیرم دیگه سراغی ازت نمی گیرم.
این نقطه پایان پیروز بود. هنوز هم خیلی وقت ها بهش فکر می کنم اما به عنوان یک اتفاق تمام شده... حالا که همه چیز تمام شده خیلی حرف ها و اتفاقات برام معنی پیدا می کنند که اون روزها نمی فهمیدم... تنها چیزی که می دونم اینه که باید راهی برای از یاد بردنش به طور کامل در زندگیم پیدا کنم.
روزی که باور کردم اون از زندگیم بیرون رفته، من مانده بودم و یک زندگی که باید از نو برنامه ریزی می شد، شروع کردم به ورزش منظم و برنامه ریزی شده، نقاشی را جدی جدی دوباره شروع کردم. حس ادامه دادن درس را ندارم، البته فعلا، شاید سال بعد برای ارشد اقدام کنم اما الان هیچ انگیزه ی قوی براش ندارم. به جای اون روی نقاشی سرمایه گذاری کرده م، تصمیم دارم یک جای کوچک را بگیرم و اگر بشه تدریس را شروع کنم. یک سری پیش درآمدهاش هم انجام شده، اگر بتونم با خودم و اعتماد به نفس ضعیفم توی زمینه نقاشی کنار بیام، به گمانم که راه بدی نیست.

ماوی تمام زندگی و امید من شده، بالغ شده و گاهی بداخلاقی هایی ازش دیده میشه. دکتر می گه احتمالا نشانه های بلوغه که در هر گربه ای به شکلی بروز می کنه. به گمانم برخلاف میل باطنی باید تن به عقیم کردنش بدم..... برای عمل جراحی نیاز به تست خون بود که انجام شد و گفتند که یک عفونت کهنه در بدنش هست و باید یک هفته آنتی بیوتیک بگیره، که خب یک هفته ش تمام شد و دیروز تست دوم را دادیم و منتظر جوابیم.

حالا با جمع این هایی که نوشتم، می شه گفت خوبم... دارم تلاش می کنم بهتر و بهتر بشم،
پی نوشت: اون عکس اولی نقاشی خودمه، البته کپی کار یک نقاش ترک.
به گمانم ما آدم ها گاهی زیادی به خودمان می بالیم، خیلی چیزهایی که با اعتماد به نفس کامل توی یک کَتِگوری (category) می چَپانیم (این کلمه زیادی شیرازی است؟ یعنی با زور جایشان می دهیم)، درواقع اصلا متعلق به آن دسته نیستند و خیلی از نسخه هایی که می پیچیم فقط به درد شخص خودمان می خورد و بس... تازه اگر واقعا به درد خودمان هم بخورد! مثلاً خود من همیشه ادعا داشتم که درد را که بشناسی درمانش خیلی خیلی آسان است، اما اشتباه می کردم، حالا دردم را می شناسم، حتی درمانش را هم می دانم اما نمی توانم خوبش کنم.
چند ماه از رفتن پیروز گذشته، تمام این روزهایی که گذشت می دانسته ام که تنها کار درست چند سال اخیرم را انجام داده ام. از هر طرف و هر جنبه ای که به ماجرا نگاه می کنم، با این اخلاق من و روحیه پیروز، هیچ آینده ای نمی توان برای آن رابطه تصور کرد... بیشتر از دو سال، پیروز با نهایت تلاشش خواست من را بکوبد و یک "ترنج"جدید، از نو بسازد و من تمام تلاشم را کردم که مطلوبش باشم و نشدم.. در کنار این ها، نهایت سعی ام را کردم که بدانم روز اول به چه دلیلی به من علاقه پیدا کرده بود، کسی که تقریباً از تمام رفتارهای من ایراد می گرفت، و البته که ندانستم. حالا که به روزهای مشترکمان نگاه می کنم، اگر نخواهم سیاه نمایی کنم، روزهای خوب کم نداشتیم اما این روزها، تماماً روزهایی بوده اند که فقط با هم به گردش رفته ایم و اوضاع به اصطلاح گل و بلبل بوده، هر زمان که مشکلی پیش می آمد چنان بحث بالا می گرفت که به قهر و دوری می انجامید. اوایل اوضاع خیلی بدتر بود، بحث ها ادامه دار و کلافه کننده و متعدد بود، اما بعد از مدتی یاد گرفتم کاری نکنم که حساسیت هایش را تحریک کنم. هرچند حالا که فکرش را می کنم انگار علاقه اش داشت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر می شد، انگار او داشت یاد می گرفت حساسیت هایش را خفه کند و به مرور دیگر خیلی چیزها برایش اهمیت نداشته باشند....
نمی دانم چند بار با هم بحث و قهر کردیم، چند بار جدا شدیم و هرکسی رفت دنبال زندگی اش، راستش را بگویم حتی یادم نیست آخرین بار دلیل جدا شدنمان چه بود؟ فقط می دانم که من بیش از هر زمان دیگری طی این دو سال آمادگی جدایی را نداشتم.... سال نود و شش خیلی چیزها را از من گرفته بود، سلامتی مامان، سرمایه مالی ام، مارلی جانم و پیروز آخرین آن ها بود... شاید زورم به بقیه آن اتفاقات نرسید و تمام حسرتم در جدایی از پیروز متجلی شده که آنقدر درد می کشم. شاید زیادی روی آن رابطه سرمایه گذاشته بودم، شاید زیادی باورم شده بود که "می شود هزار هزار بار دعوا و بحث کرد و باز برگشت" (این حرف خود پیروز بود، می گفت دوستم با نامزدش چندین بار کات کردند و باز برگشتند و قوی تر ادامه دادند)، شاید اشتباه بزرگی کردم که آن بحث ها را جدی نگرفتم و تصور کردم همه ی این ها مقدمه ی شناخت بیشتر هستند.... پیروز همیشه می گفت که این بحث و جدل ها رابطه مان را تضمین می کند، من اما هنوز که هنوز است، بعد از چهل سال زندگی، فرق بین بحث و دعوا را نمی فهمم. شاید چون توی خانواده ای بزرگ شده ام که در آن هر حرفی مبدل شده به دعوا... پیروز می گفت تو از بحث فراری هستی، ایرادها را بازگو نمی کنی، به دل می گیری و به مرور از من دور می شوی. می گفت مردها معتقدند که سکوت زن از فریادهایش ترسناک تر است. می گفت تو طناب دار من را در سکوتت می بافی و یک روز با رفتنت آن را به گردنم می اندازی. شاید راست می گفت، عادت ندارم عیب کسی را به رویش بیاورم، اما متوجهش که می شوم. توی تنهایی هایم این به اصطلاح عام "گیر دادن"ها کلافه ام می کرد. این که وقتی عصبانی می شد هرچه از دهنش بیرون می آمد می گفت بی آن که فکر کند حرف هایش می تواند چه تاثیری بر من داشته باشد، این که از هر کلام من داستان می ساخت و آنقدر تجزیه و تحلیلش می کرد تا یک نکته ی منفی ازش بیرون بکشد... اما پیش آمد روزهایی که شروع کردم به حرف زدن، و نگفته پیداست که نتیجه چه بود؟ حتی اجازه نداد جمله ام کامل شود.
درست است که ما با هم خیلی درگیر شدیم، اما حقیقت این است که پیروز، شاید برای اولین بار در زندگی، به من حس "زن" بودن را هدیه داد. چیزی که در رابطه ما هنوز هم برای من عجیب و سوال برانگیز باقی مانده، اعتماد بی حدم به پیروز بود. حتی یک بار فکر نکردم که در نبود ِ من، خیانت کند یا هرز بپرد. می دانستم که دوستم دارد، حالا شاید روزهای آخر نه به شدت روزهای آغاز، اما در دوست داشتنش شک نداشتم.
من یک دختر کاملا معمولی هستم، اما به چشم او قابلیت این را داشتم که ملکه زیبایی باشم. همیشه با نگاه تحسین و ستایش به من چشم می دوخت. حتی یک بار پیش نیامد که از جلوی یک آینه عبور کنیم و من را نگه ندارد و نگوید: ببین چقدر به هم میاییم! محال بود نسبت به کوچک ترین تغییر در رفتار و ظاهر من بی تفاوت بماند و این برای من واقعا شیرین بود. با پیروز خوشحال بودم، هدف داشتم، تلاش می کردم که پیشرفت کنم. دیگر برایم مهم نبود که سنم از چهل گذشته... به خصوص روزهای اول که از شوق علاقه حتی خواب به چشمانم نمی آمد؛ فکر می کردم اگر بخوابم زمان از دستم می رود و دیر می شود..
خب، راستش پیش می آمد روزهایی که خسته می شدم و می خواستم که همه چیز تمام شود. می دیدم که از هر طرف به در بسته می خورم، پیروز انگار خودش هم تصمیم خودش را نگرفته بود. مادرش با من مشکل داشت و پیروز مادرش را انتخاب کرده بود، اول تصمیم گرفتیم که از ایران برویم، خیلی جدی حتی با وکیل صحبت کردیم و وکیل راهنمایی ام کرد که چطور شرایط را مصاعد کنم. پیروز امتیاز لازم را داشت، برای من هم گرچه سخت بود اما غیرممکن نبود. بعد گفت درست نیست که تو به خاطر من قید همه چیز را بزنی و از ایران برویم. وقتی دید مصرّ هستم گفت من نمی توانم قید مادرم را بزنم.. این حرفش تمام انگیزه پیشرفت و تغییر را در من کشت. بعد سعی کردم توی ایران کار خوبی برای خودم دست و پا کنم، گفت بهتر است کاری باشد که خودت رئیس و صاحب کار خودت باشی. خب! کلاس بروم، مهارتی یاد بگیرم؛ گفت کلاس لازم نیست. خودم به تو آموزش می دهم. جمعه ها می آمد خانه و با هم طراحی وب سایت کار می کردیم... اما باز به دعوا و قهر و جدایی کشید. من تنبلی کردم، خودم قبول دارم. اما توقع این را نداشتم که وسط کلاس بلند شود و برود... از یک مرد توقع قهر کردن نداشتم.
***
همه چیز تمام شده، نمی دانم چرا دارم این چیزها را اینجا می نویسم، شاید امید دارم که از توی این نوشته ها چیزی در بیاید، مثل وقتی که مارلی ام را از دست داده بودم و چندین روز نشستم برایش یک کلیپ درست کردم و یک عالمه نامه نوشتم تا آرام تر شدم. حالا هم فکر می کنم، یعنی امیدوارم که آرامش به سراغم بیاید؛ ته ته دلم می خواهد که کسی بیاید و به من بگوید تقصیر تو نبود، بگوید ایراد از پیروز بود، طبعاً این چیزی است که دلم می خواهد بشنوم اما درمان دردم نیست. دلم بی نهایت برای همان اخلاق عجیبش هم تنگ شده، به بدی های رابطه مان که فکر می کنم می بینم برگشتی در کار نخواهد بود اما.... راستش را بگویم انگار توی خیال من، یک جایی، یک گوشه ای از این دنیا، یک دختر و پسر جوان که با همه درگیری ها و اختلاف نظرها همدیگر را دوست دارند، یک ترنج و یک پیروز، روز و شب هایشان را با هم می گذرانند. هر اتفاقی که می افتد، هر چیزی که می بینم، هر بویی که استشمام می کنم، حتی خودم، چشم هایم، موهایم، لباس هایم حتی، پیروز را به یادم می آورد.
می نشینم این سریال های بیخود ترکیه ای را که انگار شیره ی گل حشره خوار تویش پاشیده اند و مثل پنیر پیتزا کش می آید نگاه می کنم و خودم را توی آن شهر ساحلی خنک، توی نیمه شب های روشنش، کنار پیروز می بینم. انگار که با هم توی خیابان ها قدم می زنیم، توی کافه ها چای و باقلوا می خوریم، توی پاساژها می چرخیم و از روی پلی که دو قاره را به هم وصل می کند، عبور می کنیم.

جلوی اورتاکوی می نشینیم و بلوط های سبز را زیر برگ ها پیدا می کنیم، سگ های دراز کشیده کنار پارک را نوازش می کنیم، گربه های تپل و عزیزکرده ی استانبول را به هم نشان می دهیم و حسرت می خوریم که چرا مارلی نمی تواند اینجا، اینجور راحت و بی دغدغه زیر آفتابی که آنقدر دوستش دارد _ داشت _ لم بدهد.
از برج گالاتا بالا می رویم و به دریای وسیع پیش رویمان خیره می شویم در حالی که بازوهایمان به هم چسبیده است و نگاهمان، دیگری را تحسین می کند.

توی کشتی روی دریای درخشان به پیش می رویم، به همراه گله ی بزرگی از مرغ های دریایی که بالای سرمان بال به هم می کوبند و جیغ می کشند... و گاهی که خیلی خوش شانس باشیم دلفینی را می بینیم که از آب بیرون می جهد..

همه ی این ها را تک به تک می بینم، حتی راه رفتن توی خیابان استقلال و میدان تکسیم را... صدای قدم هایمان روی سنگفرش پیاده روهای پُر کبوتر تکسیم توی گوشم می پیچد... کبوترها هم از ما نمی ترسند، می ایستیم و از پسرک نوجوانی لیوان کوچکی گندم می خریم و برای کبوترها می پاشیم...

دارم هی صبوری می کنم. با همه ی اشتیاقی که برایش دارم، باز تحمل می کنم، هزار بار با خودم می گویم تصمیم جدایی با او بود و اگر قرار به برگشتن بود او باید برمی گشت که نیامد.... اما...
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
هزار و یک نفری به جنگ با دل من، برای این همه تن چه کنم؟...*
چیزی که بیش از همه آزارم می دهد این است که فکر کنم تمام روزهایی که من نهایت تلاشم این بود که رابطه مان را حفظ کنم، پیروز تصمیمش را گرفته بود و به جدایی فکر می کرد. نمی توانم تصور کنم توی این دنیای بی در و پیکر آدمی را پیدا کنی که _ آنطور که ادعا می کنی _ بیشتر از خودت دوستش داری و بعد به خاطر مصلحت رهایش کنی... آن هم درست وقتی که بیش از هر زمان دیگری به وجودت احتیاج دارد...