یکی از روزهای تعطیل هفته گذشته بود، ساعت حدود یازده صبح، داشتم توی اینستاگرام جواب دایرکت دوستی را می نوشتم که پیامی از پیروز رسید. هیچ حسی نداشتم، جز این که می دانستم این پیام آخرین چیزی هست که توی دنیا دلم می خواهد بدانم متنش چیه و چرا فرستاده شده. برای همین تبلت را بستم و گذاشتم کنار. بدون این که بخوانم.
چند ساعت بعد که مجدد بازش کردم، پیام حذف شده بود. انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شد. از یک طرف چون دلم نمی خواست خبری از اون آدم بهم برسه، از طرفی دیگر این که سر حرفش نموند و پیام داد _ گو این که حذفش کرده بود _ نشون می داد این آدم تا چه حد خودش با خودش کنار نیومده و به بلوغ نرسیده، و این به من ثابت می کرد که توی کنار گذاشتنش از زندگیم کار درستی انجام دادم.
***
دو شب پیش خواب می دیدم که توی یک مرکز خرید باهاش نشستم یک جایی، سکو طور، انگار یک عالمه حرف زده بود _ مثل همیشه _ و آسمان به زمین بافته بود _ ایضا مثل همیشه _ تا به من ثابت کنه که اگه رفته دلایلش منطقی بوده و منو آماده کنه برای رفتن دوباره ش. من اما بی خیال بودم... خیلی خیلی بی خیال. به حدی که رهاش کردم همونجا روی سکو تنها با خودش بشینه و قیافه ی آدم های مفلوک حق به جانب رو بگیره و پا شدم رفتم توی یه مغازه برای خودم انگشتر خریدم.
تنها چیزی که معنیش رو نفهمیدم این بود که تمام بدنم توی گچ بود.... و از روی گچ دست هام لاک زده بودم به ناخن هام _ لاک آبی _ و روی همون گچ ها انگشتر رو دستم کردم.
پی نوشت: عمل ماوی خیلی خوب و راحت انجام شد، تنها چیزی که اذیت می کنه وضعیت زخمشه. با این که بخیه نداشت اما پوسته ی شدیدی داد و خارش و بعد هم زخم شدن محل جراحیش، که انشالله زود خوب میشه.
کسانی که بیپروا و شجاع بودند پیش از آنکه بتوانند ژن خود را به نسل بعدی منتقل کنند کشته شدند؛
باقی افراد یعنی ترسوها و ملاحظهکارها زنده ماندند؛
ما نوادگان آنهاییم!
"رولف_دوبلی"
پی نوشت: فردا برای ماوی نوبت عقیم سازی گرفته م.

پی ِ پی نوشت: استرس دارم براش.....
خب، راستش را می گویم. من آمده بودم یک متن بلندبالا نوشته بودم پر از غُر و درد دل، اما تصمیم گرفتم کلا کنار بگذارمش و یه جور دیگه بنویسم. هر مطلبی رو میشه به شکل های مختلف بیانش کرد، درسته؟
از حال و احوالات خودم بخوام بگم، پیروز یک بار دیگه بعد از اون ماجراهایی که نوشتم به زندگی من برگشت، یعنی راستش خودم خواستم که برگرده، و بعدش یک جوری رفت که گمان نمی کنم دیگه هرگز راهی برای برگشتن داشته باشه.
ماجرا از این قرار بود که من یک روزی که خیلی خیلی دلتنگش شده بودم براش پیام دادم که از حال خودت باخبرم کن، و اون بعد از چند ساعت سکوت جواب داد که ساعت یازده شب میام زیر پنجره اتاقت... از اون سر تهران بلند شد و آمد اینجا، برای دو دقیقه دیدن من... و بعدترش گفت که خیلی وقت ها این کار را انجام می داده. من خیال کردم این یعنی برگشتن، و اعتراف می کنم که بی نهایت ابله بودم. تمام زمانی که از اون شب، بعد از پیام من، شروع شد و تا یک شب وسط های تابستان ادامه پیدا کرد، پیروز دنبال بهانه بود. می خواست بره اما گناهش رو بندازه گردن من. اون مدت اتفاقاتی افتاد که مرورش حالم را بد می کنه، نمونه ش روزی بود که رفته بودیم پیش یه مشاور و قرار بود پشت در اتاق منتظر بمونه تا ویزیت من تمام بشه و یک مرتبه وسط حرف من با دکتر، در اتاق را باز کرد و آمد تو، نشست با نگاه خیر و عصبانی چشم دوخت به من. بعدش دکتر از من سوالی کرد و پرسید: البته اگه راحتی جلوی ایشون صحبت کنی، پیروز هم با همون شدت عصبانیت به دکتر گفت من دوست پسرش هستم! و وقتی دکتر ازش خواست که اتاق رو ترک کنه تا مشاوره روال عادی خودش رو طی کنه، رفت بیرون کلینیک روی زمین چمباتمه زد و بعدتر به من تهمت زد که تو با این دکتر سر و سری داری، اگرنه که چرا باید منو از اتاق بیرون کنه. گویا بدون اجازه منشی آمده بوده توی اتاق دکتر و بعد از این که دکتر از اتاق بیرونش می کنه، بیرون از اتاق، خانم منشی هم باهاش دعوا می کنه که به چه حقی وسط مشاوره وارد اتاق شدی و درجه ی عصبانیتش باز هم بالاتر رفته بود.
اون روز بدون هیچ حرف دیگری راهم را ازش جدا کردم و وقتی زنگ زد بهش گفتم دیگه هرگز نمی خوام اسمش را بشنوم. یک هفته اصرار کرد تا بهش فرصت بدم تا برای رفتارش توضیح بده، و توضیحش این بود که یک لحظه دیوانه شده و نفهمیده چه کار کرده و من باید ببخشمش و...
یکی دو هفته بعد از این ماجرا، آنقدر رفتارش سرد و بی مهر شد که ازش پرسیدم تصمیمت درباره این رابطه چیه؟ آیا می خواهی ادامه بدی یا چی؟ و همون آدمی که کمتر از دو هفته قبل با گریه و التماس از من خواسته بود ببخشمش، طوماری برای من نوشت که: مدت هاست ازت دلخورم، و تو جز به خودت به هیچ چیز و هیچ کس دیگری فکر نمی کنی و آینده من برات هیچ اهمیتی نداره و.....اون بار هم تو برگشتی اگرنه که من نمی خواستم رابطه را دوباره شروع کنم، و تحت هیچ شرایطی به من پیغام نده و من هم حتی اگر از دلتنگی بمیرم دیگه سراغی ازت نمی گیرم.
این نقطه پایان پیروز بود. هنوز هم خیلی وقت ها بهش فکر می کنم اما به عنوان یک اتفاق تمام شده... حالا که همه چیز تمام شده خیلی حرف ها و اتفاقات برام معنی پیدا می کنند که اون روزها نمی فهمیدم... تنها چیزی که می دونم اینه که باید راهی برای از یاد بردنش به طور کامل در زندگیم پیدا کنم.
روزی که باور کردم اون از زندگیم بیرون رفته، من مانده بودم و یک زندگی که باید از نو برنامه ریزی می شد، شروع کردم به ورزش منظم و برنامه ریزی شده، نقاشی را جدی جدی دوباره شروع کردم. حس ادامه دادن درس را ندارم، البته فعلا، شاید سال بعد برای ارشد اقدام کنم اما الان هیچ انگیزه ی قوی براش ندارم. به جای اون روی نقاشی سرمایه گذاری کرده م، تصمیم دارم یک جای کوچک را بگیرم و اگر بشه تدریس را شروع کنم. یک سری پیش درآمدهاش هم انجام شده، اگر بتونم با خودم و اعتماد به نفس ضعیفم توی زمینه نقاشی کنار بیام، به گمانم که راه بدی نیست.

ماوی تمام زندگی و امید من شده، بالغ شده و گاهی بداخلاقی هایی ازش دیده میشه. دکتر می گه احتمالا نشانه های بلوغه که در هر گربه ای به شکلی بروز می کنه. به گمانم برخلاف میل باطنی باید تن به عقیم کردنش بدم..... برای عمل جراحی نیاز به تست خون بود که انجام شد و گفتند که یک عفونت کهنه در بدنش هست و باید یک هفته آنتی بیوتیک بگیره، که خب یک هفته ش تمام شد و دیروز تست دوم را دادیم و منتظر جوابیم.

حالا با جمع این هایی که نوشتم، می شه گفت خوبم... دارم تلاش می کنم بهتر و بهتر بشم،
پی نوشت: اون عکس اولی نقاشی خودمه، البته کپی کار یک نقاش ترک.