زندگی واقعی، به طرزی غیرقابل فهم، بدون کمترین ملاحظه ای ادامه داشت.
اتومبیل ها دنده عقب وارد فضای کوچک پارک می شدند،
کالسکه ی بچه از اتوبوس ها پایین می آمد،
رادیوی ِ مرد نقاشی که نرده ای را در آن اطراف رنگ می زد، برای خودش می خواند....
"یک بعلاوه یک؛ جوجو مویز"
پی نوشت: توی زندگی هر کسی روزهایی هست که می شود به آن ها گفت "سخت ترین"، یا "بدترین"؛ اما همین روز برای یک نفر دیگه می تونه "شادترین" یا "بهترین" باشه. دنیا، سهم هرکسی رو توی روز مُعیّنی بهش می ده. زندگی واقعی، بدون توجه به این که روز ِ ما از کدوم دسته است، به طرزی که برای من هرگز قابل فهم نخواهد شد، بدون هیییییچ ملاحظه ای، ادامه داره... و این خوبه. این شاید بهترین نکته ی زندگیه. بهترین نکته ی زندگی واقعی...
بعدش هم این که: سیاوش قیمشی، آینده.
دهم بهمن امسال تولد شش سالگی مارلی بود، اگر هنوز با من بود. چند شب پیش، نیمه های شب، نشستم و برایش یک متن دردناک نوشتم. از دوریش و دردهایم و ترس هایم و... اما آخرش، رسیدم به این جمله که: مارلی! من نمی خواهم غمگین باشم...
خیلی وقت است که به این موضوع فکر می کنم. هنوز هم پیش می آید بعد از چهل و سه سال زندگی، گاهی حس کنم یک دختر بچه ی بی تجربه ی تنها هستم که وسط میدان توحید تنها رهایش کردند، توی غروب ترسناک یک روز دود گرفته ی سرد پاییزی. میدان توحید از نظر من بی در و پیکرترین معبر دنیاست، البته یک جای دیگر را هم به همین بی در و پیکری و -خودمانی بگویم - خر تو خری سراغ دارم توی حیدرآباد هند، گمانم اسمش "تولی چوکی" بود، حتی اسمش درست یادم نیست. اما آنجا هم همین شکلی بود، از هر طرفی که نگاه می کردی هجمه ی ماشین بود و موتور سیکلت و دود و دود و دود.....
بگذریم، این دو ماهی که گذشت شاید مصداق کامل بدبیاری برای من بود. بعد از آن که مارلی را از دست دادم، اولین کسی که برایش پیامک زدم پیروز بود. مهمانی تولد دوستش بود، بلند شد وسط مهمانی آمد در خانه. بسته ی سیاه رنگی که مارلی درونش بود هنوز توی بغلم بود، رفتم کنار دستش توی ماشین نشستم. اولین باری بود که اشک هایش را می دیدم، گریه کرد و به من قول داد تنها نمانم، راستش را بگویم همان لحظه می دانستم که تنها خواهم ماند اما مثل همیشه، دلم نیامد به آدمی که دروغ می گوید بگویم دستش تا چه اندازه برایم "رو" است!!...
26 آبان بود، همان روزی که برای اولین بار اشک ریخت و کمتر از دو ماه بعد، رفته بود. خیلی تلاش کرد به من ثابت کند که رفتنش به نفع هر دوی ماست و وقتی باهاش مخالفت کردم به من ثابت کرد که به طور حتم رفتن من به نفع او است! و من گذاشتم که برود. غرور در یک رابطه ی عاشقانه چیز خوبی نیست، اما من به اندازه ی کافی، بیش از کافی، غرورم را برایش شکسته بودم. هزار بار با خیره سری گفته بود "می روم" و "برو" و من نخواسته بودم، اما این بار.... فقط یک لحظه با خودم فکر کردم وقتی مارلی رفت مگر کاری از دستم برآمد؟ این هم شبیه همان است.
بعد که برگشت و گفت بیا با هم حرف بزنیم فقط برایش این یادداشت را فرستادم:
"بهم گفت تا حالا شکار رفتی؟ گفتم نه. گفت من قبلا می رفتم ولی دیگه نمیرم. آخرین باری که شکار رفتم شکار گوزن بود . خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم.. درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت. نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد.
زیباییش مسخم کرد. حس کردم می تونه دوست خوبی واسه م باشه. می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردم. از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.
بعدش گفت: تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی..."
و تمام شد....
غصه خوردم؟ نه به آن اندازه که فکرش را می کردم. راستش بیشتر شبیه به ترک یک اعتیاد عمیق بود آن روزهای اول، اما آرام آرام، خو گرفتم.
ده روز پیش، فرزند دوستم، فرشته ی بی نظیر نُه ساله ای که تمام دار و ندار یک خانواده بود، در اوج ناباوری، بر اثر عفونت ریه از دست رفت. هنوز وقتی یادم به جمله ای می افتد که مادرش برایم تایپ کرد: "اوستا رفت"، انگار یک ضربه ی محکم می خورد پشت سرم، هر بار این جمله به یادم می افتد دقیقا همان حالی را حس می کنم که شب ِ رفتن ِ مارلی تجربه اش کردم. حس خالی شدن، تمام شدن... می دانم الان مادرش چه دردی توی سینه دارد، شاید مقایسه اش کار قشنگی نباشد اما من دو ماه پیش این حال را کاملاً درک کردم، تمام دلخوشی ام یک مرتبه پوچ شد، مثل یک حباب ترکید. بعدش دیگر هیچ چیزی برایم ترسناک نبود، مهم نبود، قشنگ نبود... حتی وقتی پیروز گفت تمامش کنیم، مثل دفعات پیش برایم غیرقابل پذیرش نبود، حتی باهاش بحث هم نکردم. الان هم که مدتی از رفتنش می گذرد، دلم حتی برایش تنگ نشده... راستش را بگویم از این حال خودم می ترسم، انگار که از یک مرزی رد شده ام،..
دیشب برای تسلیت رفتم خانه ی دوستم. همه شان بُهت زده بودند. توی آن خانه یک چیز ِ بسیار عزیزی دیگر وجود نداشت. مادرم همیشه می گوید بچه ها فرشته اند... این خانواده یک فرشته ی عزیز را از دست داده بودند. یک چیز ترسناکی در این واقعه وجود دارد که از طرفی جرات نمی کنم بهش فکر کنم، از طرفی مثل یک کابوس یک لحظه رهایم نمی کند. می ترسم اتفاقی که برای من افتاد برای دوستم هم بیفتد... می ترسم زندگیش به هم بریزد. شاید زیادی بدبینم، خواهرم که اینطور می گوید. شاید هنوز تفاوت یک رابطه ای که روی کاغذ ثبت شده را با رابطه ای که چیزی درباره آن توی هیچ دفتری ثبت نشده نمی دانم. شاید هنوز نمی فهمم که حرف هایی که آدم ها می زنند همانطور که در هوا پخش می شود، می تواند برای همیشه گُم بشود و هیچ ارزشی نداشته باشد، اما وقتی چهار خط را روی کاغذ می نویسی اوضاع دیگر عوض می شود...
نگرانم...
نگران...
مارلی، من نمی خواهم غمگین باشم........ به خدا که نمی خواهم!

پدر، من به نفرت از خودم معتاد شده بودم؛ اما برای تو همیشه عاشق بودم.
حرفمو قبول داری؟
من فقط فرصتی می خواستم که اوضاع رو یه جوری درست کنم که تو خوشحال بشی از دیدن من. می دونستم منو صدا زدی تا بهم ثابت کنی تمام آنچه که کم داشتم تو بودی. من خیلی تغییر کرده م، روی دندون خرابم دادم روکش چسبونده ن. دیگه آگهی تور مسافرتی جمع نمی کنم. می دونم هر جایی برم خودم رو همراه می برم پس برم کجا که خودم نباشم؟ دیگه خواب از سرم پریده... دیگه نمی خوام همه ش بخوابم که به چیزی فکر نکنم. می خوام بیدار باشم، قول می دم هیچ وقت قرص نخورم. می خوام بقیه ی زندگیم رو بیدار باشم.... هر چقدر درد بکشم بیدار می مونم.
این چهل روز که راحت و آسوده و بی درد شدی، می دونم خیلی حواست بهم بود. تو هستی، خودم هم هستم، حواسم به خودم هست پدر...
پدر من یه جوری زندگی می کنم که بتونی بهم افتخار کنی. بعدش یه جوری بهم خبر می دی که ازم راضی هستی؟
که بهم افتخار می کنی؟....
"رگ خواب"
حمید نعمت الله
پی نوشت: وقتی فیلم را دیدم تا چند ساعت فقط عصبانی بودم، از "مینا"... اما حالا می دونم که دلیل عصبانیتم این بود که خیلی به خودم شباهت داشت. برای همین این تکه مونولوگ، خیلی به دلم نشست... برای همین اینجا نوشتمش...
جوجه پنبه ای را فروختم، همان پراید سفید مهربانی که توی آن تصادف سخت جانم را خریده بود. نه این که اشکال برقی اش در این دو سال آخر کلافه ام کرده، یا هزینه هایش برایم از استفاده اش سبقت گرفته باشد، داشت پیر می شد و من طاقت دیدن زنگ های ریزی که اینجا و آنجایش دیده می شد را نداشتم. با اشک و گریه ردش کردم، روز آخری حتی یک بار دیگر با دست های خودم شستمش و سقف عزیزش را که حائل جانم شده بود توی آن تصادف مرگبار، بوسیدم، برایش آرزوی روزهای خوش و صاحبانی مهربان تر کردم و سپردمش به خانمی که مالک جدیدش شد.
می خواستم دیگر ماشین نداشته باشم اما خرید خانه جان به لبم کرده. دستم دچار عارضه ای شده که به آن "آرنج تنیس بازان" می گویند و بسیار دردناک است، برادرم کارت بانکی اش را آورد و گذاشت روی میز... سه ماه دنبال یک ماشین قرمز بودم، اما انگار، آبی رنگ ِ ما بود.
یک ماشین سرمه ای - بهش می گویند آبی دیپلمات - الان پایین خانه مان پارک شده، به من قول داده مهربان باشد و چرخش به خوشی و خوبی بچرخد. پلاکش هم پلاک مهربان پراید ِ خودمان است... امروز پلاک شد.
امروز فهمیدم که من حتی یک دوست هم ندارم...
و این تلخ ترین اتفاق زندگیم بود.
اینجا نوشتم که تا ابد یادم بماند...