دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

شماره شش: بانی

امروز، برای من روز خوبی نبود.

دارم با یه بغض توی گلوم می خوابم.

دنیای آدم ها، دغدغه هاشون، زشت و زیباشون، تلخ و شیرینشون، با هم فرق می کنه. من آدم بزرگی نیستم که دغدغه های جدی و منطقی داشته باشم. همین که بدونم مامان مارلی رو واگذار کردن به یه خانمی که ازش خوب مواظبت نکرده و طی سه ماه طفلک حیوون خدا رو به روزی کشونده که از بدغذایی و بدسرپرستی روده هاش به خونریزی افتاده و آخر سر هم سپرده ش به یه کسی که نه حاضره اسمشو بگه و نه نشونش رو، کافیه که یه روزم کامل خراب بشه.

من همه ی موجودات خدا رو دوست دارم، خدای من شاهده که سوسک رو نمی کشم، هدایتش می کنم تا از خونه بره بیرون، مبادا جون عزیز یه خلقت خدا به دست من گرفته بشه که می دونم باید جواب پس بدم یه روزی، یه جایی؛ گربه ها رو بیشتر از همه ی مخلوقات دیگه، مامان مارلی رو یه جور دیوونه وار متعصبانه. به هزار در زدم بچه رو به یه آشنا بسپارم که دورادور خبرشو داشته باشم. نشد، انگار خدا نخواست. حالا، از ظهر که فهمیدم اینجور به سرش اومده سرگشته شدم. هزار فکر به سرم زده که یه جوری رد این بچه رو بگیرم. از مادام مارپل بازی درآوردن تا حتی التماس به این خانمی که بانی رو سپرده به یه آدم بی نام و نشون.

توی دلم آشوبه. امشب چندین بار به اون خانم زنگ زدم، در دسترس نبود. فردا باز تلاش می کنم. بلکه گشایشی بشه.

سرپرستش میگه بانی رو به خدا سپردم، دل من بدتر آشوب میشه. 

خدایا، به من آرامش بده، اگه تو اینطور خواستی، اگه خیر این بچه بودن پیش این آدمیه که نمی شناسمش، خیالمو راحت کن لطفا.

هوای بانی، مامان مهربون مارلی رو هم داشته باش لطفا.