دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

....


You know, my father was right. Richard Parker never saw me as his friend. After all we'd been through, he didn't even look back. But I have to believe that there was more in his eyes than my own reflection staring back at me. I know I felt it - even if I can't prove it. I just wish...

You know,  I've left so much behind. My family, the zoo, Anandi, India - I suppose in the end the whole of life becomes an act of letting go. But what always hurts the most is not taking the moment to say goodbye. I was never able to thank my father for all I learned from him, to tell him that without his lessons I would never have survived... And I know he's a tiger, but I wish I'd said: 'It's over. We've survived. Thank you for saving my life. I love you, Richard Parker. You will always be with me.

 May God be with you...

 

"Life of Pi"

 

شهر گربه ها...

مردی جوان به تنهایی و بدون هیچ مقصد مشخصی در حال سفر است. با قطار سفر می کند و در هر ایستگاهی که علاقه اش را برانگیزد پیاده می شود. اتاقی می گیرد، به دیدن مناظر می رود و هر اندازه که دوست داشته باشد اقامتش را ادامه می دهد. اشباع که شد، قطار دیگری را سوار می شود. همه ی تعطیلی هایش را این گونه سپری می کند.

یک روز از پنجره ی قطار، رودخانه ی زیبایی به چشمش می خورد؛ تپه های سبز با شیب ملایم، تن داده بر پیچ وخم ِ جریان آب، و پایین دستشان شهر دلپذیر کوچکی با یک پل سنگی سال خورده. قطار در ایستگاه شهر کوچک توقف می کند و مرد جوان با کیفش پیاده می شود. کس دیگری پیاده نمی شود و به محض پیاده شدن مرد جوان، قطار راه می افتد.

ایستگاه، که بایست رفت و آمد بسیار کمی به خود ببیند، هیچ خدمه ای ندارد. مرد جوان از پل می -گذرد و به درون شهر قدم می گذارد. کرکره ی همه ی مغازه ها پایین و تالار شهر خالی است. هیچ کس پشت میز پذیرش تنها هتل شهر ننشسته است. شهر کاملاً خالی از سکنه به نظر می رسد. شاید همه ی مردم جایی مشغول چرت زدن اند. اما آخر تازه ساعت ده و نیم صبح است و هنوز برای چرت زدن خیلی زود. شاید چیزی باعث شده که همه ی مردم، شهر را ترک کنند. به هر ترتیب، قطار بعدی تا صبح روز بعد از راه نمی رسد. بنابراین چاره ای ندارد جز این که شب را اینجا سر کند. در شهر گشتی می زند تا وقت بکشد.

در واقع اینجا شهری است از آن ِ گربه ها. وقتی خورشید شروع به پایین رفتن می کند، گربه ها دسته دسته از روی پل عبور می کنند انواع گربه ها در انواع رنگ ها. از گربه های معمولی خیلی بزرگ ترند اما به هر حال گربه اند. مرد جوان از این منظره شوکه می شود. به سمت برج ناقوس در مرکز شهر می شتابد و از برج بالا می رود تا از دید پنهان شود. گربه ها دنبال کار و بار خودشان می روند، کرکره ی مغازه ها را بالا می دهند یا پشت میزهایشان می نشینند تا کار روزانه ی خود را شروع کنند. خیلی زود، گربه های بیشتری از راه می رسند و مثل دیگران از روی پل عبور می کنند و به داخل شهر می -آیند. برای خرید وارد مغازه ها می شوند، برای انجام کارهای اداری به تالار شهر می روند یا به رستوران هتل می روند تا چیزی بخورند یا در میخانه آبجویی بنوشند و آوازهای پرشور و نشاط گربه ها را بخوانند. از آنجا که گربه ها قادرند در تاریکی هم ببینند، تقریباً به هیچ منبع نوری نیاز ندارند اما در آن شب ِ بخصوص نور ماه ِ کامل شهر را پر می کند و مرد جوان می تواند همه ی جزئیات را از جایگاه امنش در برج ناقوس تماشا کند. وقتی سپیده از راه می رسد، گربه ها کارهایشان را به پایان می برند، مغازه ها را می بندند و در گروه های بزرگ از روی پل برمی گردند. زمانی که خورشید سر می زند، گربه ها همه رفته اند و شهر دوباره خالی شده است. مرد جوان از برج پایین می آید، یکی از تخت های هتل را انتخاب می کند و به خواب می رود. وقتی گرسنه می شود، مقداری نان و ماهی را که در آشپزخانه ی هتل به جا مانده است می خورد. با فرا رسیدن تاریکی، در برج ناقوس پنهان می شود و تا سر زدن سپیده فعالیت های گربه ها را نظاره می کند. قطارها پیش از ظهر و اواخر بعد از ظهر در ایستگاه توقف می کنند. نه هیچ مسافری پیاده، نه کسی سوار می شود. با این حال، قطارها دقیقاً به مدت یک دقیقه در ایستگاه توقف می کنند و سپس راه می افتند. می تواند یکی از این قطارها را سوار شود و شهر خوفناک گربه ها را ترک کند، اما این کار را نمی کند. جوان است و کنجکاوی اش پرشور و خودش آماده ی ماجراهای هیجان انگیز. می خواهد از این مناظر عجیب بیشتر ببیند. می خواهد اگر ممکن باشد، دریابد که این مکان چگونه و از چه زمانی به شهر گربه ها تبدیل شده است.

شب سوم همهمه ای از میدان ِ پای برج بلند می شود. یکی از گربه ها می گوید: "آهای! شما بوی آدمیزاد می شنوین؟"

یکی دیگر در حالی که دماغش را چین می دهد می پرد وسط که: "حالا که این رو گفتی، من هم اتفاقاً فکر می کردم که تو چند روز اخیر یه بوی عجیبی به دماغم می خوره."

یکی دیگر می گوید: "من هم همین طور."

کسی اضافه می کند: "عجیبه! هیچ آدمیزادی نباید اینجا باشه."

- "معلومه که نه! هیچ راهی وجود نداره که یه آدمیزاد بتونه وارد شهر گربه ها بشه."

- "ولی بوش که مطمئناً هست."

گربه ها دسته دسته می شوند و عیّار وار جست و جوی شهر را آغاز می کنند. زمان بسیار کمی طول می کشد تا کشف کنند که منبع این بو برج ناقوس است. مرد جوان صدای پنجه های نرمشان را بر پله ها می شنود. فکر می کند تمام شد، دستگیرم می کنند. به نظر می رسد که بوی او عصبانیت گربه ها را برانگیخته است. بنا نیست آدم ها در این شهر قدم بگذارند. گربه ها چنگال های بزرگ و تیز و دندان های سفید دارند. اصلاً نمی داند که اگر پیدایش کنند چه سرنوشت شومی در انتظارش است اما مطمئن است که اجازه نخواهند داد شهر را زنده ترک کند.

سه گربه از برج ناقوس بالا می آیند و هوا را بو می کشند. یکی از گربه ها دماغ و سبیل هایش را پیچ و تاب می دهد و می گوید: "عجیبه! بوی آدمیزاد به مشامم می خوره اما هیچ کس اینجا نیست."

دومی می گوید: "آره، عجیبه ها! واقعا هیچ کس اینجا نیست. بیاین بریم یه جای دیگه رو بگردیم."

گربه ها، متعجب، سری تکان می دهند و به پایین پله ها برمی گردند. مرد جوان صدای پایشان را که در تاریکی شب محو می شود، می شنود. نفس راحتی می کشد اما درک نمی کند که چند لحظه ی پیش چه اتفاقی افتاده است. امکان نداشت او را ندیده باشند، اما بنا به دلیلی موفق به دیدنش نشدند. به هر ترتیب، تصمیم می گیرد با سر زدن صبح به ایستگاه برود و با قطار از این شهر برود. اقبالش که تا ابد بلند نمی ماند! 

اما صبح روز بعد قطار در ایستگاه توقف نمی کند. قطار را که بدون کم کردن سرعت از ایستگاه می -گذرد تماشا می کند. قطارِ بعد از ظهر هم به همین ترتیب. می تواند مهندس قطار را که پشت صفحه ی کنترل نشسته است ببیند اما قطار هیچ نشانه ای از توقف نشان نمی دهد. انگار هیچ کس نمی تواند مرد جوان را که به انتظار قطار ایستاده است ببیند یا حتی خود ایستگاه را. وقتی قطارِ بعد از ظهر در امتداد ریل ناپدید می گردد، ایستگاه از همیشه ساکت تر می شود. خورشید پایین رفتن را آغاز می -کند. وقت آن رسیده که گربه ها بیایند، مرد جوان می داند که به شکل بازگشت ناپذیری گم شده است. دنیایی دیگر است که به صورت اختصاصی برای او آماده شده و قطار، دیگر هرگز، تا ابد، برای برگرداندن او به جهانی که از آن آمده است در ایستگاه توقف نخواهد کرد.....

"شهر گربه ها هاروکی موراکامی "

پی نوشت: در کتابخوانی های اخیرم با هاروکی موراکامی آشنا شده م که قلمش و فکرش را خیلی خیلی دوست می دارم. گو این که می دونم آنقدر شهرت داره که نیاز به معرفی از طرف من نباشه اما شاید یکی، یه جایی، هنوز کشفش نکرده باشه.... خوندنیه کتاب هاش. الان دارم "کافکا در کرانه" را می خونم  از موراکامی و تا اینجای ماجرا که شاهکاره...

Marly...

تو دیگه برنمی گردی، آخر قصه همینه......