دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

سردرد....

سردردهای کُشنده م چند ماهی ست که برگشته، دلم نمی خواهد بهشان توجه کنم اما وقت خواب، باعث کابوس های رنج آوری برایم می شوند. کابوس هام را صبح که شد می سپرم به بالش و بلند می شوم، اما طی روز، تمام وزنشان همراهم است.

دیشب خواب می دیدم باد افتاده زیر چادر ماشین و دیده م که دزد به مرور تمام لوازم داخل ماشینم را برده و ازش فقط یک پوسته ی خالی به جا گذاشته،  حتی رنگ ماشینم را هم برده بود و ماشین آبی ام، سفید شده بود...

امروز کلافه بودم، ماوی چند روز بود که خودش را روی زمین می کشید. انگار خارشی داشته باشد توی قسمت عقب بدنش. بردم و دکتر دید و گفت کیسه ای توی بدنشان هست که اگر فیبر به اندازه مصرف نکنند و یبوست داشته باشند، پر می شود. مشکل حادی نبود و در دم حل شد. اما بچه گربه ای که توی بغل یک آقای جوان آمده بود کلینیک برای مشکل تنفسی اش، حالم را بد کرد. ویروسی داشت که درمان نمی شود، تا وقتی که تمام شکمش از آب پر شود و علائم حیاتی اش از بین برود... از کلینیک که بیرون آمدم کیف حمل ماوی را توی صورتم فشردم و بغضم ترکید. به ماوی گفتم از خدا بخواهد حداقل این یک بار ویروسش عمل نکند، بچه گربه سه ماهه درمان شود. چه اتفاقی می افتد اگر یک بار قانون علم تغییر کند؟ دلم برای بچه گربه سوخت، برای آن پسر جوان که وقت بیرون آمدن از مطب رنگ به چهره نداشت بیشتر....

عصر، جلسه ی آخر ورزش، پیش از عید بود. رفتم یک گلدان بنفشه افریقایی گرفتم برای عیدمبارکی مربی مان. مربی نیامده بود، گلدان روی دستم ماند. در یک لحظه تصمیم گرفتم و هدیه اش کردم به دفتر مجموعه. حالا از همان لحظه مثل _ چی؟ _ پشیمانم. گل ِ نازنازی را من خریده بودم، در قبالش مسئول بودم، چرا سپردمش به جایی که شاید حتی ندانند چطور باید ازش مواظبت کنند؟ حالم بد است، انگار یک موجود زنده را دستی دستی کشته ام...

هنوز سرم درد می کند... دراز کشیده ام توی رختخواب و سعی می کنم با نوشتن، حال خودم را بهتر کنم. ماوی کنار دستم دراز کشیده، از ظهر که معاینه و درمان شد، انگار آرامش گرفته. کاش درمان سردردهای من هم با یک ویزیت کوتاه انجام می شد....

بهار در پیش رو...

روزهای آخر سال همیشه برای من پر از کار و شلوغیه، البته که برای همه اینجوریه؛ از یک طرف کلافه کننده ست و از طرفی خوشایند. وقت، همیشه کم میاد و کارها انگار تعدادشون به شکل سرسام آوری زیاد می شه، حتی کارهایی که ربطی به سال نو و عید نوروز ندارند، اما از اون طرف آدم احساس خوبی داره چون هدفمند کار می کنه، یه زمان تعریف شده هست که باید توی اون کارهات رو انجام بدی و کارها بوی نویی و شادی می دن.

به رسم هر سال آموزشگاه نقاشی که من هم یکی از اعضاش هستم، نمایشگاهی برگزار شده که افتتاحیه ش دیروز بود. من دو تا کار دارم اونجا، که با استقبال خوبی هم روبرو شدند و بهم کلللی انگیزه دادند. از طرفی استرس های نمایشگاه همیشه هست، و خب، طبق معمول کارهای گروهی، کمبودها و ایرادها. عدم هماهنگی باعث شد که امروز کسی برای مدیریت تابلوها توی نمایشگاه حضور نداشته باشه و گالری، درب ورودی را رسما باز نکرد. اینجوری یک روز خوب را خیلی الکی از دست دادیم. این که توی این شرایط وایستیم و دنبال مقصر بگردیم "رو اعصاب"ترین و "معمول"ترین کاریه که همیشه انجام می دیم. هرکی کوتاهی کرد و هرچه که شد، امروز هیچکس از نمایشگاهمون بازدید نکرد و کلی حالمون بد شد.

از اون طرف، مثل همه خونه ها، خونه تکونی هست و کارهای تمام نشدتی مرتبط باهاش. شستشو و خرید و مدیریت و... از بین رفتن اثر انگشت و... تو این هاگیر واگیر، یادم افتاده که هنوز کارت ملی نگرفتم و اثر انگشت هم که ندارم!! و نمی دونم چیکار کنم؟ این قضیه کارت ملی و عکس فوریش شده برای من کابوس! تو رو خدا یکی به این احمقا حالی کنه که عکس فوری به درد کارت ملی نمی خوره، خود به خود تو این مقنعه ها مثل مترسک می شیم، وقتی عکس فوری باشه دیگه فقط برای روی قندون خوبیم و بس!

تازه فهمیدم بیمه شخص ثالث ماشینم دو ماهه تموم شده و بیمه کننده محترم بهم اطلاع نداده که تمدیدش کنم و از لحظه ای که فهمیدم دارم خدا رو شکر می کنم که تو این دو ماه برام اتفاقی نیفتاده، یا پلیس یه وقت کنترل نکرده مدارکم رو. اما خب، امروز اونم حل شد و دوباره بیمه شدم.

همه ی این ها یک طرف، اصرار مسخره ی فامیل برای این که عید رو بریم شیراز یک طرف دیگه. من نمی فهمم تو این اوضاع گرونی و جاده های ناامن، این اصرار دلیل و معنیش چیه؟ کاش می فهمیدیم هرکسی خودش شرایط زندگیش رو بهتر می فهمه و این تعارف های بی منطق فقط طرفمون را کلافه می کنه. اگه می خوایم بهش خوش بگذره باید بذاریم خودش بفهمه کجا حالش خوش تره.

با همه این غرغرها، حالم خوبه. برای نمایشگاه و انگیزه مثبت پشتش، برای خونه تکونی و تمیزی بعدش، برای بهار که دیگه رسیده به خونه ها و باغچه هامون، برای دلم که تکلیفش با خودش روشن شده، برای همه چیز خوشحالم و راضی.

پی نوشت: نوشته م مثل انشاهای "تابستان خود رو چگونه گذرانید؟" شده! اما خدایی هیچ جور دیگه نشد بنویسمش...

پی ِ پی نوشت: حال ماوی خیلی بهتره، حمام عیدش رو که بره مطمئنم بهتر هم میشه...