دیروز دومین سالگرد رفتن مارلی بود.

***
اینترنت قطعه و من نه خبری از کسی دارم، نه دسترسی به جایی و چیزی. یادمه سال هشتاد و هشت، روز عاشورا، توی حیدرآباد هم همین احوالی را داشتم که این روزها دارم... اینترنت ایران قطع بود و خبری به من نمی رسید، حتی تلفن ها کار نمی کرد و من نمی دونستم خانواده م در چه حالن؟
با خودم فکر می کنم اون موقع ها که تکنولوژی نبود چقدر زندگی سخت بود برای آدم ها. مثلا زمان جنگ جهانی، تنها راه ارتباطی احتمالا بی سیم ها بودن و تلگرام، و نامه های دست نویس البته. هرچند از نسل ما خیلی دور نیست روزهایی که پدر و برادرهامون جبهه بودن و خونه هامون هم تلفن نداشت، بی خبری کُشنده بود و طاقت فرسا.
چند شب پیش فیلم Atonement (تاوان) را می دیدم، وقتی که هزاران هزار سرباز در "دانکرک" گیر افتاده بودن به انتظار کشتی هایی که اون ها رو از محاصره نجات بدن (اگه اشتباه نکنم، من زیاد درباره جنگ جهانی نمی دونم)، و من تمام مدت به جوان های بیگناهی فکر می کردم که سنی نداشتند و دور از خانواده و وطن، دور از هر آشنایی، ناامید و ترسیده، چشم انتظار برگشتن بودند.
دو شب پیش، همکار برادرم، توی این شلوغی ها کشته شد. فقط به این دلیل که یک پدر بود و نمی تونست توی محل کارش بمونه تا شب بشه و شاید اوضاع آرام تر، چون دو تا دختر کوچیک توی خونه داشت و همسرش پرستاره و از شانس بد، اون شب کشیک بود.
همه ش به لحظه ای که گلوله بهش اصابت کرده فکر می کنم، به این که قطعا توی اون لحظه به دخترای کوچولوش فکر می کرده که چشم انتظارند... در نهایت بی گناهی و معصومیت، آدمی که حتی برای بدیهی ترین حقش هم ادعایی نداشت، فقط داشت تمام تلاشش رو می کرد که برسه به خونه، پیش دختراش... وقتی تمام این آشوب ها آروم بگیره یعنی برمی گرده؟ یعنی برای اون دو تا دختر چیزی تغییر می کنه؟ دو ساله که کارد به استخوان این ملت رسیده، این حق مردمی نبود که وقتی بهشون نیاز هست میشن نجیب و دوست داشتنی، و این روزها شدن اغتشاش گر و یا به قول یک "آدم"ی "خس و خاشاک"!
مگه نگفت: الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم؟
***
هفته گذشته رفتم به دیدن درویش..

یکی دو هفته درگیر تعمیرات خونه بودیم و خدا را شکر بعد از یک دل سیر دعوا و داد و بیداد با یکی از همسایه های نامحترم! بالاخره کار تمام شد و خونه مون شکل خونه ی آدمیزاد به خودش گرفت.
اما ثمره اون همه گرد و خاک و براده آهن و جوش و فرز کاری، حساسیت پوستی ماوی جانم بود که مجبور شدیم تو این فصل سرما موهاش رو کوتاه کنیم تا دسترسی به پوستش امکانپذیر باشه، حالا یک مقدار خارش پوستش کمتر شده و منتظرم تا ببینم اثر اون اگزما کی برطرف میشه.
تو این مدت، تابلوم را برای نمایشگاه سوئد تمام کردم و فرستادم. افتتاحیه نمایشگاه همین جمعه ای که گذشت بود، و الان در شهر گوتنبرگ در حال انجامه.

از طرفی این روزها که مجبور به خونه نشینی شدم، کلاس زبان استانبولی رو به شکل آنلاین شروع کردم، خیلی دوست دارم این زبان را و تجربه شیرینیه برام. انشالله تا آخرش همینجوری پیش بره.
الان هم که اینجا نشستم، اوضاع خونه تقریبا به حال عادی برگشته، اما نمی دونم چرا من به شدت عصبیم این روزها؟ شاید دلیلش رسیدن به روزهای آخر آبانه و یادآوری از دست دادن مارلی.... تو این روزها انگار دیگه برام هیچ چیزی اهمیت نداره و دلم می خواد هیچکسی اطرافم نباشه.
کلا انگار ماه آبان ماه من نیست، درویش را هم توی آبان ماه از دست دادم. سالگرد درویش هم گذشت....