دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

شیوع

اگر شما هم آدم مسنی را در میان اطرافیانتون داشته باشید، احتمالا می دونید که روند سلامت اون ها تابع یک سری نمودارهای خاصه. به این شکل که یک بار حالشون بد می شه، ممکنه بستری بشن توی بیمارستان و یا  مجبور باشن توی یه برهه از زمان مدام تحت نظر پزشک باشن. این ناخوشی معمولا یکباره از آدم های مسن دور نمی شه، وضعیت ناثابت مدتی طول می کشه، داروهای متنوع مصرف می کنن، به بعضی داروها حساسیت نشون می دن، درمان یک قسمت برای عضو دیگه مشکلاتی به بار میاره، به شکلی که شما مجبور می شید مدت طولانی درگیر درمان و دکتر و بیمارستان باشید. بعد از مدتی شرایط یکجورایی ثبات پیدا می کنه و تا مدتی با یک سری داروی مشخص حالشون خوبه، تا دوباره روز از نو و روزی از نو...

برای مادر من هم مدتی اوضاع به همین شکل بود، از سنگ کلیه گرفته تا فشار خون، یا افتادگی مثانه، گرفتگی رگ قلب و کلیه و این اواخر هم که لخته کوچکی که عملکردشون را محدود کرده. برای هرکدام از این عنوان ها، مدت طولانی ما درگیر دکتر و درمان بودیم تا وضعیت ثابت بشه.

در تمام این تجربه ها، سوای بیماری و نگرانی های حول و حوش اون، چیزی که شاید بیش از همه آزاردهنده بود برخورد تند و گاهی غیرمسئولانه کادر پزشک و پرستار بیمارستان ها با ما بود. بدترین خاطره من، برای پنج شش سال پیش، شب عید بود که مامان به خاطر نوسان فشار خون بستری شدن توی اورژانس بیمارستان بقیه الله. شب اول خواهرم پیششون موند و شب دوم من، بماند که توی بخش و حتی توی خود سالن اورژانس جا نبود و مامان را شب اول توی راهرو پذیرفتن، شب دوم فشارشون تمام مدت روی بیست و دو بود! اون شب من مثل اسفند روی آتیش بالا پایین می پریدم و هرچه از سرپرستار خواهش کردم به مامان سر بزنه، اظهار کرد که این وظیفه پرستار خودشه! مامان اجازه نداشت بره دستشویی، نمی دونم چرا براشون سوند هم نگذاشتن و باید از ظرف مخصوص استفاده می کردن، من بلد نبودم و هیچکسی هم حاضر نشد بهم کمک کنه. توی تلاش های من و مامان برای استفاده از لگن فلزی، آنژیوکت از دستش خارج شد و خون پاشید روی ملافه و لباس من و... حدود یک ساعت از رگ آدمی که رقیق کننده خون مصرف می کنه خون رفت تا پرستارش لخ لخ کنان آمد و بعد از این که منو به خاطر بی کفایتی در انجام وظایفم(!!!) قشنگگگگ شست و کوبید بیخ دیوار، آنژیو را عوض کرد و رفت. برای فشار خونشون هم هیچ کاری نکرد.

صبح اون شب، وقتی دکتر برای ویزیت آمد جلوی خود سرپرستار ازش خواستم مامان را مرخص کنه. براش گفتم که دیشب هیچکس به فریاد من نرسیده، گفتم با مسئولیت خودم می برمش. سرپرستار پشت چشم نازک کرد و فرم رضایت را گذاشت جلوم که باید کتبا بنویسی که هر اتفاقی بیفته مسئولش خودتی، خوشبختانه دکتر با مسئولیت خودش دستور مرخصی را داد.

قبل و بعد از اون چندین بار چنین برخوردهایی را شاهد بودم، توی بیمارستان صارم، مامان توی آی سی یو بستری بودن (مجدد برای نوسان فشار) و ما دو هفته هر روز از صبح تا شب منتظر خبری که بهمون بگه حالش کمی بهتره، وقتی بهمون اجازه دادن بریم ببینیمش، من از شدت ضعف و فشاری که طی این مدت بهم وارد شده بود کنار تخت مامان از هوش رفتم. این بار هم سرپرستار کلی جیغ و داد راه انداخت که به چه حقی ضعف کردی؟ چرا مراعات بیمار رو نمی کنی؟ و من را از بخش بیرون کرد. انگار که من تنظیم کرده بودم دقیقا بیام پای تخت مامان بیهوش بشم که حال مادر خودم را که بعد از دو هفته تازه بهتر شده بود، خراب کنم! دریغ از یک ذره همدردی.

روزی که مامان سکته کرد بیمارستان رسول اکرم از ساعت هشت صبح تا ده شب حتی یک فشارخون ازش گرفته نشد، هیچکس حتی سراغ ما هم  نیومد. تمام مدت پاسکاری شدیم از این پرستار به اون پرستار؛ از این پزشک به اون پزشک.خدا قبول کنه تنها بیمارستانی که طی این سال ها کادرش برخورد خوبی داشتن بیمارستان آریا بود، هیچ خاطره بدی برای من از اون روزهای سخت نمونده. نزدیک به دوهفته بیست و چهار ساعت ما اونجا بودیم، اما نه برخوردی پیش آمد و نه دلخوری.

...

این روزهای شیوع کرونا که همه مون کم و بیش درگیرش هستیم، سوای اون عده ای که درک این شرایط از حوصله ی فهمشون فراتره و حاضر نیستن به خودشون زحمت بدن توی خونه بمونن یا مسئولیت توی سطل زباله انداختن ماسک و دستکش آلوده شون را بپذیرن یا وقت ایستادن توی صف های اجباری، کمی فاصله را رعایت کنن یا....(چقدر هم خدا را شکر تبصره و استثنا داریم!)، بقیه می فهمن که کادر درمانی، شرایط بسیار حادی رو سپری می کنن. شاید سخت ترین روزهای عمر حرفه ایشون. امکانات خیلی کمه، راستش اینه که اصلا امکاناتی نیست! و جون این عزیزان در خطره. فکر می کنم بعد از جنگ، این اولین موقعیت ویژه ست که داریم تجربه ش می کنیم. روزی نیست که عکسی از کادر خسته بیمارستان ها توی فضای مجازی نبینیم و مطلبی درباره اوضاع بی سامان تجهیزات و کمبود نیرو نخونیم.

اما، دیر یا زود، کم یا زیاد، این روزها و این شرایط سپری می شن. خیلی سخت برای اون عده که می فهمن و رعایت می کنن، و به نظر من، سخت تر برای اونایی که نمی فهمن و فکر می کنن خیلی کول و زرنگن! 

تنها چیزی که به جا خواهد موند، شرح رشادت ها و از خودگذشتگی های پرستاران و بهیاران و پزشکانه... این وظیفه ماست که قدردان اون ها باشیم، اما امیدوارم اون ها هم یادشون بمونه که همانطور که امروز، شیوع یک بیماری مسری، برای اون ها شرایط خاص و ویژه ای به وجود آورده، بیماری پدر یا مادر یا فرزند و یا.... هم برای هر آدمی شرایطی ویژه ست، شرایطی که هیچ کنترلی روش نداریم و درمقابلش بی دفاعیم. امروز، چشم امید اون ها به دولته برای تجهیزات، یا به دانشمندها برای کشف واکسن، و اون روزها چشم آدم هایی مثل من به دست کادر پزشکی... امیدوارم  این بیماری به موازات مشکلاتی که ایجاد کرده، موهبت هایی هم برای همه مون داشته باشه. اول از همه خود من به عنوان یک آدم عادی، که بفهمم چقدر راحت زندگی می کردم و یک ویروس نیم وجبی چطور کل زندگیم را مختل کرده. 

پی نوشت: قصدم توهین به هیچ کس نبود توی این نوشته، خواهر خود من پرستاره و دوستان زیادی هم دارم که جزو کادر درمانی هستن، منظورم فقط درک شرایطه، نه توهین، نه این که انگشت توی چشم کسی فرو کنم خدای ناکرده.