دلم میخواهد "خوب" باشم، اما نیستم؛ نمیشود.
دلم میخواهد از ته دل، از ته گلو، با تمام توان حنجرهام فریاد بزنم، جیغ بکشم، آنقدر که سکوت این شب مسخره را پاره کنم و چرت همه آن همسایههای زپرتی و پیر و پاتال را جر بدهم.
دلم میخواهد سر همسایهای که به من گفت naive عربده بزنم و بگویم من اصلاااااا اینی که میگویی نیستم. من با تک به تک سلولهای بدنم خشمگینم.
دلم میخواهد سنگ بردارم و تمام شیشههای بلوک را بیاورم پایین.
برای اولین بار در طول زندگیم حجم قفسه سینهام را حس میکنم. سنگینی فشاری که دارم تحمل میکنم و دستم که به هیچ جا نمیرسه. حتی دیگر گربههایم هم حالم را بهتر نمیکنند. سنگین و غیر قابل تحمل شدهام.
مامان، دلم برات تنگ شده. در تمام این سالها حتی فکر نمیکردم که یک روزی دلتنگت بشم، دلتنگ خوابیدنت. دلتنگ پاهات که پرانتزی شده بود، که ماهیچههاش از بین رفته بود. دلتنگ اون لبخندت وقتی چشممون به هم می افتاد. من همیشه فرار میکردم از این که به چشمت نگاه کنم، فقط یه وقتایی بیاراده این اتفاق می افتاد و تو آروم لبخند میزدی و سر تکون میدادی. دلم برای همون لبخند محوت تنگ شده مامان.
گیج و گمم، نمی دونم زندگی داره چجوری میگذره. همینجوریش سخت بود، حالا با این جنگ دیگه غیرقابل تحمل شده. خیلی تنها شدم مامان. دلم برای تمام خیابونای تهرون تنگ شده و نمیتونم برم. برای خیابون طالقانی، اون مسیری که میاومدیم تا بیمارستان پاسارگاد. برای اون پل آخر خیابون بیمارستان که زیرش همیشه شلوغه، یا شلوغ بود. مامان، فکر میکنم تو هنوز همونجا خوابیدی. برای همینه دلم برای اون خیابونا تنگ میشه، چون آخرش میرسه به تو.
مامان، فردا دارن میان اون تخت بیمارستانی را که برات خریدیم ببرند. گمانم برای همینه که بیشتر ریختم به هم. دلم می خواد روی اون تخت آدما خوب بشن و حس کنم از طرف تو کار خوبی انجام دادیم. دلم میخواد فکر کنم تو خوشحال میشی.
***
مامان، امروز اومدند و تخت را بردند. من گریه کردم. هر دومون گریه کردیم. بعدش خونه را ریختیم به هم و تا شب کار کردیم که یادمون بره اون تختی که چند روز میزبانت بود را از خونه بردند. چندین ساعت مثل دیوانهها سر خودمون را مشغول کار کردیم که فقط یادمون بره...
مامان، آدما با این چیزها از یاد نمیرن، با این چیزا دور انداخته نمیشن، تو تا آخر دنیا همراه مایی. هروقت میخوام بلند شم و خستگی نمیگذاره، یادم بهت می افته. امروز که اتاقت را تمیز کردیم، هزار بار یادت افتادم. جای دستت روی دیوارهای اتاق مونده بود مامان. من باید پاکشون میکردم، اینجور چیزها باید برن اما خاطره راه رفتن خسته تو، توی اون راهرو تا ابد نمیره.
مامان... مامان خیلی دلم برات تنگه.
میشه بیایی تو خوابم؟
***
مامان، امروز رفتم خیابان اکباتان. گوشی تلفن را برده بودم برای تعمیر. بعدش توی لاله زار راه افتادم به سمت انقلاب. دیشب توی نقشه نگاه کرده بودم و دیده بودم که آخر لاله زار، می رسد به محدوده ی همان پل بزرگ که آخر خیابان شریعتی است. همان پل که هر روز، هر روز از ۲۸ آبان تا ۷ دی ازش رد شدیم. آمدم تا پل و بعد خود خیابان شریعتی و سمیه و بیمارستان پاسارگاد. اما از یک فاصله صد متری نتوانستم بیایم جلوتر. مامان، اون قسمت خیابان شریعتی انگار مرده بود. باور میکنی؟ روزهایی که تو اونجا بودی، توی اون آی سی یو سرد و بیروح، درِ اون بیمارستان انگار رنگ داشت. آمد و شد آدم ها را می شد دید، زندگی توی آن محدوده جریان داشت، اما امروز هیچکس نبود. ایستادم توی فاصله صد متری و به پله های بیمارستان نگاه کردم. ساعت ملاقات بود. می شد بروم و پشت در آی سی یو باز منتظر شوم و تصور کنم تو هنوز آنجا دراز کشیدی، اما با خودم فکر کردم چرا باید به این تن بیچاره این همه ستم کنم؟ چرا باید مجبورش کنم خودش را گول بزند؟ ترجیح دادم راه بروم، راه بروم، فقط راه بروم.
دلم برایت تنگ شده مامان...
***
من؟.....
هنوز هستم، زندهام. سلامتم. باید خدا را شکر کنم؟ نمی دونم.
من هم تمام مصایبی که مردم ایران دیدند و کشیدند را دیدم و کشیدم، اما بعید میدونم کس دیگری هم در ایران، مصایبی که من در سال ۴۰۴ دیدم را درک کرده باشه.
حالا طوفان زندگیم آرامتر شده و سکوت، جای تمام سختی سال گذشته را گرفته. فقط ضربه چنان محکم بود که دیگر ذهنم برای جفت و جور کردن کلمات یاری نمیکنه و از طرفی حس میکنم حق ندارم دنیای دیگران را با ذکر سختیهایی که کشیدم به هم بریزم.
امروز صبح ساعت چهار بیدار شدم، بیدار که چه عرض کنم؟ مگر خواب رفته بودم که بیدار شوم؟ به هر شکل، نت که همواره قطع است و فقط یک بلاگ اسکای را بلدم و یک "باشگاه خبرنگاران جوان"، که نوشته بود: عراقچی، آتش بس را تایید کرد.
چشمهایم باز باز شد.
باور نکردم... اسکرول کردم و پایین تر دیدم که ترامپ هم از آتشبس حرف زده.
حسم را نمیتوانم توصیف کنم. با تمام بیاعتمادیم به همه طرفینِ این معامله، ته دلم آرام میشه. همهی سوختها و باختها را میدانم، حداقل از اطرافیانم شنیدهام اما به نظر من هیچ چیزی به موشکپرانی و کشت و کشتار حل نمی شود.
ترسهای بچگیام برگشتهاند،
ترس از تاریکی، از تنهایی، از غریبهها..
مدتها بود از تاریکی نمیترسیدم.
تنهایی را دوست میداشتم.
با غریبهها راحت حرف می زدم.
زندگی، ریاستارت شده انگار....
امشب، اگر محاسبات و البته تقلبهایم درست باشد، نهمین شب جنگ است. نه شب پیش، از چت جی پی تی پرسیدم چطور بدن سالمتری داشته باشم و او برایم یک برنامه ورزش لایت و قشنگ، روزی پانزده دقیقه نوشت و گفت که شب به شب پیشرفتم را چک میکند.
نه شب پیش، تنها دغدغه اساسیم این بود که جلسات تراپیام را چطور پیش ببرم؟ که آیا با همین رواندرمانگر ادامه بدهم یا بروم پیش یک روانکاو...
نه شب پیش، به پیشرفت در بافتنی با ماشین بافندگیام فکر میکردم. باز هم پیرو مشورت با چت جی پی تی، فهمیده بودم که نباید روزانه بیش از یک و نیم ساعت را به یادگیری اختصاص بدهم. سرهمی نوزادی سادهای را تا اتمام آستین اول بافتهام و هنوز روی ماشین مانده...
نه شب پیش، نه به نتانیاهو فکر می کردم و نه به ترامپ. نهایتا به اوضاع قاراشمیش کشور و زندگی سگی خودمان فکر میکردم که جنابان عالیان نیمه ی شب هوس کردند زندگی نود میلیون آدمی که تا همان لحظه هم اصولا زندگی نمی کردند را کن فیکون کنند.
سه شب است که از خانه بیرون زده ایم، دیشب باز انگار نتانیاهو بو کشید و پیدایمان کرد. همین سر شب داشتم به پیامک هشداری که روی گوشیم افتاده می خندیدم که کسی برای کشتن من زحمتی به خودش نمیدهد اما صبح، کنار سوله، چیزکی به زمین خورد و ترکید.
شب تا صبح هم آسمان این حوالی از موشک و پدافند، روشن بود.
با خودم فکر میکنم ایران، لبنان و یمن و سوریه و... نمیشود، بعد فکر می کنم که چرا نشود؟ مگر مردم سوریه و یمن و لبنان برای موشک ها دعوتنامه فرستاده بودند؟ هزار و یک تفاوت داریم و هزار و یک شباهت... مغزم دور میزند و فکر میکنم و قیافه ابله ترامپ و صورت کریه نتانیاهو را مجسم می کنم و می ترسم و می ترسم و می ترسم...
یادم نمی آید زمانی در زندگیم تا این حد ترسیده و بیامید بوده باشم. جان من و امثال من برای هیچکس مهم نیست، نه روسای کشور خودم و نه آن دو ابله دیوانه، ترامپ و نتانیاهو.
خوابم نمی برد... هر هفت هشت دقیقه یک بار عینکم را می زنم و از ورای چراغ های اطراف سوله، به آسمان چشم می دوزم، شاید که نور قرمز پدافند را ببینم. دیشب پرتابهها را می دیدم اما امشب سکوت مرگباری حاکم است که هیچ آرامشی برایم ندارد...
میشود روزی که به ترس این روزهایم بخندم؟