| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
خواب دیدن، معقوله ی بسیار عجیبیه. گاهی چیزهایی در رویا و کابوس هامون می بینیم که طی روز بهشون فکر کردیم، گاهی هم نه. یک مسئله ی جدید یا یک مطلب قدیمی با یک رویکرد جدید.. یک احساس، که شاید خودمون هنوز کشفش نکردیم _ یا حداقل باورش نکردیم _ گاهی حتی یک آدم جدید...
خیلی وقت پیش، توی وبلاگستان، دوستی داشتم که آقای بسیار محترمی بود. ارتباطم با ایشون یه جورایی رابطه استاد شاگردی بود. من ازشون چیزهای زیادی یاد گرفتم و براشون بسیار احترام قائل بودم. هیچ زمانی، حداقل خودآگاه، احساس ویژه ای نسبت بهشون نداشتم. اما یک شب خواب دیدم یک جایی مثل ساحل شنی بوشهر، بهم اجازه داده شده بابام را یک بار دیگه ببینم، بابا یک زیرپوش پاره و نازک تنش بود، حالش هم اصلا خوب نبود. (بعدتر وقتی برای درویش این خواب را تعریف کردم گفت پدرت خیلی نگرانته و این نگرانی نمی گذاره اون طرف آرامش داشته باشه). من به همراه اون دوست وبلاگی رفته بودم که به بابا بگم قراره با ایشون ازدواج کنم. توی صورت بابا یه برق خوشحالی دیدم که دلم آروم شد، بعد به من گفت تو برو و بگو اون بیاد، می خوام باهاش حرف بزنم.
اون زمان، و قبل و بعد از اون خواب، هرگز احساس من نسبت به اون آدم تغییری نکرد. بعدها به واسطه یک جور درمان که فکر می کردم شاید کمکم کنه توسط ایشون ویزیت شدم، خب اون درمان برای من جواب نداد اما سبب خیری توی زندگیم شد که حس می کنم می تونه تعبیر درستی برای اون خواب باشه.
حالا، دیشب خواب یکی دیگه از دوستانم را دیدم که ده سال هست همدیگه را می شناسیم، ده ساله که دوستی ما دقیقا مثل دو تا آدم همجنس بدون هیچ کشش خاص یا احساس شاعرانه ای ادامه پیدا کرده. هر دو کتابخوان هستیم و بحث هامون بیشتر در این باره ست، می خوام بگم در زندگی روزانه و خودآگاهم احساس خاصی نسبت بهش ندارم. اما خب دروغ چرا؟ یه وقتایی مخصوصا اخیرا بعد از اون کشمکشی که با پیروز داشتم، با خودم فکر می کردم که آیا این فرد می تونست گزینه ای برای یک رابطه جدی تر باشه یا نه؟ یا این که اگر طرف مقابل رابطه م آدمی بود مثل این دوست، که اهل کتاب و مطالعه ست، آیا آخر و عاقبت اون رابطه باز هم این شکلی می شد؟
به هر حال... دیشب توی خوابم رابطه م باهاش خیلی نزدیک تر بود، رسما دوستش داشتم. خوابم را درست به خاطر ندارم اما می دونم یک شب توی دردسری افتاده بودم که اون و خواهرش نجاتم دادند و برگردوندند خونه، خیلی پدرانه و خیلی مهربان. بعد من توی خواب نگران بودم که برادرم اگه بیدار شه و من را با این آدم ببینه چی می گه؟ اما وقتی برادرم بیدار شد، خیلی دوستانه باهاش برخورد کرد و حتی اونو در آغوش کشید.
توی خواب خوشحال بودم از این که برادرم با مردی که دوستش دارم رابطه خوبی داره، اونقدر آرامش گرفتم که حتی وقتی بیدار شدم اون حس و اون رضایت توی وجودم بود. راستش را بگم از صبح حسم نسبت به اون آدم تغییر کرده، هی دارم به این فکر می کنم که چرا که نه؟ اما بعد با خودم می گم نه! دوستی ده ساله ت را حتی با فکر کردن به چنین موضوعی خراب نکن. اگر قرار بود حسی وجود داشته باشه طی این سال ها باید نشونه ای، احساسی، رفتاری، چیزی می دیدی...
حالا چرا این خواب را نوشتم، شاید خواستم توی حافظه ی خودم ثبت بشه. مثل اون خواب چندین سال پیش، شاید این آدم قراره کاری انجام بده یا دوستیش برای من اثرات خوبی داره که امروز نمی دونم... شاید یک روزی بفهمم. اگه فهمیدم حتما اینجا می نویسمش.