دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

....


خاله ی بزرگم هم رفت... به همراهش هزاران خاطره هم.

***

من آدم کوچکی هستم و دنیای کوچکی هم دارم، برای من - شاید به واسطه ی زن بودنم، شاید هم به واسطه ی همین کوچک بودن - "خانه" مفهوم اول و آخر آرامش است، و خانواده ام، یعنی همین خواهر و برادرها و بچه هایشان، دایره ی امنیت. آدم بی رگی نیستم. درد دیگران غمگینم می کند و تا جایی که توان داشته باشم وقتی اتفاق بدی می افتد سعی می کنم کاری انجام بدهم.فرقی هم ندارد این اتفاق برای یک هموطن افتاده باشد یا یک نفر آن سر دنیا که نمی شناسمش و حتی نمی دانم شهرش کجای نقشه جغرافی قرار گرفته. اما شرم آور است که بگویم بین آدم ها فرق می گذارم... بسته به این که چقدر به آن دایره نزدیک یا دور باشند. 

نوروز امسال با سیل گلستان شروع شد، تصاویر سیل را می دیدم و غصه می خوردم اما تا وقتی سیلاب به دروازه قرآن نرسید وحشت را با تمام گوشت و خونم حس نکردم. اولین لحظه یادم نبود که تمام فامیلم شیراز هستند و خانه یکی از خاله ها، در مسیر همین سیلاب. فقط ترسیدم، شاید چون دروازه قرآن را دیده بودم، هزار هزار بار آنجا راه رفته بودم، شاید چون هنوز بعد از بیست و چند سال، شیراز برای من جزو همان دایره ی امنیت است.

چند شب پیش که خواهرم خبر رفتن خاله را داد حس کردم دیوار دایره ی امنیتم ترک برداشت... خاله من هشتاد سال عمر کرد و زندگی بدی هم نداشت، زن ِ قوی و متشخصی بود، از احدی حرف زور نمی شنید و هیچ حرفی را هم توی دلش نگه نمی داشت. بزرگی برازنده ش بود، یادم است وقتی بابا مریض بود و ما همه مدت گرفتار بیمارستان بودیم، یک روز ظهر برایمان ناهار آورد، بعلاوه سالاد شیرازی. هنوز که هنوز است هر بار سالاد شیرازی درست می کنم به یاد آن روز می افتم. شاید آن روز را می شد بدون ناهار سر کرد حتی، اما این که دست ِ تنها برای آن تعداد آدم سالاد ریز و باسلیقه درست کرده بود، هیچ وقت از یادم نمی رود.

خاله ام زن خوش لباسی بود، خیلی زیاد. خوب می پوشید و خوب زندگی می کرد. خیلی جدی بود و حتی گاهی کمی درشت می گفت. اما مهربانی هاش عجیب به آدم می چسبید، شاید هم دلیلش همان جدیت و رک گویی بود.

من هنوز سه خاله دارم، سه خاله که جانشین به حق مادر هستند. آنقدر مهربانند که نمی شود عاشقشان نبود... می دانم رفتن خواهر بزرگ تر، خاله ها و مادرم را عمیقاً متاثر کرده، حتی برای یک لحظه نمی توانم تجسم کنم چقدر می تواند دردناک باشد. می دانم خانواده مادری حالا دیگر بزرگ تری که همه حرفش را قبول داشته باشند ندارد و می فهمم که این حرف چه معنی دارد.... می دانم که دل همه ی ما برایش تنگ خواهد شد، اما ته دلم راضی است که مریض و متکی به دیگران نبود. چند سال آخر کمی تحلیل رفته بود اما نه آنچنان که کسی به رفتنش حتی فکر کند.

خیلی عجیب است اگر بگویم حس می کنم جایی پشت بازوی راستم مجروح شده؟ چقدر احساسات آدم عجیب است.....


کیمیا

گویند در دشت های بلند ختن آهوبچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار. گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها، چرا نمی کرد مگر از پرآب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها. سخت مغرور و مطمئن به خویش بود. با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سُم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود، از چالاکی بسیار. روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت، در حالِ چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید. آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود، یک جا اکسیر می کردند، به قدرت آن نمی رسید. مست و شیوا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده، پس باید می یافتش، که از کجا برمی خیزد.


رفت و رفت و رفت، اما بی حاصل. آن عطر جادویی هم چنان همه جا منتشر بود. تا هرکجا که می رفت، گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو رو به سوی بازگشت می گذاشت، باز هم همان بو در مقابلش بود. رو به شمال مقابلش بود، رو به جنوب هم بود. رو به غرب مقابلش بود، رو به شرق هم بود. کارش به جنون کشیده بود، اما این وسوسه رهایش نمی کرد. بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب که آن عطر زایل نمی شد و او غافل. از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و هم چنان شیدا و بی قرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.


همه صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگِ قُلل سر به فلک کشیده را بویید، اما باز هم چیزی نیافت. سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد، تا جایی که عمر رو به آخر می برد. روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ شکسته روی برف های قله ای بلند ناغافل طعمه ی شیرکوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید، در آخرین نفس ها، با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام آنچه عمر را به خاطرش باخته بود جورید: آن رایحه جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را درنوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل، پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.


"کیمیا خاتون"

نوشته سعیده قدس

مسافر...


دیر شد، خیلی دیر...

می دونم الان خوشحالی، خودت این رو از خدا خواستی. حق تو نبود اونجور زندگی گوشه ی یک آسایشگاه دور افتاده که حتی اجازه ی دیدنت را هم به کسی نمی دادن. حق نبود بی تاب بیرون آمدن باشی و توانش را نداشته باشی. حالا دیگه آزاد شدی.

می دونم اگر بغضی هم توی گلومه به خاطر خودمه، برای این که دیگه نمی تونم به خودم امیدواری بدم که باز می بینمت. برای این که رفتم و دیدم حجره و مغازه ت را گرفتند، برای این که برای یه عده فقط اون دو تا مغازه مهم بود و نه شخص تو، و من دستم کوتاه بود. نمی تونستم کاری انجام بدم. چون من فقط دوست تو بودم، نه هیچ نسبتی باهات داشتم و نه توان و قدرتی بیشتر از اونایی که حبست کرده بودن. 

مطمئنم تو از من هیچ انتظاری نداشتی، شاید حتی نمی دونستی می دونم کجایی و زنگ زدم و بهم گفتن نمی تونم ببینمت، حتی نباید باهات حرف بزنم، چون بیقرار میشی و باز همه چیزو به هم می ریزی، گفتن حالت بد میشه و من ترسیدم. کاش که اینقدر ترسو نبودم. کاش که به خاطر خودت مراعات نکرده بودم. کاش که یک بار دیگه دیده بودمت.... کاش کوتاه نیومده بودم. 

نود و هشت...


بهار نود و هشت هم  از راه رسید.

بهارتون، نوروزتون، عیدتون، هرچیزی که صداش می کنید بر شما مبارک.