دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

آتش بس

امروز صبح ساعت چهار بیدار شدم، بیدار که چه عرض کنم؟ مگر خواب رفته بودم که بیدار شوم؟ به هر شکل، نت که همواره قطع است و فقط یک بلاگ اسکای را بلدم و یک "باشگاه خبرنگاران جوان"، که نوشته بود: عراقچی، آتش بس را تایید کرد. 

چشم‌هایم باز باز شد.

باور نکردم... اسکرول کردم و پایین تر دیدم که ترامپ هم از آتش‌بس حرف زده.

حسم را نمی‌توانم توصیف کنم. با تمام بی‌اعتمادیم به همه طرفینِ این معامله، ته دلم آرام میشه. همه‌ی سوخت‌ها و باخت‌ها را می‌دانم، حداقل از اطرافیانم شنیده‌ام اما به نظر من هیچ چیزی به موشک‌پرانی و کشت و کشتار حل نمی شود.

ترس

ترس‌های بچگی‌ام برگشته‌اند،

ترس از تاریکی، از تنهایی، از غریبه‌ها..

مدت‌ها بود از تاریکی نمی‌ترسیدم.

تنهایی را دوست می‌داشتم.

با غریبه‌ها راحت حرف می زدم.

زندگی، ری‌استارت شده انگار....