چند وقتی هر شب که زیر این لوستر می خوابیدم، به افتادنش فکر می کردم. فکر مضحکی شاید به نظر بیاد، می دونم. اما من فکر می کردم، و هر شب نگران بودم... نه فقط برای خودم که برای مارلی، که صبح ها میاد اینجا کنار رختخواب و شکمش را می ده بالا زیر این لوستر تا من نوازشش کنم و من هی هر روز به هر بهانه ای از زیر لوستر می کشیدمش کنار... و هر روز و هر شب، قبل از خواب، با خودم می گفتم دیوانه! دست بکش از این فکرهای منفی....
بعضی شب ها این فکر آنقدر درگیرم می کرد که تا نیمه ی شب بیدار می موندم و به این فکر می کردم که اگر بیفته چی بر سر من میاد؟
امشب، وفتی داشتم رختخواب را پهن می کردم، دیدم که بسطش به سقف کنده شده... شل نبود، اما آویزان شده بود به یک سیم. یک سیم محکم، اما فقط همان یک سیم.
برادرها آمدند و لوستر را باز کردند و گذاشتند روی میز که فردا برایش بسط جدید درست کنند و محکم کاری شود...
امشب بی دغدغه ی لوستر می خوابم...
پی نوشت: راز.... پر بیراه هم نیست!