-
آتش بس
سهشنبه 3 تیر 1404 13:34
امروز صبح ساعت چهار بیدار شدم، بیدار که چه عرض کنم؟ مگر خواب رفته بودم که بیدار شوم؟ به هر شکل، نت که همواره قطع است و فقط یک بلاگ اسکای را بلدم و یک "باشگاه خبرنگاران جوان"، که نوشته بود: عراقچی، آتش بس را تایید کرد. چشمهایم باز باز شد. باور نکردم... اسکرول کردم و پایین تر دیدم که ترامپ هم از آتشبس حرف...
-
ترس
یکشنبه 1 تیر 1404 12:05
ترسهای بچگیام برگشتهاند، ترس از تاریکی، از تنهایی، از غریبهها.. مدتها بود از تاریکی نمیترسیدم. تنهایی را دوست میداشتم. با غریبهها راحت حرف می زدم. زندگی، ریاستارت شده انگار....
-
جنگ
شنبه 31 خرداد 1404 00:58
امشب، اگر محاسبات و البته تقلبهایم درست باشد، نهمین شب جنگ است. نه شب پیش، از چت جی پی تی پرسیدم چطور بدن سالمتری داشته باشم و او برایم یک برنامه ورزش لایت و قشنگ، روزی پانزده دقیقه نوشت و گفت که شب به شب پیشرفتم را چک میکند. نه شب پیش، تنها دغدغه اساسیم این بود که جلسات تراپیام را چطور پیش ببرم؟ که آیا با همین...
-
سرقت مطالب وبلاگ سابقم...
چهارشنبه 10 شهریور 1400 15:43
راستش دلم نمی خواست از سرویس بلاگ اسکای استفاده کنم و پنبه خودشون را بزنم اما گویا ناچارم به این کار! یک خیرندیده ی بی وجدانی چندین مطلب از وبلاگ سابقم برداشته و در همان آدرس، در بلاگ اسکای گذاشته و داره به نام سابق من، یک سری مطالب بی ربط هم می نویسه. اول برای خودش پیغام گذاشتم که راضی نیستم به این کار و این دزدیه....
-
یک پایان، یک شروع...
جمعه 29 فروردین 1399 01:31
پیری، بخش انکار ناپذیری از زندگی است، مثل تولد، مثل بلوغ.... یعنی وقتی از یک سنی رد شدی و هنوز زنده ای، به ناچار، دچار پیری خواهی شد. وقتی به صورت تئوریک به معقوله پیر شدن نگاه می کنم، چیز بدی به نظر نمی رسد. یک دنیا تجربه، کمی کندتر شدن حرکات، دنیایی که جمع و جورتر می شود، شمار دوستاتی که محدودتر خواهند شد و... اما...
-
کرونا...
یکشنبه 3 فروردین 1399 00:08
مدتی است صبح تا شب، باران نوشته ها و اظهار نظرها درباره کرونا، توی فضای مجازی دست به دست می چرخد. هرکسی عقیده ای دارد، هرکسی حرفی می زند، درست یا غلطش را کاری ندارم، با آن عده ای که کلا فقط "فوروارد" می کنند و اصلا مطلب را نمی خوانند هم کاری ندارم، از جمله خانم محترمی که فیلم شستن و اتو کردن ماسک های دست دوم...
-
شیوع
یکشنبه 18 اسفند 1398 03:02
اگر شما هم آدم مسنی را در میان اطرافیانتون داشته باشید، احتمالا می دونید که روند سلامت اون ها تابع یک سری نمودارهای خاصه. به این شکل که یک بار حالشون بد می شه، ممکنه بستری بشن توی بیمارستان و یا مجبور باشن توی یه برهه از زمان مدام تحت نظر پزشک باشن. این ناخوشی معمولا یکباره از آدم های مسن دور نمی شه، وضعیت ناثابت مدتی...
-
خواب...
دوشنبه 21 بهمن 1398 10:17
خواب دیدن، معقوله ی بسیار عجیبیه. گاهی چیزهایی در رویا و کابوس هامون می بینیم که طی روز بهشون فکر کردیم، گاهی هم نه. یک مسئله ی جدید یا یک مطلب قدیمی با یک رویکرد جدید.. یک احساس، که شاید خودمون هنوز کشفش نکردیم _ یا حداقل باورش نکردیم _ گاهی حتی یک آدم جدید... خیلی وقت پیش، توی وبلاگستان، دوستی داشتم که آقای بسیار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آذر 1398 01:27
حس می کنم زمان داره کش میاد، روزها با اکراه می گذرن و بی هدف. حس و حالم دقیقا شبیه مورچه هایی ست که از میان عسل عبور می کنند و دست و پاهاشون توی عسل گیر می کنه و کششششش میان و کند می شن و توی غلظت عسل می مونن و موندگار میشن و خسته می شن و.... می میرن.. می ترسم، از همه ی اتفاق هایی که داره دور و برم می افته... از آینده...
-
...
دوشنبه 27 آبان 1398 14:32
دیروز دومین سالگرد رفتن مارلی بود. *** اینترنت قطعه و من نه خبری از کسی دارم، نه دسترسی به جایی و چیزی. یادمه سال هشتاد و هشت، روز عاشورا، توی حیدرآباد هم همین احوالی را داشتم که این روزها دارم... اینترنت ایران قطع بود و خبری به من نمی رسید، حتی تلفن ها کار نمی کرد و من نمی دونستم خانواده م در چه حالن؟ با خودم فکر می...
-
روزانه ها...
یکشنبه 12 آبان 1398 15:43
یکی دو هفته درگیر تعمیرات خونه بودیم و خدا را شکر بعد از یک دل سیر دعوا و داد و بیداد با یکی از همسایه های نامحترم! بالاخره کار تمام شد و خونه مون شکل خونه ی آدمیزاد به خودش گرفت. اما ثمره اون همه گرد و خاک و براده آهن و جوش و فرز کاری، حساسیت پوستی ماوی جانم بود که مجبور شدیم تو این فصل سرما موهاش رو کوتاه کنیم تا...
-
آخر قصه ی من...
سهشنبه 23 مهر 1398 16:30
با خودم فکر می کنم کاش آدم بعضی وقت ها، از پیگیری دست می کشید. بعضی وقت ها قبل از این که یک چیزی تموم بشه، تمومش می کرد. یعنی رهاش می کرد حداقل... نمی دونم یه بلاتکلیفی همیشگی (غرض همون تلخی بی پایانه که دوستمون گفته بود) بهتره یا یک پایان تلخ؟ گاهی آدم ها برای بلاتکلیفی خودشون، برای این که نمی دونن خودشون با خودشون...
-
آنجلینا...
چهارشنبه 17 مهر 1398 19:50
هیچ وقت دوستش نداشتم، شاید دلیلش این بود که اکثر آدم هایی که دوستش داشتن به ظاهرش توجه می کردن و از نظر من ظاهر، نمی تونه دلیل موجهی برای احترام و علاقه باشه. شاید هم چون شایعاتی اطرافش بود که با طرز فکر من هیچ رقم جور در نمی آمد. حتی کارهای خیرخواهانه ش به نظرم یکجور شوآف بود، هرچند معتقدم حتی اگر تظاهر باشه می تونه...
-
پاییز...
یکشنبه 14 مهر 1398 14:20
فصل عوض می شود، جای آلو را خرمالو می گیرد؛ جای دلتنگی را دلتنگی......... پی نوشت: همین...
-
ماوی...
دوشنبه 18 شهریور 1398 01:16
تو، هستی من شدی، از آنی همه من من نیست شدم در تو، از آنم همه تو....
-
دهاتی...
شنبه 16 شهریور 1398 01:27
می گن نوشتن از بروز آلزایمر جلوگیری می کنه، با خودم گفتم بیشتر بنویس دختر! سال هاست آرزوی نویسندگی دارم اما از برکت اعتماد به نفس نداشته، در همین حد آرزو مانده. کاشکی بشه یه روزی بنویسم، داستان بنویسم، اون هم رمان! نه که داستان کوتاه... اون هم تخیلی، فانتزی، قوی! ولع َم به نوشتن آنقدر زیاده که تمام شبانه روز توی سرم...
-
بداخلاق...
یکشنبه 16 تیر 1398 02:06
جوان تر که بودم اخلاق بهتری داشتم، می گویند آدم ها پا به سن که می گذارند صبورتر میشوند. پس چرا من نشدم؟ خانم همسایه بیمار است، خیلی خیلی بیمار. پسر جوانش را چهارده سال پیش توی یک تصادف از دست داده و همسرش را هم سه چهار سال پیش، برای مشکل قلبی. تنها عضو باقیمانده از خانواده اش دخترش است که آن سر دنیاست. خانم، لوپوس...
-
سیمان...
چهارشنبه 5 تیر 1398 02:18
ظهر از کلاس نقاشی برمی گشتم، پیاده، توی محوطه پشتی ساختمان دو تا نیمکت کنار هم هست برای ساکنین که عصرها جمع می شن کنار هم و حرف می زنند و دیداری تازه می کنند. قسمت زیر این دو نیمکت تا همین دیروز خاکی بود، آقایان خدماتی داشتند سیمانش می کردند. سلام و تشکر کردم و مثل هر زمان دیگری، وسواس دیوانه کننده م باعث شد تنها به...
-
مینیاتور
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 17:35
در ادامه ی پست قبل: مدیر جدید مدرسه مون، خیلی جدی بود و من اون سال، کلا از دفتر مدرسه وحشت داشتم. سعی می کردم حتی از جلوی دفتر هم گذر نکنم. یه بار برای یکی از معلم ها یک نقاشی مینیاتور کشیدم، از این مینیاتور قدیمی ها که جام می داشت و رخ یار و.... معلممون نقاش رو برده بود توی دفتر و به همه نشون داده بود، چند روز بعد...
-
مدرسه
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 01:43
راهنمایی که بودم، مدرسه مون یک خونه ی خیلی قدیمی بود که وسط سال، کف یکی از کلاس های طبقه ی دومش فرو کشید. اونقدر که ساختمونش کلنگی بود. کلا سه طبقه داشت، زیرزمین، که کلاس های طرح کاد و آزمایشگاه و.... بود، طبقه اول دفتر مدرسه بود و یه سری از کلاس ها و طبقه دوم هم باقی کلاس ها. کلا بافت اون منطقه از شیراز اون زمان که...
-
پست
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 16:46
آمد جلوی باجه پست خارجی، هفت هشت تا کیسه ی سنگین با خودش داشت که به زحمت روی پیشخوان ردیفشان می کرد. شاید شصت و پنج شش ساله بود، شاید هم بیشتر. خانم مسئول باجه بلند گفت: خیلی وقته منتظرت هستم، رفتی گفتی زود میام. خندید و گفت: داشتم جمع و جورشون می کردم. کیسه اول را سر داد جلو و گفت: سنگینه، همه شون کتابن. خانم مسئول...
-
هیرمان...
جمعه 13 اردیبهشت 1398 13:57
هیرمان، کامران، امید..... خوش آمدی به زادگاهت. *** حدود 70 سال است که شیر ایرانی در جای دیگری جز هند وجود ندارد، اگر بعد از 50 سال حیوانی در جای دیگری رویت نشود می تواند نام آن مکان را به خود اختصاص دهد! به همین دلیل، امروزه شیر ایرانی، شیر هندی نامیده می شود. براساس مطلبی با عنوان بدرود سلطان، «گجرات» خوش بگذرد نوشته...
-
....
شنبه 31 فروردین 1398 13:34
خاله ی بزرگم هم رفت... به همراهش هزاران خاطره هم. *** من آدم کوچکی هستم و دنیای کوچکی هم دارم، برای من - شاید به واسطه ی زن بودنم، شاید هم به واسطه ی همین کوچک بودن - "خانه" مفهوم اول و آخر آرامش است، و خانواده ام، یعنی همین خواهر و برادرها و بچه هایشان، دایره ی امنیت. آدم بی رگی نیستم. درد دیگران غمگینم می...
-
کیمیا
سهشنبه 20 فروردین 1398 18:32
گویند در دشت های بلند ختن آهوبچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار. گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها، چرا نمی کرد مگر از پرآب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها. سخت مغرور و مطمئن به خویش بود. با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سُم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود، از چالاکی بسیار....
-
مسافر...
یکشنبه 18 فروردین 1398 17:59
دیر شد، خیلی دیر... می دونم الان خوشحالی، خودت این رو از خدا خواستی. حق تو نبود اونجور زندگی گوشه ی یک آسایشگاه دور افتاده که حتی اجازه ی دیدنت را هم به کسی نمی دادن. حق نبود بی تاب بیرون آمدن باشی و توانش را نداشته باشی. حالا دیگه آزاد شدی. می دونم اگر بغضی هم توی گلومه به خاطر خودمه، برای این که دیگه نمی تونم به...
-
نود و هشت...
پنجشنبه 1 فروردین 1398 15:01
بهار نود و هشت هم از راه رسید. بهارتون، نوروزتون، عیدتون، هرچیزی که صداش می کنید بر شما مبارک.
-
سردرد....
پنجشنبه 23 اسفند 1397 01:27
سردردهای کُشنده م چند ماهی ست که برگشته، دلم نمی خواهد بهشان توجه کنم اما وقت خواب، باعث کابوس های رنج آوری برایم می شوند. کابوس هام را صبح که شد می سپرم به بالش و بلند می شوم، اما طی روز، تمام وزنشان همراهم است. دیشب خواب می دیدم باد افتاده زیر چادر ماشین و دیده م که دزد به مرور تمام لوازم داخل ماشینم را برده و ازش...
-
بهار در پیش رو...
یکشنبه 12 اسفند 1397 01:12
روزهای آخر سال همیشه برای من پر از کار و شلوغیه، البته که برای همه اینجوریه؛ از یک طرف کلافه کننده ست و از طرفی خوشایند. وقت، همیشه کم میاد و کارها انگار تعدادشون به شکل سرسام آوری زیاد می شه، حتی کارهایی که ربطی به سال نو و عید نوروز ندارند، اما از اون طرف آدم احساس خوبی داره چون هدفمند کار می کنه، یه زمان تعریف شده...
-
لاک آبی...
یکشنبه 28 بهمن 1397 01:14
یکی از روزهای تعطیل هفته گذشته بود، ساعت حدود یازده صبح، داشتم توی اینستاگرام جواب دایرکت دوستی را می نوشتم که پیامی از پیروز رسید. هیچ حسی نداشتم، جز این که می دانستم این پیام آخرین چیزی هست که توی دنیا دلم می خواهد بدانم متنش چیه و چرا فرستاده شده. برای همین تبلت را بستم و گذاشتم کنار. بدون این که بخوانم. چند ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 بهمن 1397 17:00
کسانی که بیپروا و شجاع بودند پیش از آنکه بتوانند ژن خود را به نسل بعدی منتقل کنند کشته شدند؛ باقی افراد یعنی ترسوها و ملاحظهکارها زنده ماندند؛ ما نوادگان آنهاییم! "رولف_دوبلی" پی نوشت: فردا برای ماوی نوبت عقیم سازی گرفته م. پی ِ پی نوشت: استرس دارم براش.....