دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

معین...

نوه ی عمه م، پنج شنبه همین هفته پیش، بر اثر ایست قلبی فوت کرد...

یکشنبه ی همون هفته ی پیشی که پنج شنبه ش فوت کرد، عقدش بود...

دارم فکر می کنم به اون دختر... که توی این عکسی که برام فرستادن، یه لبخند شیرین کنج لبشه. با یه لباس زرد روشن ایستاده کنار دامادی که الان زیر خاکه.

به این فکر می کنم که این دو نفر آیا همدیگه رو دوست داشتن؟ یا از این ورژن های سنتی بوده ازدواجشون.. البته که توی اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی کنه. اما وقتی خودت درگیر یه رابطه می شی که هزار هزار تا مخالف داره، به این فکر می کنی که به فرض توی چنین ازدواجی، اگه فرض کنیم مخالفتی بوده، و این دو تا جوان کللللی کله کوبیدن برای به هم رسیدن، و حالا یه هفته هم نگذشته همه چی پوچ شده رفته زیر خاک، اگه اونایی که مخالفن می دونستن که آخر و عاقبت این می شه، بازم مخالفت می کردن آیا؟

دیوانگیه که وقتی یه جوان شاخ شمشاد از دست می ره، بشینی و به این چیزا فکر کنی، نه؟

حیف از جوونیش....