دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

...

به گمانم ما آدم ها گاهی زیادی به خودمان می بالیم، خیلی چیزهایی که با اعتماد به نفس کامل توی یک کَتِگوری (category) می چَپانیم (این کلمه زیادی شیرازی است؟ یعنی با زور جایشان می دهیم)، درواقع اصلا متعلق به آن دسته نیستند و خیلی از نسخه هایی که می پیچیم فقط به درد شخص خودمان می خورد و بس... تازه اگر واقعا به درد خودمان هم بخورد! مثلاً خود من همیشه ادعا داشتم که درد را که بشناسی درمانش خیلی خیلی آسان است، اما اشتباه می کردم، حالا دردم را می شناسم، حتی درمانش را هم می دانم اما نمی توانم خوبش کنم.

چند ماه از رفتن پیروز گذشته، تمام این روزهایی که گذشت می دانسته ام که تنها کار درست چند سال اخیرم را انجام داده ام. از هر طرف و هر جنبه ای که به ماجرا نگاه می کنم، با این اخلاق من و روحیه پیروز، هیچ آینده ای نمی توان برای آن رابطه تصور کرد... بیشتر از دو سال، پیروز با نهایت تلاشش خواست من را بکوبد و یک "ترنج"جدید، از نو بسازد و من تمام تلاشم را کردم که مطلوبش باشم و نشدم.. در کنار این ها، نهایت سعی ام را کردم که بدانم روز اول به چه دلیلی به من علاقه پیدا کرده بود، کسی که تقریباً از تمام رفتارهای من ایراد می گرفت، و البته که ندانستم. حالا که به روزهای مشترکمان نگاه می کنم، اگر نخواهم سیاه نمایی کنم، روزهای خوب کم نداشتیم اما این روزها، تماماً روزهایی بوده اند که فقط با هم به گردش رفته ایم و اوضاع به اصطلاح گل و بلبل بوده، هر زمان که مشکلی پیش می آمد چنان بحث بالا می گرفت که به قهر و دوری می انجامید. اوایل اوضاع خیلی بدتر بود، بحث ها ادامه دار و کلافه کننده و متعدد بود، اما بعد از مدتی یاد گرفتم کاری نکنم که حساسیت هایش را تحریک کنم. هرچند حالا که فکرش را می کنم انگار علاقه اش داشت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر می شد، انگار او داشت یاد می گرفت حساسیت هایش را خفه کند و به مرور دیگر خیلی چیزها برایش اهمیت نداشته باشند....

نمی دانم چند بار با هم بحث و قهر کردیم، چند بار جدا شدیم و هرکسی رفت دنبال زندگی اش، راستش را بگویم حتی یادم نیست آخرین بار دلیل جدا شدنمان چه بود؟ فقط می دانم که من بیش از هر زمان دیگری طی این دو سال آمادگی جدایی را نداشتم.... سال نود و شش خیلی چیزها را از من گرفته بود، سلامتی مامان، سرمایه مالی ام، مارلی جانم و  پیروز آخرین آن ها بود... شاید زورم به بقیه آن اتفاقات نرسید و تمام حسرتم در جدایی از پیروز متجلی شده که آنقدر درد می کشم. شاید زیادی روی آن رابطه سرمایه گذاشته بودم، شاید زیادی باورم شده بود که "می شود هزار هزار بار دعوا و بحث کرد و باز برگشت" (این حرف خود پیروز بود، می گفت دوستم با نامزدش چندین بار کات کردند و باز برگشتند و قوی تر ادامه دادند)، شاید اشتباه بزرگی کردم که آن بحث ها را جدی نگرفتم و تصور کردم همه ی این ها مقدمه ی شناخت بیشتر هستند.... پیروز همیشه می گفت که این بحث و جدل ها رابطه مان را تضمین می کند، من اما هنوز که هنوز است، بعد از چهل سال زندگی، فرق بین بحث و دعوا را نمی فهمم. شاید چون توی خانواده ای بزرگ شده ام که در آن هر حرفی مبدل شده به دعوا... پیروز می گفت تو از بحث فراری هستی، ایرادها را بازگو نمی کنی، به دل می گیری و به مرور از من دور می شوی. می گفت مردها معتقدند که سکوت زن از فریادهایش ترسناک تر است. می گفت تو طناب دار من را در سکوتت می بافی و یک روز با رفتنت آن را به گردنم می اندازی. شاید راست می گفت، عادت ندارم عیب کسی را به رویش بیاورم، اما متوجهش که می شوم. توی تنهایی هایم این به اصطلاح عام "گیر دادن"ها کلافه ام می کرد. این که وقتی عصبانی می شد هرچه از دهنش بیرون می آمد می گفت بی آن که فکر کند حرف هایش می تواند چه تاثیری بر من داشته باشد، این که از هر کلام من داستان می ساخت و آنقدر تجزیه و تحلیلش می کرد تا یک نکته ی منفی ازش بیرون بکشد... اما پیش آمد روزهایی که شروع کردم به حرف زدن، و نگفته پیداست که نتیجه چه بود؟ حتی اجازه نداد جمله ام کامل شود.

درست است که ما با هم خیلی درگیر شدیم، اما حقیقت این است که پیروز، شاید برای اولین بار در زندگی، به من حس "زن" بودن را هدیه داد. چیزی که در رابطه ما هنوز هم برای من عجیب و سوال برانگیز باقی مانده، اعتماد بی حدم به پیروز بود. حتی یک بار فکر نکردم که در نبود ِ من، خیانت کند یا هرز بپرد. می دانستم که دوستم دارد، حالا شاید روزهای آخر نه به شدت روزهای آغاز، اما در دوست داشتنش شک نداشتم.

من یک دختر کاملا معمولی هستم، اما به چشم او قابلیت این را داشتم که ملکه زیبایی باشم. همیشه با نگاه تحسین و ستایش به من چشم می دوخت. حتی یک بار پیش نیامد که از جلوی یک آینه عبور کنیم و من را نگه ندارد و نگوید: ببین چقدر به هم میاییم! محال بود نسبت به کوچک ترین تغییر در رفتار و ظاهر من بی تفاوت بماند و این برای من واقعا شیرین بود. با پیروز خوشحال بودم، هدف داشتم، تلاش می کردم که پیشرفت کنم. دیگر برایم مهم نبود که سنم از چهل گذشته... به خصوص روزهای اول که از شوق علاقه حتی خواب به چشمانم نمی آمد؛ فکر می کردم اگر بخوابم زمان از دستم می رود و دیر می شود..

خب، راستش پیش می آمد روزهایی که خسته می شدم و می خواستم که همه چیز تمام شود. می دیدم که از هر طرف به در بسته می خورم، پیروز انگار خودش هم تصمیم خودش را نگرفته بود. مادرش با من مشکل داشت و پیروز مادرش را انتخاب کرده بود، اول تصمیم گرفتیم که از ایران برویم، خیلی جدی حتی با وکیل صحبت کردیم و وکیل راهنمایی ام کرد که چطور شرایط را مصاعد کنم. پیروز امتیاز لازم را داشت، برای من هم گرچه سخت بود اما غیرممکن نبود. بعد گفت درست نیست که تو به خاطر من قید همه چیز را بزنی و از ایران برویم. وقتی دید مصرّ هستم گفت من نمی توانم قید مادرم را بزنم.. این حرفش تمام انگیزه پیشرفت و تغییر را در من کشت. بعد سعی کردم توی ایران کار خوبی برای خودم دست و پا کنم، گفت بهتر است کاری باشد که خودت رئیس و صاحب کار خودت باشی. خب! کلاس بروم، مهارتی یاد بگیرم؛ گفت کلاس لازم نیست. خودم به تو آموزش می دهم. جمعه ها می آمد خانه و با هم طراحی وب سایت کار می کردیم... اما باز به دعوا و قهر و جدایی کشید. من تنبلی کردم، خودم قبول دارم. اما توقع این را نداشتم که وسط کلاس بلند شود و برود... از یک مرد توقع قهر کردن نداشتم.

***

همه چیز تمام شده، نمی دانم چرا دارم این چیزها را اینجا می نویسم، شاید امید دارم که از توی این نوشته ها چیزی در بیاید، مثل وقتی که مارلی ام را از دست داده بودم و چندین روز نشستم برایش یک کلیپ درست کردم و یک عالمه نامه نوشتم تا آرام تر شدم. حالا هم فکر می کنم، یعنی امیدوارم که آرامش به سراغم بیاید؛ ته ته دلم می خواهد که کسی بیاید و به من بگوید تقصیر تو نبود، بگوید ایراد از پیروز بود، طبعاً این چیزی است که دلم می خواهد بشنوم اما درمان دردم نیست. دلم بی نهایت برای همان اخلاق عجیبش هم تنگ شده، به بدی های رابطه مان که فکر می کنم می بینم برگشتی در کار نخواهد بود اما.... راستش را بگویم انگار توی خیال من، یک جایی، یک گوشه ای از این دنیا، یک دختر و پسر جوان که با همه درگیری ها و اختلاف نظرها همدیگر را دوست دارند، یک ترنج و یک پیروز، روز و شب هایشان را با هم می گذرانند. هر اتفاقی که می افتد، هر چیزی که می بینم، هر بویی که استشمام می کنم، حتی خودم، چشم هایم، موهایم، لباس هایم حتی، پیروز را به یادم می آورد. 

می نشینم این سریال های بیخود ترکیه ای را که انگار شیره ی گل حشره خوار تویش پاشیده اند و مثل پنیر پیتزا کش می آید نگاه می کنم و خودم را توی آن شهر ساحلی خنک، توی نیمه شب های روشنش، کنار پیروز می بینم. انگار که با هم توی خیابان ها قدم می زنیم، توی کافه ها چای و باقلوا می خوریم، توی پاساژها می چرخیم و از روی پلی که دو قاره را به هم وصل می کند، عبور می کنیم.

جلوی اورتاکوی می نشینیم و بلوط های سبز را زیر برگ ها پیدا می کنیم، سگ های دراز کشیده کنار پارک را نوازش می کنیم، گربه های تپل و عزیزکرده ی استانبول را به هم نشان می دهیم و حسرت می خوریم که چرا مارلی نمی تواند اینجا، اینجور راحت و بی دغدغه زیر آفتابی که آنقدر دوستش دارد _ داشت _ لم بدهد.

از برج گالاتا بالا می رویم و به دریای وسیع پیش رویمان خیره می شویم در حالی که بازوهایمان به هم چسبیده است و نگاهمان، دیگری را تحسین می کند. 

توی کشتی روی دریای درخشان به پیش می رویم، به همراه گله ی بزرگی از مرغ های دریایی که بالای سرمان بال به هم می کوبند و جیغ می کشند... و گاهی که خیلی خوش شانس باشیم دلفینی را می بینیم که از آب بیرون می جهد..

همه ی این ها را تک به تک می بینم، حتی راه رفتن توی خیابان استقلال و میدان تکسیم را... صدای قدم هایمان روی سنگفرش پیاده روهای پُر کبوتر تکسیم توی گوشم می پیچد... کبوترها هم از ما نمی ترسند، می ایستیم و از پسرک نوجوانی لیوان کوچکی گندم می خریم و برای کبوترها می پاشیم...

دارم هی صبوری می کنم. با همه ی اشتیاقی که برایش دارم، باز تحمل می کنم، هزار بار با خودم می گویم تصمیم جدایی با او بود و اگر قرار به برگشتن بود او باید برمی گشت که نیامد.... اما...

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟

هزار و یک نفری به جنگ با دل من، برای این همه تن چه کنم؟...*

چیزی که بیش از همه آزارم می دهد این است که فکر کنم تمام روزهایی که من نهایت تلاشم این بود که رابطه مان را حفظ کنم، پیروز تصمیمش را گرفته بود و به جدایی فکر می کرد. نمی توانم تصور کنم توی این دنیای بی در و پیکر آدمی را پیدا کنی که _ آنطور که ادعا می کنی _ بیشتر از خودت دوستش داری و بعد به خاطر مصلحت رهایش کنی... آن هم درست وقتی که بیش از هر زمان دیگری به وجودت احتیاج دارد...


* چه کنم، سینا سرلک

Mavi

با من بمان، در چشم های من ببین زیبایی ات را....

درویش...

درویش "حسین نمینی" را چندین سال است که می شناسم، بیش از ده سال پیش یک روز به توصیه ی "دوستـ؟!"ی از راهرو تنگ و باریک کنار انتشارات میر بالا رفتم و حجره ی کوچکش را دیدم، مرد متوسط القامت سفید موی و سفید ریش و سفیدپوشی با چشم های روشن ِ "روشن" که وقتی سلام کردم و خودم را معرفی کردم هیچ عکس العملی جز همان آرامشی که بعد از آن روز متوجه شدم همیشه همراهش است، در رفتارش ندیدم. چند دقیقه کنارش ماندم و بعد، خداحافظی کردم. وقت خداحافظی به من گفت مواظب خودت باش! و من راه ِ پله ها را پیش گرفتم و یک مرتبه حس کردم چقدر دلم می خواست کنار آن آدم بمانم و از آن آرامش سفیدی که در اطرافش موج می زد بهره ببرم.

آن شب گذشت و من سال های سال، "دوست" ِ خوبی داشتم که هروقت دلم از تمام دنیا می گرفت می رفتم  و توی آن حجره ی کوچک چند ساعتی کنارش می نشستم و فقط می نشستم و او، همانطور که با دستگاه چاپش کتاب های افست علوم غریبه را چاپ می کرد، با همان آرامش ِ همیشگی، برایم توی کتری برقی اش آب جوش می آورد و چای دم می کرد و با هم از همه چیز حرف می زدیم جز آن چیزهایی که شاید به ذهن اغلب آدم هایی برسد که درویشی را که دستی در علوم غریبه دارد تصور می کنند؛ از زایمان گربه توی بالکن پشت مغازه _ که درویش می گفت "آمد" دارد _ گرفته تا آن پالتویی که توی ترکیه دیده بود و دلش خواسته بود و نخریده بود، تا روزی که توی حراجی پنجاه درصد خریده بود و به من می گفت: "اگر چیزی برای تو باشد، آخرش به تو می رسد!" تا مشکلات خانوادگی من تا حرف هایی درباره دخترش و همسر سابقش و.....

شش سال پیش برای آخرین بار دیدمش، یادم هست که با هم خیلی حرف زدیم. از عود و آن مردی که از شیراز آمده بود و به درویش گفته بود توی بازار وکیل حجره دارد و درویش کارتش را به من داد و گفت اگر شیراز رفتی برو حجره ش را ببین، تا تصمیمم برای آوردن گربه _ آن موقع هنوز مارلی را نداشتم _ و گفت گربه توی خانه نیاور _ و من حرفش را گوش نکردم، شاید به این دلیل که تصمیمم را گرفته بودم و مجابم نکرد که چرا نباید گربه به خانه بیاورم _ و خیلی چیزهای دیگر. برایش چند تا عکس ِ خوب از آن راهب بودایی که یک ببر دارد و چند تایی دیگر که یادم نیست پرینت کرده بودم روی کاغذ، چند ساعتی کنارش نشستم و بعد برگشتم خانه. هیچ نمی دانستم قرار است یک حفره ی بزرگ بینمان به وجود بیاید.. یک حفره ی شش ساله.

طی این شش سال، بارها رفتم و دیدم در حجره را بسته. اوایل برایش نوشته می گذاشتم، مطلب ِ خوبی اگر می خواندم پرینت می کردم و از زیر در شیشه ای سُر می دادم داخل مغازه (که خانه اش هم بود). تا روزی که رفتم و دیدم مغازه باز است و روی درب شیشه ایش آرم "پیک بادپا" را زده اند. از آقایی که نشسته بود حال درویش را پرسیدم، گفت درویش خیلی کم اینجا می آید و شماره اش را به من داد، یک شماره ی ثابت و یک شماره ی موبایل، و به من گفت البته که موبایلش را جواب نمی دهد، درویش را که می شناسید! چند باری باهاش تماس گرفتم و حالش را پرسیدم، گفت توی مهرآباد جنوبی یک خانه گرفته و آنجا زندگی می کند و خیلی کم به حجره اش می آید.

تقریبا دو سال پیش، یک روز دیگر آن خط تلفن جوابی نداد... چند روز بعد دیدم که توی تلگرام یک پیام برام آمده که "درویش به تلگرام پیوسته است"، می دانستم درویش را با موبایل و تکنولوژی کاری نیست، حداقل تلگرام را نمی شناسد. عکس ِ پروفایل تلگرام، یک پسر جوان بود. با خودم فکر کردم قطعاً شماره را واگذار کرده... من هم حذفش کردم. باز، مثل همیشه به آن شماره ی ثابت زنگ می زدم و جوابی نمی آمد. چند بار به دفتر پیک رفتم و حالش را پرسیدم، جواب درستی به من نمی دادند. آخرین بار تقریباً از مغازه بیرونم کردند... طوری که دیگر نمی توانستم بروم و از حالش بپرسم. با خودم فکر کردم شاید می ترسند دولتی باشم، شاید درویش به واسطه ی درویش بودنش در خطر است...

دیروز، یک بار دیگر دل به دریا زدم و از آن پله ها بالا رفتم. گفتم می روم، می پرسم، با من اگر بد برخورد کنند هم باید خبری از درویش به دست بیاورم... و آوردم.

کنار مغازه اش یک دفتر حروفچینی است، سال ها پیش یک بار که برای دیدنش رفتم، گل گرفته بودم. درویش نبود. از صاحب حروفچینی حالش را پرسیدم و گل را به ایشان دادم. گفتم برای شما. دیروز، درب دفتر حروفچینی باز بود. رفتم و سوال کردم، من را به واسطه ی همان گل به یاد داشت. گفتم از درویش ِ گریزپای ما چه خبر؟ از من که فرار می کند! مرد ِ مهربان لبخند زد و گفت بیا بنشین برایت بگویم. فرار نمی کند...

مغازه ی درویش یک ساختمان کوچک "اِل" شکل است، از پله ها که بالا می روی یک درب شیشه ای بزرگ جلوی رویت باز می شود که الان محل ِ دفتر پیک شده، سمت راست یک درب کوچک چوبی و قدیمی است که به بخش سمت راستی آن "اِل" مذکور باز می شود و جایی بود که چاپخانه ی درویش بود.

درویش گویا مدتی _ این اواخر، یعنی تقریباً از همان وقتی که تلفن های من بی جواب می ماند _ آنجا زندگی می کرده، یک روز صبح که کارکنان پیک مغازه را باز می کنند می بینند که درویش حال خوشی ندارد، دلم نمی آید بنویسم، حتی دلم نمی خواهد توی ذهنم مرورش کنم اما، کنترل دفع را از دست داده بوده انگار. بردند گذاشتندش خانه ی سالمندان، یک جایی آخر بزرگراه همت.

صاحب حروفچینی راهنمایی ام کرد که می توانم شماره تلفن دفتر آسایشگاه را از یکی از کتابفروشی های آن محل بگیرم، به خانه نرسیده زنگ  زدم. خانمی که گوشی را برداشت اول اسمم را پرسید، بعد گفت که درویش ممنوع الملاقات است، اما حالش خوب است. تنها مشکلش این است که کنترلی بر خود ندارد و نمی تواند راه برود، اما حواسش به جاست، حافظه اش کاملا ً سالم است و خوب حرف می زند. گفتم که می خواهم باهاش صحبت کنم گفت بهتر است که این کار را نکنید. هروقت با کسی حرف می زند بی قرار می شود و می خواهد برود..... گفت که می توانم هر از چندی زنگ بزنم و از خود کادر پرستاری حالش را بپرسم...

من از دیروز دارم دیوانه می شوم، دوستان درویش می گفتند که این صاحب پیک، مستاجر درویش است و دارد درویش را ایزوله می کند تا اموالش را صاحب شود. رفتار پرستاری که دیروز باهاش حرف زدم و حرف هایش می تواند مُهر تاییدی باشد برای این که ایزوله شده تا نتواند راه گریزی داشته باشد. پرستار می گفت هزینه هایش را مستاجرش متعهد شده... مستاجرش! از طرفی من از درویش چیز زیادی نمی دانم، از دخترش می گفت اما واقعاً نمی دانم دختری هست یا نه. اگر هست یعنی طی این یک سال و نیم هیچ احوالی از پدرش نپرسیده؟ یعنی می داند پدرش را آدم های دیگری آوردند خانه سالمندان و هزینه هایش را می دهند؟ با آن "دوستـ!!!!"ی که درویش را به من معرفی کرد، تماس گرفتم و گفتم درویش به کمک ما نیاز دارد، تو کسی را از آشنایان درویش می شناسی؟ اصلاً خود درویش را هم انکار کرد.... و این دارد من را می کُشد.

باید بروم و پیگیر بشوم تا ببینمش؟ آیا واقعاً به نفعش است که اذیتش نکنم؟ من با دلم کنار بیایم، او با خودش فکر نمی کند این آدم هایی که من برایشان این همه کار کردم، این همه آرامش داده ام بهشان، چرا یکی سراغی از من نمی گیرد؟

اگر مستاجرش واقعاً بخواهد صاحب دارایی درویش بشود چه؟ من باید چکار کنم؟.... اگر پیگیر کارش شدم و آن وقت آن آقای مستاجر هم دیگر هزینه هایش را تقبل نکرد چه؟....

پی نوشت: پس از انتشار این پست، شخصی با من تماس گرفت و گفت نوه ی درویش است. از من خواست که پست را بردارم تا بتواند برای ایشان کاری انجام دهد و کسی دیگر خبردار نشود، به خواسته ایشان مدتی پست برداشته شد. گمان می کنم الان موقع برگشتن دوباره اش باشد.

 

روز نو...

مبارک بادت این روز و همه روز

همایون بادت این سال و همه سال.....

شهر آشوب

چند روز پیش یک دابسمش دیدم روی آهنگ قدیمی هایده: شهر آشوب. آهنگ را که شنیدم یک مرتبه پرتاب شدم به بیست و چند سال پیش، مدرسه سمیه، راهروهای مشجری که به بهشت شبیه تر بود تا دبیرستان، حیاط بزرگ و دلباز، آن بوته های سحرانگیز رُز رونده روی توری های زمین ورزش، کلاس های روشن و بزرگ.... خاطرم آمد آن عید سال اول دبیرستان را که آرتمیس برایم چند کتاب آورد که تعطیلات بخوانمشان و آن وسط کتاب " عشق ژنرال" چنان مجذوبم کرد که به دیگران نرسیدم.... یادم افتاد به خانم سیف، مدیره جدی و پرجذبه ی دبیرستان که چقدر برایم جذابیت داشت رفتار محکم و شخصیت ثابتش، به خانم نگهبان دبیر ادبیات که آرتمیس عاشقش بود، به خانم همتی دبیر ادبیات سال های بعد، که چقدر باسواد بود، به آن دبیر ریاضی که هرگز دوستش نداشتم، نه خودش و نه آن درس ِ مسخره اش (جبر)، به آقای شیرآبادی که همیشه دلم می خواست سر کلاسش بنشینم و آخرش هم نشد، چون دبیر تجربی ها بود؛ به نازی، مژگان، فهیمه، پرنیا، میترا، سلما..... خدای من! یک آهنگ من را تا کجاها که نبرد.....
حافظه ی آدم خیلی عجیب عمل می کند، از آن چه که گذشته بیشتر خوبی ها را به خاطر می سپاریم، شاید هم برای همین باشد که همیشه آدم ها حسرت گذشته را می خورند. یادم هست که سال های دبیرستان خانه مان جایی بود که محله ی زیاد خوبی نداشت، حداقل آن سال ها خوب نبود. الان که بیست و یک سال از شیراز دور مانده ام حتی نمی دانم طی تغییر و تحولاتی که صورت گرفته آن محله هم تغییر پرستیژ داده یا نه؟ اما آن موقع، بابا و مامان راضی نبودند از این که مجبور شدیم برویم و توی آن محله زندگی کنیم. از آن گذشته خانه تقریبا نیمه کاره بود وقتی که اسباب کشی کردیم، روزهای اول که عقرب و رتیل هم داشتیم، قرار شد برویم و مستقر شویم و ریز ریز خرده کاری ها را انجام دهیم و مثل همه ی اوقات ِ زندگیمان، امسال افتاد به سال بعد و بعد از آن و...
یادم است که مادرم همیشه به ما می گفت به هیچکس نگویید کجا زندگی می کنیم. مدرسه من و برادرم جزو بهترین و مشهورترین مدارس آن زمان شیراز بود، همه بچه ها شمال شهری و ثروتمند بودند ولی ما توی آن سال ها شاید بدترین شرایط ِ اقتصادی را در تمام طول زندگیمان تجربه کردیم. 
خاطرم مانده یک بار از مدرسه برمی گشتم و هوا بارانی بود، یک قسمت از راه، بین خیابان اصلی و خیابان فرعی، هنوز آسفالت نشده بود. موقع عبور، پاهایم تا زانو توی گل فرو رفت و کفشم جا ماند. فقط با یک کفش تا خانه رفتم، بعد متوجه شدم بابا با ماشین آمده بوده استقبالم، دو بار دعوا شدم، یکی به خاطر این که کفشم را جا گذاشته بودم، دیگری برای این که بابا را سر چهارراه ندیده بودم!
حالا این آهنگ من را برد توی آن سال ها، اما آن حسی که در من زنده شد هیچ ربطی به آن لحظه های سختی که توی آن محله گذراندیم نداشت. همه ی لحظاتی که در ذهنم مجسم شد، خنده و شادی با دوستانم بود زیر شاخه های انبوه درختان دبیرستان قشنگمان، مسیری که ظهرها از مدرسه تا فلکه ی ستاد پیاده می آمدم و از آنجا با مینی بوس می رفتم به سمت خانه. حتی یک لحظه به یادم نیامد که ساعت دو تعطیل می شدم و نزدیک های سه و نیم یا چهار می رسیدم به خانه... الان که دارم بهشان فکر می کنم به خاطر می آورم..
این روزها دارم کتابی می خوانم از "اروین یالوم" به نام "درمان شوپنهاور"، جایی از متن کتاب آمده:
- "نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم _ یعنی ترس _ در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم . می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند. روزهایی عاری از دلواپسی، روزهایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند...".
خیلی چیزها را باید از بچه ها یاد بگیریم، این هم یکی از آن مهارت هایی است که بزرگسالی از ما می گیرد. هرچه سال های بیشتری می گذرند، طول این دوران بی خیالی بیشتر می شود. منظورم این است که اگر هفتاد سال زندگی کنیم، حسرت چهل سالگی مان را هم می خوریم اما اگر فقط چهل سال زندگی کنیم، شاید نهایتاً بیست و چند سالگی بشود حسرت دلمان.
شاید بزرگ ترین درسی که سال 96، با همه ی سختی هایی که برایم داشت، با همه ی اتفاقات عجیبی که در طولش برای من افتاد داشت، همین بود. درلحظه زندگی کن. از همین ساعتی که می گذرانی لذت ببر. به گذشته افسوس نخور، چون دستت به جایی بند نیست و از آن گذشته اسمش همراهش است: "گذشته!". و برای آینده زیاد برنامه نریز چون هیچ معلوم نیست اصلا فردایی باشد یا نباشد، و یا این که آیا به آن شکلی که تو تصویرش می کنی رخ بنمایاند یا شاید که بهتر از تصور تو باشد.
پی نوشت: برای موضوع درویش دارم خیلی محتاط و عاقلانه پیش می روم، نمی شود بی گدار به آب زد. نمی خواهم کسی را بی سبب متهم به عملی کنم که انجام نداده، و خب، اگر هم کسی دارد کار ِ رذیلانه ای می کند نباید زود دستم را برایش رو کنم. ممکن است اگر عجله کنم درویش را جایی ببرند که دیگر نتوانم هیچ خبری ازش بگیرم...
پی نوشت بعدی: آهنگ مذکور را اگر دوست داشتید اینجا دانلود کنید.