دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

درویش...

درویش "حسین نمینی" را چندین سال است که می شناسم، بیش از ده سال پیش یک روز به توصیه ی "دوستـ؟!"ی از راهرو تنگ و باریک کنار انتشارات میر بالا رفتم و حجره ی کوچکش را دیدم، مرد متوسط القامت سفید موی و سفید ریش و سفیدپوشی با چشم های روشن ِ "روشن" که وقتی سلام کردم و خودم را معرفی کردم هیچ عکس العملی جز همان آرامشی که بعد از آن روز متوجه شدم همیشه همراهش است، در رفتارش ندیدم. چند دقیقه کنارش ماندم و بعد، خداحافظی کردم. وقت خداحافظی به من گفت مواظب خودت باش! و من راه ِ پله ها را پیش گرفتم و یک مرتبه حس کردم چقدر دلم می خواست کنار آن آدم بمانم و از آن آرامش سفیدی که در اطرافش موج می زد بهره ببرم.

آن شب گذشت و من سال های سال، "دوست" ِ خوبی داشتم که هروقت دلم از تمام دنیا می گرفت می رفتم  و توی آن حجره ی کوچک چند ساعتی کنارش می نشستم و فقط می نشستم و او، همانطور که با دستگاه چاپش کتاب های افست علوم غریبه را چاپ می کرد، با همان آرامش ِ همیشگی، برایم توی کتری برقی اش آب جوش می آورد و چای دم می کرد و با هم از همه چیز حرف می زدیم جز آن چیزهایی که شاید به ذهن اغلب آدم هایی برسد که درویشی را که دستی در علوم غریبه دارد تصور می کنند؛ از زایمان گربه توی بالکن پشت مغازه _ که درویش می گفت "آمد" دارد _ گرفته تا آن پالتویی که توی ترکیه دیده بود و دلش خواسته بود و نخریده بود، تا روزی که توی حراجی پنجاه درصد خریده بود و به من می گفت: "اگر چیزی برای تو باشد، آخرش به تو می رسد!" تا مشکلات خانوادگی من تا حرف هایی درباره دخترش و همسر سابقش و.....

شش سال پیش برای آخرین بار دیدمش، یادم هست که با هم خیلی حرف زدیم. از عود و آن مردی که از شیراز آمده بود و به درویش گفته بود توی بازار وکیل حجره دارد و درویش کارتش را به من داد و گفت اگر شیراز رفتی برو حجره ش را ببین، تا تصمیمم برای آوردن گربه _ آن موقع هنوز مارلی را نداشتم _ و گفت گربه توی خانه نیاور _ و من حرفش را گوش نکردم، شاید به این دلیل که تصمیمم را گرفته بودم و مجابم نکرد که چرا نباید گربه به خانه بیاورم _ و خیلی چیزهای دیگر. برایش چند تا عکس ِ خوب از آن راهب بودایی که یک ببر دارد و چند تایی دیگر که یادم نیست پرینت کرده بودم روی کاغذ، چند ساعتی کنارش نشستم و بعد برگشتم خانه. هیچ نمی دانستم قرار است یک حفره ی بزرگ بینمان به وجود بیاید.. یک حفره ی شش ساله.

طی این شش سال، بارها رفتم و دیدم در حجره را بسته. اوایل برایش نوشته می گذاشتم، مطلب ِ خوبی اگر می خواندم پرینت می کردم و از زیر در شیشه ای سُر می دادم داخل مغازه (که خانه اش هم بود). تا روزی که رفتم و دیدم مغازه باز است و روی درب شیشه ایش آرم "پیک بادپا" را زده اند. از آقایی که نشسته بود حال درویش را پرسیدم، گفت درویش خیلی کم اینجا می آید و شماره اش را به من داد، یک شماره ی ثابت و یک شماره ی موبایل، و به من گفت البته که موبایلش را جواب نمی دهد، درویش را که می شناسید! چند باری باهاش تماس گرفتم و حالش را پرسیدم، گفت توی مهرآباد جنوبی یک خانه گرفته و آنجا زندگی می کند و خیلی کم به حجره اش می آید.

تقریبا دو سال پیش، یک روز دیگر آن خط تلفن جوابی نداد... چند روز بعد دیدم که توی تلگرام یک پیام برام آمده که "درویش به تلگرام پیوسته است"، می دانستم درویش را با موبایل و تکنولوژی کاری نیست، حداقل تلگرام را نمی شناسد. عکس ِ پروفایل تلگرام، یک پسر جوان بود. با خودم فکر کردم قطعاً شماره را واگذار کرده... من هم حذفش کردم. باز، مثل همیشه به آن شماره ی ثابت زنگ می زدم و جوابی نمی آمد. چند بار به دفتر پیک رفتم و حالش را پرسیدم، جواب درستی به من نمی دادند. آخرین بار تقریباً از مغازه بیرونم کردند... طوری که دیگر نمی توانستم بروم و از حالش بپرسم. با خودم فکر کردم شاید می ترسند دولتی باشم، شاید درویش به واسطه ی درویش بودنش در خطر است...

دیروز، یک بار دیگر دل به دریا زدم و از آن پله ها بالا رفتم. گفتم می روم، می پرسم، با من اگر بد برخورد کنند هم باید خبری از درویش به دست بیاورم... و آوردم.

کنار مغازه اش یک دفتر حروفچینی است، سال ها پیش یک بار که برای دیدنش رفتم، گل گرفته بودم. درویش نبود. از صاحب حروفچینی حالش را پرسیدم و گل را به ایشان دادم. گفتم برای شما. دیروز، درب دفتر حروفچینی باز بود. رفتم و سوال کردم، من را به واسطه ی همان گل به یاد داشت. گفتم از درویش ِ گریزپای ما چه خبر؟ از من که فرار می کند! مرد ِ مهربان لبخند زد و گفت بیا بنشین برایت بگویم. فرار نمی کند...

مغازه ی درویش یک ساختمان کوچک "اِل" شکل است، از پله ها که بالا می روی یک درب شیشه ای بزرگ جلوی رویت باز می شود که الان محل ِ دفتر پیک شده، سمت راست یک درب کوچک چوبی و قدیمی است که به بخش سمت راستی آن "اِل" مذکور باز می شود و جایی بود که چاپخانه ی درویش بود.

درویش گویا مدتی _ این اواخر، یعنی تقریباً از همان وقتی که تلفن های من بی جواب می ماند _ آنجا زندگی می کرده، یک روز صبح که کارکنان پیک مغازه را باز می کنند می بینند که درویش حال خوشی ندارد، دلم نمی آید بنویسم، حتی دلم نمی خواهد توی ذهنم مرورش کنم اما، کنترل دفع را از دست داده بوده انگار. بردند گذاشتندش خانه ی سالمندان، یک جایی آخر بزرگراه همت.

صاحب حروفچینی راهنمایی ام کرد که می توانم شماره تلفن دفتر آسایشگاه را از یکی از کتابفروشی های آن محل بگیرم، به خانه نرسیده زنگ  زدم. خانمی که گوشی را برداشت اول اسمم را پرسید، بعد گفت که درویش ممنوع الملاقات است، اما حالش خوب است. تنها مشکلش این است که کنترلی بر خود ندارد و نمی تواند راه برود، اما حواسش به جاست، حافظه اش کاملا ً سالم است و خوب حرف می زند. گفتم که می خواهم باهاش صحبت کنم گفت بهتر است که این کار را نکنید. هروقت با کسی حرف می زند بی قرار می شود و می خواهد برود..... گفت که می توانم هر از چندی زنگ بزنم و از خود کادر پرستاری حالش را بپرسم...

من از دیروز دارم دیوانه می شوم، دوستان درویش می گفتند که این صاحب پیک، مستاجر درویش است و دارد درویش را ایزوله می کند تا اموالش را صاحب شود. رفتار پرستاری که دیروز باهاش حرف زدم و حرف هایش می تواند مُهر تاییدی باشد برای این که ایزوله شده تا نتواند راه گریزی داشته باشد. پرستار می گفت هزینه هایش را مستاجرش متعهد شده... مستاجرش! از طرفی من از درویش چیز زیادی نمی دانم، از دخترش می گفت اما واقعاً نمی دانم دختری هست یا نه. اگر هست یعنی طی این یک سال و نیم هیچ احوالی از پدرش نپرسیده؟ یعنی می داند پدرش را آدم های دیگری آوردند خانه سالمندان و هزینه هایش را می دهند؟ با آن "دوستـ!!!!"ی که درویش را به من معرفی کرد، تماس گرفتم و گفتم درویش به کمک ما نیاز دارد، تو کسی را از آشنایان درویش می شناسی؟ اصلاً خود درویش را هم انکار کرد.... و این دارد من را می کُشد.

باید بروم و پیگیر بشوم تا ببینمش؟ آیا واقعاً به نفعش است که اذیتش نکنم؟ من با دلم کنار بیایم، او با خودش فکر نمی کند این آدم هایی که من برایشان این همه کار کردم، این همه آرامش داده ام بهشان، چرا یکی سراغی از من نمی گیرد؟

اگر مستاجرش واقعاً بخواهد صاحب دارایی درویش بشود چه؟ من باید چکار کنم؟.... اگر پیگیر کارش شدم و آن وقت آن آقای مستاجر هم دیگر هزینه هایش را تقبل نکرد چه؟....

پی نوشت: پس از انتشار این پست، شخصی با من تماس گرفت و گفت نوه ی درویش است. از من خواست که پست را بردارم تا بتواند برای ایشان کاری انجام دهد و کسی دیگر خبردار نشود، به خواسته ایشان مدتی پست برداشته شد. گمان می کنم الان موقع برگشتن دوباره اش باشد.

 

روز نو...

مبارک بادت این روز و همه روز

همایون بادت این سال و همه سال.....

شهر آشوب

چند روز پیش یک دابسمش دیدم روی آهنگ قدیمی هایده: شهر آشوب. آهنگ را که شنیدم یک مرتبه پرتاب شدم به بیست و چند سال پیش، مدرسه سمیه، راهروهای مشجری که به بهشت شبیه تر بود تا دبیرستان، حیاط بزرگ و دلباز، آن بوته های سحرانگیز رُز رونده روی توری های زمین ورزش، کلاس های روشن و بزرگ.... خاطرم آمد آن عید سال اول دبیرستان را که آرتمیس برایم چند کتاب آورد که تعطیلات بخوانمشان و آن وسط کتاب " عشق ژنرال" چنان مجذوبم کرد که به دیگران نرسیدم.... یادم افتاد به خانم سیف، مدیره جدی و پرجذبه ی دبیرستان که چقدر برایم جذابیت داشت رفتار محکم و شخصیت ثابتش، به خانم نگهبان دبیر ادبیات که آرتمیس عاشقش بود، به خانم همتی دبیر ادبیات سال های بعد، که چقدر باسواد بود، به آن دبیر ریاضی که هرگز دوستش نداشتم، نه خودش و نه آن درس ِ مسخره اش (جبر)، به آقای شیرآبادی که همیشه دلم می خواست سر کلاسش بنشینم و آخرش هم نشد، چون دبیر تجربی ها بود؛ به نازی، مژگان، فهیمه، پرنیا، میترا، سلما..... خدای من! یک آهنگ من را تا کجاها که نبرد.....
حافظه ی آدم خیلی عجیب عمل می کند، از آن چه که گذشته بیشتر خوبی ها را به خاطر می سپاریم، شاید هم برای همین باشد که همیشه آدم ها حسرت گذشته را می خورند. یادم هست که سال های دبیرستان خانه مان جایی بود که محله ی زیاد خوبی نداشت، حداقل آن سال ها خوب نبود. الان که بیست و یک سال از شیراز دور مانده ام حتی نمی دانم طی تغییر و تحولاتی که صورت گرفته آن محله هم تغییر پرستیژ داده یا نه؟ اما آن موقع، بابا و مامان راضی نبودند از این که مجبور شدیم برویم و توی آن محله زندگی کنیم. از آن گذشته خانه تقریبا نیمه کاره بود وقتی که اسباب کشی کردیم، روزهای اول که عقرب و رتیل هم داشتیم، قرار شد برویم و مستقر شویم و ریز ریز خرده کاری ها را انجام دهیم و مثل همه ی اوقات ِ زندگیمان، امسال افتاد به سال بعد و بعد از آن و...
یادم است که مادرم همیشه به ما می گفت به هیچکس نگویید کجا زندگی می کنیم. مدرسه من و برادرم جزو بهترین و مشهورترین مدارس آن زمان شیراز بود، همه بچه ها شمال شهری و ثروتمند بودند ولی ما توی آن سال ها شاید بدترین شرایط ِ اقتصادی را در تمام طول زندگیمان تجربه کردیم. 
خاطرم مانده یک بار از مدرسه برمی گشتم و هوا بارانی بود، یک قسمت از راه، بین خیابان اصلی و خیابان فرعی، هنوز آسفالت نشده بود. موقع عبور، پاهایم تا زانو توی گل فرو رفت و کفشم جا ماند. فقط با یک کفش تا خانه رفتم، بعد متوجه شدم بابا با ماشین آمده بوده استقبالم، دو بار دعوا شدم، یکی به خاطر این که کفشم را جا گذاشته بودم، دیگری برای این که بابا را سر چهارراه ندیده بودم!
حالا این آهنگ من را برد توی آن سال ها، اما آن حسی که در من زنده شد هیچ ربطی به آن لحظه های سختی که توی آن محله گذراندیم نداشت. همه ی لحظاتی که در ذهنم مجسم شد، خنده و شادی با دوستانم بود زیر شاخه های انبوه درختان دبیرستان قشنگمان، مسیری که ظهرها از مدرسه تا فلکه ی ستاد پیاده می آمدم و از آنجا با مینی بوس می رفتم به سمت خانه. حتی یک لحظه به یادم نیامد که ساعت دو تعطیل می شدم و نزدیک های سه و نیم یا چهار می رسیدم به خانه... الان که دارم بهشان فکر می کنم به خاطر می آورم..
این روزها دارم کتابی می خوانم از "اروین یالوم" به نام "درمان شوپنهاور"، جایی از متن کتاب آمده:
- "نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم _ یعنی ترس _ در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم . می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند. روزهایی عاری از دلواپسی، روزهایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند...".
خیلی چیزها را باید از بچه ها یاد بگیریم، این هم یکی از آن مهارت هایی است که بزرگسالی از ما می گیرد. هرچه سال های بیشتری می گذرند، طول این دوران بی خیالی بیشتر می شود. منظورم این است که اگر هفتاد سال زندگی کنیم، حسرت چهل سالگی مان را هم می خوریم اما اگر فقط چهل سال زندگی کنیم، شاید نهایتاً بیست و چند سالگی بشود حسرت دلمان.
شاید بزرگ ترین درسی که سال 96، با همه ی سختی هایی که برایم داشت، با همه ی اتفاقات عجیبی که در طولش برای من افتاد داشت، همین بود. درلحظه زندگی کن. از همین ساعتی که می گذرانی لذت ببر. به گذشته افسوس نخور، چون دستت به جایی بند نیست و از آن گذشته اسمش همراهش است: "گذشته!". و برای آینده زیاد برنامه نریز چون هیچ معلوم نیست اصلا فردایی باشد یا نباشد، و یا این که آیا به آن شکلی که تو تصویرش می کنی رخ بنمایاند یا شاید که بهتر از تصور تو باشد.
پی نوشت: برای موضوع درویش دارم خیلی محتاط و عاقلانه پیش می روم، نمی شود بی گدار به آب زد. نمی خواهم کسی را بی سبب متهم به عملی کنم که انجام نداده، و خب، اگر هم کسی دارد کار ِ رذیلانه ای می کند نباید زود دستم را برایش رو کنم. ممکن است اگر عجله کنم درویش را جایی ببرند که دیگر نتوانم هیچ خبری ازش بگیرم...
پی نوشت بعدی: آهنگ مذکور را اگر دوست داشتید اینجا دانلود کنید.

زندگی واقعی...

زندگی واقعی، به طرزی غیرقابل فهم، بدون کمترین ملاحظه ای ادامه داشت.

اتومبیل ها دنده عقب وارد فضای کوچک پارک می شدند،

کالسکه ی بچه از اتوبوس ها پایین می آمد،

رادیوی ِ مرد نقاشی که نرده ای را در آن اطراف رنگ می زد، برای خودش می خواند....

"یک بعلاوه یک؛ جوجو مویز"

پی نوشت: توی زندگی هر کسی روزهایی هست که می شود به آن ها گفت "سخت ترین"، یا "بدترین"؛ اما همین روز برای یک نفر دیگه می تونه "شادترین" یا "بهترین" باشه. دنیا، سهم هرکسی رو توی روز مُعیّنی بهش می ده. زندگی واقعی، بدون توجه به این که روز ِ ما از کدوم دسته است، به طرزی که برای من هرگز قابل فهم نخواهد شد، بدون هیییییچ ملاحظه ای، ادامه داره... و این خوبه. این شاید بهترین نکته ی زندگیه. بهترین نکته ی زندگی واقعی...

بعدش هم این که: سیاوش قیمشی، آینده.

...

دهم بهمن امسال تولد شش سالگی مارلی بود، اگر هنوز با من بود. چند شب پیش، نیمه های شب، نشستم و برایش یک متن دردناک نوشتم. از دوریش و دردهایم و ترس هایم و... اما آخرش، رسیدم به این جمله که: مارلی! من نمی خواهم غمگین باشم... 

خیلی وقت است که به این موضوع فکر می کنم. هنوز هم پیش می آید بعد از چهل و سه سال زندگی، گاهی حس کنم یک دختر بچه ی بی تجربه ی تنها هستم که وسط میدان توحید تنها رهایش کردند، توی غروب ترسناک یک روز دود گرفته ی سرد پاییزی. میدان توحید از نظر من بی در و پیکرترین معبر دنیاست، البته یک جای دیگر را هم به همین بی در و پیکری و -خودمانی بگویم - خر تو خری سراغ دارم توی حیدرآباد هند، گمانم اسمش "تولی چوکی" بود، حتی اسمش درست یادم نیست. اما آنجا هم همین شکلی بود،  از هر طرفی که نگاه می کردی هجمه ی ماشین بود و موتور سیکلت و دود و دود و دود.....

بگذریم، این دو ماهی که گذشت شاید مصداق کامل بدبیاری برای من بود. بعد از آن که مارلی را از دست دادم، اولین کسی که برایش پیامک زدم پیروز بود. مهمانی تولد دوستش بود، بلند شد وسط مهمانی آمد در خانه. بسته ی سیاه رنگی که مارلی درونش بود هنوز توی بغلم بود، رفتم کنار دستش توی ماشین نشستم. اولین باری بود که اشک هایش را می دیدم، گریه کرد و به من قول داد تنها نمانم، راستش را بگویم همان لحظه می دانستم که تنها خواهم ماند اما مثل همیشه، دلم نیامد به آدمی که دروغ می گوید بگویم دستش تا چه اندازه برایم "رو" است!!...

26 آبان بود، همان روزی که برای اولین بار اشک ریخت و کمتر از دو ماه بعد، رفته بود. خیلی تلاش کرد به من ثابت کند که رفتنش به نفع هر دوی ماست و وقتی باهاش مخالفت کردم به من ثابت کرد که به طور حتم رفتن من به نفع او است! و من گذاشتم که برود. غرور در یک رابطه ی عاشقانه چیز خوبی نیست، اما من به اندازه ی کافی، بیش از کافی، غرورم را برایش شکسته بودم. هزار بار با خیره سری گفته بود "می روم" و "برو" و من نخواسته بودم، اما این بار.... فقط یک لحظه با خودم فکر کردم وقتی مارلی رفت مگر کاری از دستم برآمد؟ این هم شبیه همان است.

بعد که برگشت و گفت بیا با هم حرف بزنیم فقط برایش این یادداشت را فرستادم:

"بهم گفت تا حالا شکار رفتی؟ گفتم نه. گفت من قبلا می رفتم ولی دیگه نمیرم. آخرین باری که شکار رفتم شکار گوزن بود . خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم.. درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت. نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد.

زیباییش مسخم کرد. حس کردم می تونه دوست خوبی واسه م باشه. می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردم. از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

 بعدش گفت: تو  هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی..."

و تمام شد....

غصه خوردم؟ نه به آن اندازه که فکرش را می کردم. راستش بیشتر شبیه به ترک یک اعتیاد عمیق بود آن روزهای اول، اما آرام آرام، خو گرفتم.

ده روز پیش، فرزند دوستم، فرشته ی بی نظیر نُه ساله ای که تمام دار و ندار یک خانواده بود، در اوج ناباوری، بر اثر عفونت ریه از دست رفت. هنوز وقتی یادم به جمله ای می افتد که مادرش برایم تایپ کرد: "اوستا رفت"، انگار یک ضربه ی محکم می خورد پشت سرم، هر بار این جمله به یادم می افتد دقیقا همان حالی را حس می کنم که شب ِ رفتن ِ مارلی تجربه اش کردم. حس خالی شدن، تمام شدن... می دانم الان مادرش چه دردی توی سینه دارد، شاید مقایسه اش کار قشنگی نباشد اما من دو ماه پیش این حال را کاملاً درک کردم، تمام دلخوشی ام یک مرتبه پوچ شد، مثل یک حباب ترکید. بعدش دیگر هیچ چیزی برایم ترسناک نبود، مهم نبود، قشنگ نبود... حتی وقتی پیروز گفت تمامش کنیم، مثل دفعات پیش برایم غیرقابل پذیرش نبود، حتی باهاش بحث هم نکردم. الان هم که مدتی از رفتنش می گذرد، دلم حتی برایش تنگ نشده... راستش را بگویم از این حال خودم می ترسم، انگار که از یک مرزی رد شده ام،..

دیشب برای تسلیت رفتم خانه ی دوستم. همه شان بُهت زده بودند. توی آن خانه یک چیز ِ  بسیار عزیزی دیگر وجود نداشت. مادرم همیشه می گوید بچه ها فرشته اند... این خانواده یک فرشته ی عزیز را از دست داده بودند. یک چیز ترسناکی در این واقعه وجود دارد که از طرفی جرات نمی کنم بهش فکر کنم، از طرفی مثل یک کابوس یک لحظه رهایم نمی کند. می ترسم اتفاقی که برای من افتاد برای دوستم هم بیفتد... می ترسم زندگیش به هم بریزد. شاید زیادی بدبینم، خواهرم که اینطور می گوید. شاید هنوز تفاوت یک رابطه ای که روی کاغذ ثبت شده را با رابطه ای که چیزی درباره آن توی هیچ دفتری ثبت نشده نمی دانم. شاید هنوز نمی فهمم که حرف هایی که آدم ها می زنند همانطور که در هوا پخش می شود، می تواند برای همیشه گُم بشود و هیچ ارزشی نداشته باشد، اما وقتی چهار خط را روی کاغذ می نویسی اوضاع دیگر عوض می شود...

نگرانم...

نگران...

مارلی، من نمی خواهم غمگین باشم........ به خدا که نمی خواهم!