اگر شما هم آدم مسنی را در میان اطرافیانتون داشته باشید، احتمالا می دونید که روند سلامت اون ها تابع یک سری نمودارهای خاصه. به این شکل که یک بار حالشون بد می شه، ممکنه بستری بشن توی بیمارستان و یا مجبور باشن توی یه برهه از زمان مدام تحت نظر پزشک باشن. این ناخوشی معمولا یکباره از آدم های مسن دور نمی شه، وضعیت ناثابت مدتی طول می کشه، داروهای متنوع مصرف می کنن، به بعضی داروها حساسیت نشون می دن، درمان یک قسمت برای عضو دیگه مشکلاتی به بار میاره، به شکلی که شما مجبور می شید مدت طولانی درگیر درمان و دکتر و بیمارستان باشید. بعد از مدتی شرایط یکجورایی ثبات پیدا می کنه و تا مدتی با یک سری داروی مشخص حالشون خوبه، تا دوباره روز از نو و روزی از نو...
برای مادر من هم مدتی اوضاع به همین شکل بود، از سنگ کلیه گرفته تا فشار خون، یا افتادگی مثانه، گرفتگی رگ قلب و کلیه و این اواخر هم که لخته کوچکی که عملکردشون را محدود کرده. برای هرکدام از این عنوان ها، مدت طولانی ما درگیر دکتر و درمان بودیم تا وضعیت ثابت بشه.
در تمام این تجربه ها، سوای بیماری و نگرانی های حول و حوش اون، چیزی که شاید بیش از همه آزاردهنده بود برخورد تند و گاهی غیرمسئولانه کادر پزشک و پرستار بیمارستان ها با ما بود. بدترین خاطره من، برای پنج شش سال پیش، شب عید بود که مامان به خاطر نوسان فشار خون بستری شدن توی اورژانس بیمارستان بقیه الله. شب اول خواهرم پیششون موند و شب دوم من، بماند که توی بخش و حتی توی خود سالن اورژانس جا نبود و مامان را شب اول توی راهرو پذیرفتن، شب دوم فشارشون تمام مدت روی بیست و دو بود! اون شب من مثل اسفند روی آتیش بالا پایین می پریدم و هرچه از سرپرستار خواهش کردم به مامان سر بزنه، اظهار کرد که این وظیفه پرستار خودشه! مامان اجازه نداشت بره دستشویی، نمی دونم چرا براشون سوند هم نگذاشتن و باید از ظرف مخصوص استفاده می کردن، من بلد نبودم و هیچکسی هم حاضر نشد بهم کمک کنه. توی تلاش های من و مامان برای استفاده از لگن فلزی، آنژیوکت از دستش خارج شد و خون پاشید روی ملافه و لباس من و... حدود یک ساعت از رگ آدمی که رقیق کننده خون مصرف می کنه خون رفت تا پرستارش لخ لخ کنان آمد و بعد از این که منو به خاطر بی کفایتی در انجام وظایفم(!!!) قشنگگگگ شست و کوبید بیخ دیوار، آنژیو را عوض کرد و رفت. برای فشار خونشون هم هیچ کاری نکرد.
صبح اون شب، وقتی دکتر برای ویزیت آمد جلوی خود سرپرستار ازش خواستم مامان را مرخص کنه. براش گفتم که دیشب هیچکس به فریاد من نرسیده، گفتم با مسئولیت خودم می برمش. سرپرستار پشت چشم نازک کرد و فرم رضایت را گذاشت جلوم که باید کتبا بنویسی که هر اتفاقی بیفته مسئولش خودتی، خوشبختانه دکتر با مسئولیت خودش دستور مرخصی را داد.
قبل و بعد از اون چندین بار چنین برخوردهایی را شاهد بودم، توی بیمارستان صارم، مامان توی آی سی یو بستری بودن (مجدد برای نوسان فشار) و ما دو هفته هر روز از صبح تا شب منتظر خبری که بهمون بگه حالش کمی بهتره، وقتی بهمون اجازه دادن بریم ببینیمش، من از شدت ضعف و فشاری که طی این مدت بهم وارد شده بود کنار تخت مامان از هوش رفتم. این بار هم سرپرستار کلی جیغ و داد راه انداخت که به چه حقی ضعف کردی؟ چرا مراعات بیمار رو نمی کنی؟ و من را از بخش بیرون کرد. انگار که من تنظیم کرده بودم دقیقا بیام پای تخت مامان بیهوش بشم که حال مادر خودم را که بعد از دو هفته تازه بهتر شده بود، خراب کنم! دریغ از یک ذره همدردی.
روزی که مامان سکته کرد بیمارستان رسول اکرم از ساعت هشت صبح تا ده شب حتی یک فشارخون ازش گرفته نشد، هیچکس حتی سراغ ما هم نیومد. تمام مدت پاسکاری شدیم از این پرستار به اون پرستار؛ از این پزشک به اون پزشک.خدا قبول کنه تنها بیمارستانی که طی این سال ها کادرش برخورد خوبی داشتن بیمارستان آریا بود، هیچ خاطره بدی برای من از اون روزهای سخت نمونده. نزدیک به دوهفته بیست و چهار ساعت ما اونجا بودیم، اما نه برخوردی پیش آمد و نه دلخوری.
...
این روزهای شیوع کرونا که همه مون کم و بیش درگیرش هستیم، سوای اون عده ای که درک این شرایط از حوصله ی فهمشون فراتره و حاضر نیستن به خودشون زحمت بدن توی خونه بمونن یا مسئولیت توی سطل زباله انداختن ماسک و دستکش آلوده شون را بپذیرن یا وقت ایستادن توی صف های اجباری، کمی فاصله را رعایت کنن یا....(چقدر هم خدا را شکر تبصره و استثنا داریم!)، بقیه می فهمن که کادر درمانی، شرایط بسیار حادی رو سپری می کنن. شاید سخت ترین روزهای عمر حرفه ایشون. امکانات خیلی کمه، راستش اینه که اصلا امکاناتی نیست! و جون این عزیزان در خطره. فکر می کنم بعد از جنگ، این اولین موقعیت ویژه ست که داریم تجربه ش می کنیم. روزی نیست که عکسی از کادر خسته بیمارستان ها توی فضای مجازی نبینیم و مطلبی درباره اوضاع بی سامان تجهیزات و کمبود نیرو نخونیم.
اما، دیر یا زود، کم یا زیاد، این روزها و این شرایط سپری می شن. خیلی سخت برای اون عده که می فهمن و رعایت می کنن، و به نظر من، سخت تر برای اونایی که نمی فهمن و فکر می کنن خیلی کول و زرنگن!
تنها چیزی که به جا خواهد موند، شرح رشادت ها و از خودگذشتگی های پرستاران و بهیاران و پزشکانه... این وظیفه ماست که قدردان اون ها باشیم، اما امیدوارم اون ها هم یادشون بمونه که همانطور که امروز، شیوع یک بیماری مسری، برای اون ها شرایط خاص و ویژه ای به وجود آورده، بیماری پدر یا مادر یا فرزند و یا.... هم برای هر آدمی شرایطی ویژه ست، شرایطی که هیچ کنترلی روش نداریم و درمقابلش بی دفاعیم. امروز، چشم امید اون ها به دولته برای تجهیزات، یا به دانشمندها برای کشف واکسن، و اون روزها چشم آدم هایی مثل من به دست کادر پزشکی... امیدوارم این بیماری به موازات مشکلاتی که ایجاد کرده، موهبت هایی هم برای همه مون داشته باشه. اول از همه خود من به عنوان یک آدم عادی، که بفهمم چقدر راحت زندگی می کردم و یک ویروس نیم وجبی چطور کل زندگیم را مختل کرده.
پی نوشت: قصدم توهین به هیچ کس نبود توی این نوشته، خواهر خود من پرستاره و دوستان زیادی هم دارم که جزو کادر درمانی هستن، منظورم فقط درک شرایطه، نه توهین، نه این که انگشت توی چشم کسی فرو کنم خدای ناکرده.
خواب دیدن، معقوله ی بسیار عجیبیه. گاهی چیزهایی در رویا و کابوس هامون می بینیم که طی روز بهشون فکر کردیم، گاهی هم نه. یک مسئله ی جدید یا یک مطلب قدیمی با یک رویکرد جدید.. یک احساس، که شاید خودمون هنوز کشفش نکردیم _ یا حداقل باورش نکردیم _ گاهی حتی یک آدم جدید...
خیلی وقت پیش، توی وبلاگستان، دوستی داشتم که آقای بسیار محترمی بود. ارتباطم با ایشون یه جورایی رابطه استاد شاگردی بود. من ازشون چیزهای زیادی یاد گرفتم و براشون بسیار احترام قائل بودم. هیچ زمانی، حداقل خودآگاه، احساس ویژه ای نسبت بهشون نداشتم. اما یک شب خواب دیدم یک جایی مثل ساحل شنی بوشهر، بهم اجازه داده شده بابام را یک بار دیگه ببینم، بابا یک زیرپوش پاره و نازک تنش بود، حالش هم اصلا خوب نبود. (بعدتر وقتی برای درویش این خواب را تعریف کردم گفت پدرت خیلی نگرانته و این نگرانی نمی گذاره اون طرف آرامش داشته باشه). من به همراه اون دوست وبلاگی رفته بودم که به بابا بگم قراره با ایشون ازدواج کنم. توی صورت بابا یه برق خوشحالی دیدم که دلم آروم شد، بعد به من گفت تو برو و بگو اون بیاد، می خوام باهاش حرف بزنم.
اون زمان، و قبل و بعد از اون خواب، هرگز احساس من نسبت به اون آدم تغییری نکرد. بعدها به واسطه یک جور درمان که فکر می کردم شاید کمکم کنه توسط ایشون ویزیت شدم، خب اون درمان برای من جواب نداد اما سبب خیری توی زندگیم شد که حس می کنم می تونه تعبیر درستی برای اون خواب باشه.
حالا، دیشب خواب یکی دیگه از دوستانم را دیدم که ده سال هست همدیگه را می شناسیم، ده ساله که دوستی ما دقیقا مثل دو تا آدم همجنس بدون هیچ کشش خاص یا احساس شاعرانه ای ادامه پیدا کرده. هر دو کتابخوان هستیم و بحث هامون بیشتر در این باره ست، می خوام بگم در زندگی روزانه و خودآگاهم احساس خاصی نسبت بهش ندارم. اما خب دروغ چرا؟ یه وقتایی مخصوصا اخیرا بعد از اون کشمکشی که با پیروز داشتم، با خودم فکر می کردم که آیا این فرد می تونست گزینه ای برای یک رابطه جدی تر باشه یا نه؟ یا این که اگر طرف مقابل رابطه م آدمی بود مثل این دوست، که اهل کتاب و مطالعه ست، آیا آخر و عاقبت اون رابطه باز هم این شکلی می شد؟
به هر حال... دیشب توی خوابم رابطه م باهاش خیلی نزدیک تر بود، رسما دوستش داشتم. خوابم را درست به خاطر ندارم اما می دونم یک شب توی دردسری افتاده بودم که اون و خواهرش نجاتم دادند و برگردوندند خونه، خیلی پدرانه و خیلی مهربان. بعد من توی خواب نگران بودم که برادرم اگه بیدار شه و من را با این آدم ببینه چی می گه؟ اما وقتی برادرم بیدار شد، خیلی دوستانه باهاش برخورد کرد و حتی اونو در آغوش کشید.
توی خواب خوشحال بودم از این که برادرم با مردی که دوستش دارم رابطه خوبی داره، اونقدر آرامش گرفتم که حتی وقتی بیدار شدم اون حس و اون رضایت توی وجودم بود. راستش را بگم از صبح حسم نسبت به اون آدم تغییر کرده، هی دارم به این فکر می کنم که چرا که نه؟ اما بعد با خودم می گم نه! دوستی ده ساله ت را حتی با فکر کردن به چنین موضوعی خراب نکن. اگر قرار بود حسی وجود داشته باشه طی این سال ها باید نشونه ای، احساسی، رفتاری، چیزی می دیدی...
حالا چرا این خواب را نوشتم، شاید خواستم توی حافظه ی خودم ثبت بشه. مثل اون خواب چندین سال پیش، شاید این آدم قراره کاری انجام بده یا دوستیش برای من اثرات خوبی داره که امروز نمی دونم... شاید یک روزی بفهمم. اگه فهمیدم حتما اینجا می نویسمش.
حس می کنم زمان داره کش میاد، روزها با اکراه می گذرن و بی هدف. حس و حالم دقیقا شبیه مورچه هایی ست که از میان عسل عبور می کنند و دست و پاهاشون توی عسل گیر می کنه و کششششش میان و کند می شن و توی غلظت عسل می مونن و موندگار میشن و خسته می شن و.... می میرن..
می ترسم، از همه ی اتفاق هایی که داره دور و برم می افته... از آینده ای که ازش متنفرم. چیزی برای از دست دادن نداریم، اما عزیزانی داریم که برایشان دل دل می زنیم و سردردشان را طاقت نداریم و شاید تنها عامل بازدارنده ی ما همین عزیزانمون هستند...
به ماوی نگاه می کنم که با چشمان معصومش به من زل می زنه، به موجود کوچکی که فکر می کنه کلید همه ی قفل های دنیا به دست من باز می شه و من چقدددر ناتوانم... حتی برای تهیه ضروریات زندگی ماوی در تنگنای شدیدم، و مدام می ترسم نکنه روزی برسد که توانش را نداشته باشم...
خجالت می کشم از زنده بودن، از نفس کشیدن...
ماوی یکی از دلایل من برای زنده ماندن است...
دیروز دومین سالگرد رفتن مارلی بود.

***
اینترنت قطعه و من نه خبری از کسی دارم، نه دسترسی به جایی و چیزی. یادمه سال هشتاد و هشت، روز عاشورا، توی حیدرآباد هم همین احوالی را داشتم که این روزها دارم... اینترنت ایران قطع بود و خبری به من نمی رسید، حتی تلفن ها کار نمی کرد و من نمی دونستم خانواده م در چه حالن؟
با خودم فکر می کنم اون موقع ها که تکنولوژی نبود چقدر زندگی سخت بود برای آدم ها. مثلا زمان جنگ جهانی، تنها راه ارتباطی احتمالا بی سیم ها بودن و تلگرام، و نامه های دست نویس البته. هرچند از نسل ما خیلی دور نیست روزهایی که پدر و برادرهامون جبهه بودن و خونه هامون هم تلفن نداشت، بی خبری کُشنده بود و طاقت فرسا.
چند شب پیش فیلم Atonement (تاوان) را می دیدم، وقتی که هزاران هزار سرباز در "دانکرک" گیر افتاده بودن به انتظار کشتی هایی که اون ها رو از محاصره نجات بدن (اگه اشتباه نکنم، من زیاد درباره جنگ جهانی نمی دونم)، و من تمام مدت به جوان های بیگناهی فکر می کردم که سنی نداشتند و دور از خانواده و وطن، دور از هر آشنایی، ناامید و ترسیده، چشم انتظار برگشتن بودند.
دو شب پیش، همکار برادرم، توی این شلوغی ها کشته شد. فقط به این دلیل که یک پدر بود و نمی تونست توی محل کارش بمونه تا شب بشه و شاید اوضاع آرام تر، چون دو تا دختر کوچیک توی خونه داشت و همسرش پرستاره و از شانس بد، اون شب کشیک بود.
همه ش به لحظه ای که گلوله بهش اصابت کرده فکر می کنم، به این که قطعا توی اون لحظه به دخترای کوچولوش فکر می کرده که چشم انتظارند... در نهایت بی گناهی و معصومیت، آدمی که حتی برای بدیهی ترین حقش هم ادعایی نداشت، فقط داشت تمام تلاشش رو می کرد که برسه به خونه، پیش دختراش... وقتی تمام این آشوب ها آروم بگیره یعنی برمی گرده؟ یعنی برای اون دو تا دختر چیزی تغییر می کنه؟ دو ساله که کارد به استخوان این ملت رسیده، این حق مردمی نبود که وقتی بهشون نیاز هست میشن نجیب و دوست داشتنی، و این روزها شدن اغتشاش گر و یا به قول یک "آدم"ی "خس و خاشاک"!
مگه نگفت: الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم؟
***
هفته گذشته رفتم به دیدن درویش..
