یکی دو هفته درگیر تعمیرات خونه بودیم و خدا را شکر بعد از یک دل سیر دعوا و داد و بیداد با یکی از همسایه های نامحترم! بالاخره کار تمام شد و خونه مون شکل خونه ی آدمیزاد به خودش گرفت.
اما ثمره اون همه گرد و خاک و براده آهن و جوش و فرز کاری، حساسیت پوستی ماوی جانم بود که مجبور شدیم تو این فصل سرما موهاش رو کوتاه کنیم تا دسترسی به پوستش امکانپذیر باشه، حالا یک مقدار خارش پوستش کمتر شده و منتظرم تا ببینم اثر اون اگزما کی برطرف میشه.
تو این مدت، تابلوم را برای نمایشگاه سوئد تمام کردم و فرستادم. افتتاحیه نمایشگاه همین جمعه ای که گذشت بود، و الان در شهر گوتنبرگ در حال انجامه.

از طرفی این روزها که مجبور به خونه نشینی شدم، کلاس زبان استانبولی رو به شکل آنلاین شروع کردم، خیلی دوست دارم این زبان را و تجربه شیرینیه برام. انشالله تا آخرش همینجوری پیش بره.
الان هم که اینجا نشستم، اوضاع خونه تقریبا به حال عادی برگشته، اما نمی دونم چرا من به شدت عصبیم این روزها؟ شاید دلیلش رسیدن به روزهای آخر آبانه و یادآوری از دست دادن مارلی.... تو این روزها انگار دیگه برام هیچ چیزی اهمیت نداره و دلم می خواد هیچکسی اطرافم نباشه.
کلا انگار ماه آبان ماه من نیست، درویش را هم توی آبان ماه از دست دادم. سالگرد درویش هم گذشت....
با خودم فکر می کنم کاش آدم بعضی وقت ها، از پیگیری دست می کشید. بعضی وقت ها قبل از این که یک چیزی تموم بشه، تمومش می کرد. یعنی رهاش می کرد حداقل... نمی دونم یه بلاتکلیفی همیشگی (غرض همون تلخی بی پایانه که دوستمون گفته بود) بهتره یا یک پایان تلخ؟
گاهی آدم ها برای بلاتکلیفی خودشون، برای این که نمی دونن خودشون با خودشون چند چندن، حال تو رو می گیرن. این وسط تو می مونی با یک دنیا سوال: چرا اینجوری شد؟ من چیکار کردم که به اینجا کشید؟ چطوری می تونستم جلوی این پایان تلخ رو بگیرم؟ و...
اینه که می ری دنبال جواب این سوال ها، می شه همون تلخی بی پایان...
دو سال تمام روز و شبم به این سوال ها گذشت، تمام ِ خودم رو بردم زیر سوال، اما الان فهمیده ام که مشکل اصلا از من نبوده، اشکال از فرستنده بود و من هی گیرنده های بدبختم رو دستکاری می کردم.
اتفاقی که برای من افتاد، نزدیک به پنج سال توقف در مکان و زمان اشتباه، تاوانی بود که برای توجه نکردن به یک سری علائم هشداردهنده پرداختم. گمان نکنم هیچ وقت بتونم بگم پایان قصه علاقه ی بی وقفه ی من چی شد؟ چون یکجورایی بازی با آبروی یک آدمه. هرچند برای اون آدم آخرین چیزی که مهم بود من بودم اما نمی تونم درباره اش حرفی بزنم.
فقط می دونم الان آروم شدم، فهمیدم که یک دختر پیر ترشیده ی بداخلاق و یک جزامی وحشتناک نیستم که هیچ بنی بشری نمی تونه منو دوست داشته باشه! این طرز تفکر، محصول تلقین و رفتارهای آدمی بود که می گفت تو مهم ترین آدم دنیایی برام، و حالا فهمیده م که من فقط کیسه بوکسش بودم، برای فرار از مشکلی که درمانش دست من نبود و مسببش هم من نبودم.
نمی دونم، شاید خودش هم نمی دونست دردش چیه؟ شاید بشه به مشکلش اسم "بیماری" داد و بخشیدش. بخشش که... گمانم خیلی وقته بخشیدمش. مخصوصا وقتی داشت برام توضیح می داد که دلیل تمام اون بدخلقی ها، اون بهانه جویی ها، اون بی علاقگی ناگهانی و اون حرف های زجرآور چی بوده. رقت انگیز بود... رقت انگیز...
من به خدا، به شیوه و باور خودم ایمان دارم. تو این مورد از کائنات خواستم کمکم کنند، و شاید این بهترین نوع آرامشی بود که انتظارش رو داشتم.
پی نوشت: دو تا کار اخیرم:

هیچ وقت دوستش نداشتم، شاید دلیلش این بود که اکثر آدم هایی که دوستش داشتن به ظاهرش توجه می کردن و از نظر من ظاهر، نمی تونه دلیل موجهی برای احترام و علاقه باشه. شاید هم چون شایعاتی اطرافش بود که با طرز فکر من هیچ رقم جور در نمی آمد.

حتی کارهای خیرخواهانه ش به نظرم یکجور شوآف بود، هرچند معتقدم حتی اگر تظاهر باشه می تونه بهانه ای باشه برای فراگیر شدن یه اخلاق خوب و اشکالی نداره، اما...
چند روز پیش خبری در قسمت اخبار گوگل بود مرتبط باهاش، نوشته بود بعد از جدایی از "براد" خودم را گم کردم. نوشته بود این مدت خودم نبودم و حالا دارم خودم رو بازیابی می کنم...
نمی دونم چرا بعد از این همه سال، این حرفش اینقدر دلم را نرم کرد، شاید چون حس کردم اون هم یه آدمه، با تمام روحیاتی که همه مون داریم. با همه ضعف هامون....
پی نوشت: استادمون می گفت آدم ها وقتی قوی هستی دوستت ندارن، منتظرن تا ضعفت رو ببینن. شاید دلیلش همینه... شاید دلم می خواست اینقدر قوی نباشه این زن. عجب بدجنسی هستم من...