
پدر، من به نفرت از خودم معتاد شده بودم؛ اما برای تو همیشه عاشق بودم.
حرفمو قبول داری؟
من فقط فرصتی می خواستم که اوضاع رو یه جوری درست کنم که تو خوشحال بشی از دیدن من. می دونستم منو صدا زدی تا بهم ثابت کنی تمام آنچه که کم داشتم تو بودی. من خیلی تغییر کرده م، روی دندون خرابم دادم روکش چسبونده ن. دیگه آگهی تور مسافرتی جمع نمی کنم. می دونم هر جایی برم خودم رو همراه می برم پس برم کجا که خودم نباشم؟ دیگه خواب از سرم پریده... دیگه نمی خوام همه ش بخوابم که به چیزی فکر نکنم. می خوام بیدار باشم، قول می دم هیچ وقت قرص نخورم. می خوام بقیه ی زندگیم رو بیدار باشم.... هر چقدر درد بکشم بیدار می مونم.
این چهل روز که راحت و آسوده و بی درد شدی، می دونم خیلی حواست بهم بود. تو هستی، خودم هم هستم، حواسم به خودم هست پدر...
پدر من یه جوری زندگی می کنم که بتونی بهم افتخار کنی. بعدش یه جوری بهم خبر می دی که ازم راضی هستی؟
که بهم افتخار می کنی؟....
"رگ خواب"
حمید نعمت الله
پی نوشت: وقتی فیلم را دیدم تا چند ساعت فقط عصبانی بودم، از "مینا"... اما حالا می دونم که دلیل عصبانیتم این بود که خیلی به خودم شباهت داشت. برای همین این تکه مونولوگ، خیلی به دلم نشست... برای همین اینجا نوشتمش...
جوجه پنبه ای را فروختم، همان پراید سفید مهربانی که توی آن تصادف سخت جانم را خریده بود. نه این که اشکال برقی اش در این دو سال آخر کلافه ام کرده، یا هزینه هایش برایم از استفاده اش سبقت گرفته باشد، داشت پیر می شد و من طاقت دیدن زنگ های ریزی که اینجا و آنجایش دیده می شد را نداشتم. با اشک و گریه ردش کردم، روز آخری حتی یک بار دیگر با دست های خودم شستمش و سقف عزیزش را که حائل جانم شده بود توی آن تصادف مرگبار، بوسیدم، برایش آرزوی روزهای خوش و صاحبانی مهربان تر کردم و سپردمش به خانمی که مالک جدیدش شد.
می خواستم دیگر ماشین نداشته باشم اما خرید خانه جان به لبم کرده. دستم دچار عارضه ای شده که به آن "آرنج تنیس بازان" می گویند و بسیار دردناک است، برادرم کارت بانکی اش را آورد و گذاشت روی میز... سه ماه دنبال یک ماشین قرمز بودم، اما انگار، آبی رنگ ِ ما بود.
یک ماشین سرمه ای - بهش می گویند آبی دیپلمات - الان پایین خانه مان پارک شده، به من قول داده مهربان باشد و چرخش به خوشی و خوبی بچرخد. پلاکش هم پلاک مهربان پراید ِ خودمان است... امروز پلاک شد.
امروز فهمیدم که من حتی یک دوست هم ندارم...
و این تلخ ترین اتفاق زندگیم بود.
اینجا نوشتم که تا ابد یادم بماند...
از روزی که مارلی رفته، نظم بدنم به هم ریخته. از معده و کارکردهای روتین بگیر تا خواب و هر چیز دیگه ای که نشونه ی زنده بودنه... آنقدر این مدت خواب دیده ام و آنقدر خواب هام واقعی بودن که گاهی باید از اطرافیان بپرسم که فلان اتفاق واقعاً افتاده یا فقط خواب دیده م؟ خیلی وقت ها اون موضوع اونقدر بی اهمیت و ریز بوده که به واقعیتش شک نکردم و خیلی راحت توی ذهنم باورش کردم..
خانم کوچیک خیلی تلاش می کنه اون موجود شیرینی باشه - و واقعاً هست - که قراره حواس من رو پرت کنه و کاری کنه که به ادامه زندگی فکر کنم، اما کافیه فقط موقع کار با لپ تاپ به صورت کاملاً اتفاقی یه عکس از مارلی ببینم یا وقت ِ بیرون رفتن از خونه گذارم بیفته به محل خاک سپردنش - که طبعاً هر روز این اتفاق می افته - تا یکی دو ساعت پرت بشم به دنیای فکر و خیال.
مارلی انگار یک پرده ی ضخیم بود بین من و بدی های دنیا، وقتی که بود مریضی مامان برام اینقدر عظیم جلوه نمی کرد، یا این که همه ی کارهای خونه وظیفه ی منه برام اونقدر سخت و خسته کننده نبود. روزهایی که با پیروز حرفم می شد و دلم می گرفت، به مارلی می گفتم بی خیال پسر! و شونه بالا می نداختم، بعد مارلی رو بغل می کردم و براش حرف می زدم و چه خوب با نگاه همیشه جدی ش حرف هام رو می شنید.
شبی که مارلی رفت، درست همون لحظه ای که دکتر فتاحیان از اتاق عمل بیرون آمد و بهم گفت برام توضیح بده چی شده؟ همون وقتی که گفت تموم شد... احساس کردم اون پرده یهو غیب شد. یک مرتبه من موندم و آدم هایی که نمی شناختم. دنیایی که دیگه برام هیچ نقطه ی دلگرم کننده ای نداشت... حتی حرف نزدم. اونقدری که انتظار داشتم گریه هم نکردم. فقط پیراهن دکتر رو گرفتم و نگاهش کردم. سرم رو بغل گرفت و ایستاد. هیچی نمی شد بگم، هیچی............ شش سال زندگی، شش سال عشق یهو شد خاطره. شد گذشته...
مثل همیشه، وقتی که عزیزی رو از دست می دم، مثل همین پارسال 15 خرداد که آقای همسایه توی خونه ی روبرویی، شش هفت قدم اون طرف تر از ما سکته کرده بود و از صبح تا عصر هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی افتاده و عصر من با دخترش رفتیم بالای سر بدن خشک شده ش، تا یک مدت همه ش به مرگ فکر می کنم. به این که همه ی موجودات زنده یه روزی می میرن، به این که هر چیزی که می بینم یه روزی تموم می شه، خراب می شه، هیچ چیزی قرار نیست تا ابد بمونه. به این که روال دنیا مثل یه خط صافه که زندگی هر شخصی یه تیکه از این خطه، یه پاره خط... اولش یه نقطه است: به دنیا میای؛ آخرش یه نقطه ی دیگه: می میری! برای هر موجود زنده ای دنیا خلاصه می شه توی همون پاره خط، حالا فرق نداره این پاره خط طولش چقدر باشه. همه ی اون چیزی که یه نفر داره، همون پاره خطه.....
برای مارلی طول این پاره خط فقط شش سال بود؛ حتی شش سال هم نشد... برای من این پاره خط قشنگ ترین بخش زندگیم بود. حالا که به اون زمان کوتاه فکر می کنم می بینم چقدر سعادتمند بودم، همه ی چیزی که از دنیا می خواستم حضور یک موجود ِ عزیز بود که عشقش هیچ سانسوری نداشت. چیزی در قبال علاقه ش ازم طلب نمی کرد جز این که صبح، بیدار شم و کنارش باشم. یک باور غلط بین آدم ها هست که گربه فقط برای رفع نیازش به طرفت میاد و من با تمام وجود با این طرز فکر مخالفم. اونقدری که من به مارلی نیاز داشتم اون همونقدر از من بی نیاز بود. چیزی که مارلی از من می خواست فقط عشق بود.. بعضی چیزها رو حرف زدن لوث می کنه، من شش سال برای خاطر مارلی سفر نرفتم، یک بار هم که با هم رفتیم شیراز، سه روز سفر آنقدر این بچه استرس داشت که هیچی از اون روزها نفهمیدم. هفته ی قبل از رفتنش، یک سفر سه روزه رفتم استانبول. جمعه صبح که برگشتم، به عادت همیشه ش وقتی که دلتنگ می شه، ازم فرار کرد. رفتم بغلش کردم، صورتش رو برگردوند. یک جورایی می خواست اعتراض کنه که سه روز منو تنها گذاشتی و رفتی... اما بعد از اون، هر بار حتی برای حمام کردن ده دقیقه کنارش نبودم، وقتی منو می دید بیقراری می کرد. همین شد که اون شب آخر از دستش دادم. دم غروب بود، رفتم شیرینی گرفتم که دورهم چای بخوریم، وقتی برگشتم توی بالکن بود، دوان دوان اومد دنبالم توی اتاق و پرید روی میز که کنارم باشه... توی یک ثانیه، لیز خورد و سرش خم شد. اونقدر این اتفاق هر روز تکرار می شد که با خنده به طرفش رفتم، بلندش کردم و توی بغلم آخرین نفسش رو کشید...
نمی خوام حرفی از اون یک ساعت و نیم ِ بعد از این ماجرا بزنم، یا از شب های بعدش که تا صبح نمی خوابیدم. می ترسیدم صبح بشه و مارلی نیاد بالای سرم تا بیدارم کنه. بدتر از حس فقدانش، احساس تقصیری بود که داشتم، و البته هنوز هم دارم. حس این که اگر اون سه چهار روز تنها نمی موند، اونقدر برای دیدن من بیقرار نمی شد تا خودش رو به کشتن بده...
همه ی این حرف ها رو زدم چون چند شب پیش خواب غریبی دیدم، خواب دیدم توی یه خونه با پیروز زندگی می کنم. ازدواجی در کار نبود اما داشتیم زندگی می کردیم. خسته بود از فشار کار و به من بی توجهی می کرد، بعد تلفنش زنگ زد، یکی بود - یه خانمی - که انگار خبرنگار یا چیزی مثل این بود، با سر دوید برای دیدنش. دلم گرفت... وسایلم را جمع کردم که ترکش کنم، یه پسر نوجوان توی خونه بود، چشمای آبی و صورت صاف و معصوم. نمی دونستم کیه اما با ما توی همون خونه زندگی می کرد. جلوی راهم رو گرفت و گریه کرد... گفت نرو... گفت به خاطر من بمون...
توی خواب نمی دونستم کیه اما چشمام رو که باز کردم می دونستم کیه.... یه پسربچه اوتیست هست به نام کیان، که توی اینستاگرام می شناسمش. یه گربه داره به اسم سیمبا که حادثه ای براش رخ داده و به شدت مجروحه. تنها دوست این بچه ست، تنها کسی که باهاش ارتباط برقرار می کنه. چشمای سیمبا توی صورت کیان، همونی بود که من توی خواب دیدمش....
من برای چشم های آبی و صورت معصوم اون بچه، موندم....
می دونم این خواب معنی داره، اما هنوز نمی دونم معنی ش چیه؟
پی نوشت: دلم برای مارلی تنگ شده، ماوی جانم، تو بی نظیری با این همه اما دلم برای مارلی تنگ شده....


You know, my father was right. Richard Parker never saw me as his friend. After all we'd been through, he didn't even look back. But I have to believe that there was more in his eyes than my own reflection staring back at me. I know I felt it - even if I can't prove it. I just wish...
You know, I've left so much behind. My family, the zoo, Anandi, India - I suppose in the end the whole of life becomes an act of letting go. But what always hurts the most is not taking the moment to say goodbye. I was never able to thank my father for all I learned from him, to tell him that without his lessons I would never have survived... And I know he's a tiger, but I wish I'd said: 'It's over. We've survived. Thank you for saving my life. I love you, Richard Parker. You will always be with me.
May God be with you...
"Life of Pi"