دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

معین...

نوه ی عمه م، پنج شنبه همین هفته پیش، بر اثر ایست قلبی فوت کرد...

یکشنبه ی همون هفته ی پیشی که پنج شنبه ش فوت کرد، عقدش بود...

دارم فکر می کنم به اون دختر... که توی این عکسی که برام فرستادن، یه لبخند شیرین کنج لبشه. با یه لباس زرد روشن ایستاده کنار دامادی که الان زیر خاکه.

به این فکر می کنم که این دو نفر آیا همدیگه رو دوست داشتن؟ یا از این ورژن های سنتی بوده ازدواجشون.. البته که توی اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی کنه. اما وقتی خودت درگیر یه رابطه می شی که هزار هزار تا مخالف داره، به این فکر می کنی که به فرض توی چنین ازدواجی، اگه فرض کنیم مخالفتی بوده، و این دو تا جوان کللللی کله کوبیدن برای به هم رسیدن، و حالا یه هفته هم نگذشته همه چی پوچ شده رفته زیر خاک، اگه اونایی که مخالفن می دونستن که آخر و عاقبت این می شه، بازم مخالفت می کردن آیا؟

دیوانگیه که وقتی یه جوان شاخ شمشاد از دست می ره، بشینی و به این چیزا فکر کنی، نه؟

حیف از جوونیش....

شماره شش: بانی

امروز، برای من روز خوبی نبود.

دارم با یه بغض توی گلوم می خوابم.

دنیای آدم ها، دغدغه هاشون، زشت و زیباشون، تلخ و شیرینشون، با هم فرق می کنه. من آدم بزرگی نیستم که دغدغه های جدی و منطقی داشته باشم. همین که بدونم مامان مارلی رو واگذار کردن به یه خانمی که ازش خوب مواظبت نکرده و طی سه ماه طفلک حیوون خدا رو به روزی کشونده که از بدغذایی و بدسرپرستی روده هاش به خونریزی افتاده و آخر سر هم سپرده ش به یه کسی که نه حاضره اسمشو بگه و نه نشونش رو، کافیه که یه روزم کامل خراب بشه.

من همه ی موجودات خدا رو دوست دارم، خدای من شاهده که سوسک رو نمی کشم، هدایتش می کنم تا از خونه بره بیرون، مبادا جون عزیز یه خلقت خدا به دست من گرفته بشه که می دونم باید جواب پس بدم یه روزی، یه جایی؛ گربه ها رو بیشتر از همه ی مخلوقات دیگه، مامان مارلی رو یه جور دیوونه وار متعصبانه. به هزار در زدم بچه رو به یه آشنا بسپارم که دورادور خبرشو داشته باشم. نشد، انگار خدا نخواست. حالا، از ظهر که فهمیدم اینجور به سرش اومده سرگشته شدم. هزار فکر به سرم زده که یه جوری رد این بچه رو بگیرم. از مادام مارپل بازی درآوردن تا حتی التماس به این خانمی که بانی رو سپرده به یه آدم بی نام و نشون.

توی دلم آشوبه. امشب چندین بار به اون خانم زنگ زدم، در دسترس نبود. فردا باز تلاش می کنم. بلکه گشایشی بشه.

سرپرستش میگه بانی رو به خدا سپردم، دل من بدتر آشوب میشه. 

خدایا، به من آرامش بده، اگه تو اینطور خواستی، اگه خیر این بچه بودن پیش این آدمیه که نمی شناسمش، خیالمو راحت کن لطفا.

هوای بانی، مامان مهربون مارلی رو هم داشته باش لطفا.

شماره سه: باغ گیاه شناسی ملی ایران

یک جایی، توی انبوه سوله های آبی رنگ و خیابان های خشک صنعتی، حوالی چهارراه ایران خودرو (دقیقا پیکان شهر، سمت راست، بعدش سمت چپ ) باغ گیاه شناسی ملی ایران قرار گرفته، یه محیط سبز و خنک، دور از هر هیاهو و دود. جایی که از هر گوشه ی دنیا یه تیکه طبیعت جمع شده، از خزر گرفته تا همیالیا، از چین و ژاپن و هند گرفته تا مناطق سردسیری اروپا.
هم راهنمای متخصص داره، هم این که مسئولین و کارکنانش بی نهایت مودبند. به من خیلی خوش گذشت، توصیه می کنم دیدنش رو از دست ندید.
این عکس ها هم ره آورد من هستن از این گردش چند ساعته:
باغ چین و ژاپن
باغ چین و ژاپن
باغ صخره ای
باغ صخره ای
آبشار و دریاچه باغ صخره ای
باغ صخره ای
گل های آهار، باغ صخره ای
پروانه ی شاد باغ 
درخت ژینکو، فسیل زنده. باغ چین و ژاپن. نهال این درخت به وسیله آقای هاشمی رفسنجانی در سال 1374 کاشته شده.


دریاچه خزر
پی نوشت: متاسفانه شارژ تبلتم آخر کار تموم شد و از خیلی قسمت ها نتونستم عکس بگیرم. دفعه ی آینده انشالله جبران می کنم ...

شماره دو

یک چندی هست که کلاس خیاطی می رم، با متد و اصولی البته. خب یه حس خوبی هم داره این دوخت و دوز، حس مفید بودن، روز به روز بهتر شدن.. حس خلق کردن حتی...

کلاس های دانشگاه هم از این هفته شروع می شه رسما. من هم که بعد از یک ترم مرخصی و یک تابستان بخور و بخواب، تنبلی رخنه کرده توی خونم و راستش به کل هوای درس و مشق از سرم پریده.

حالا خودم هم می دونم که سختیش نهایتا همون هفته ی اوله، چهار تا استاد که بیان برنامه ی درسیشونو ارائه بدن کلا جو درس و مدرسه باز منو در خودش ذوب می کنه و می شم بچه درسخون سابق. فقط این بار هم درس و مشق هست و هم خیاطی، هم مارلی، هم کارهای خونه. ☺

قطعا از پس همه ش برمیام. ایامی که گذروندم بهم ثابت کرده می تونم، اتفاقا سرم که شلوغ می شه بهتر از پس کارهام برمیام، بهتر هم زمان رو مدیریت می کنم.

راستی، پاییز زیبا از راه رسیده... یه ده بیست روز هم زودتر از معمول، اما برای تهران همیشه دود گرفته این خنکی درمان محسوب می شه به گمانم.

قدمش مبارک.... بلکه به برکت پاییز و بارش هاش یه دلواپسی از دلواپسی هامون کم بشه.

پی نوشت: توی این هفته ای که گذشت برای اولین بار میدان محمدیه (اعدام) را دیدم، مجسمه ی نماد میدان حس غریبی را منتقل می کنه بهم. یه آدمی که روی سینه ش شکافته شده اما اینطور به نظر می رسه که سینه سپر کرده برای ضربه ی بعدی. نتونستم داستانش رو پیدا کنم، شما چیزی درباره ش می دونید؟ یا جایی خوندید؟

شماره یک

خواب های من، همیشه برام جدی بوده ن. یعنی بعد از این همه سال، باور دارم که بعضی خواب ها می تونن حرفی با خودشون داشته باشن، حرفی که در نهانی ترین بخش افکار آدم وجود داره،  اما نه جرأت به زبان آوردنش را داره و نه حتی می خواد باورش کنه.

خیلی وقت ها هم خواب هامون انعکاس اتفاقات بیداریه. مثل دغدغه هایی که روزها داریم و شب، به شکلی قوی تر به کابوس تبدیل می شن. 

به هر شکل، من خواب هام را همیشه جدی گرفته م. 

حالا، این روزها، چیزی را در خواب می بینم که باورش برام سخته. توی خواب هام، مدتیه، عاشق یک سلبریتی می شم. کسی که می شناسم. اسمش را هم می دونم. چرا این مرد؟ درست نمی دونم... شاید تجسم هرچیزی که از یک معشوق در تصور من بوده، این آقای کچل خوش قیافه ی خشن و (اغلب) اخمو است. آنقدری از سنم گذشته که می دانم عاشق یک سلبریتی شدن یک فانتزی بیهوده ست، اما تکرار این خواب ها برای خودم هم عجیبه.

دو سال پیش که آخرین تجربه ی رابطه ی عاطفی ام را شروع کردم، به این نتیجه رسیده بودم که عاشق شدن برای من تمام شده، رابطه ای را شروع کردم که یک کشش کاملاً یکطرفه بود. گذاشتم تا یک بار، در زندگی، معشوق کسی باشم. اما تجربه ی خوبی نبود. از آن وقت، کاملاً می دونم که عشق یکطرفه چیزی جز تلف کردن وقت نیست. و از اونجایی که هروقت کسی را دوست داشتم، آنقدر لوسش کرده م که دست آخر، خودم مجبور به ترکش شدم، می دانم که من آدم ِ ساختن ِ عشق نیستم. بلد نیستم عشق را در دل کسی که دوستش دارم به وجود بیارم، از اون طرف هم بلد نیستم عاشق کسی بشم که با تمام قلبش دوستم داره.

همین شد که عشق و عاشقی را بوسیدم و گذاشتم کنار...

حالا در خواب هام، مثل یک دختر بچه، چنان عشقی به این آدم دارم که خودم را به آب و آتش می زنم تا توجهش را جلب کنم. دو شب پیش توی خواب، به عنوان هدیه براش یک پرنده گرفتم. یک پرنده ی زیبا با سر سیاه و پرهای  سیاه و  آبی درخشان... پرنده خیلی آرام نشست تا با دست هام بگیرمش، با خودم می گفتم: من باید آدم خوبی باشم که این پرنده به این راحتی توی دست هام نشسته، اگر او هم  آرامش این حیوان را ببینه،شاید بتونم دلش را به دست بیاورم.

اما توی میانه ی راه پرنده بی تابی کرد، توی دستم تکانی خورد که پرواز کنه و من نتونستم - دلم نیومد - نگهش دارم. پرش دادم و رفت. دیگه هدیه ای براش نداشتم. توی یک بیابان خشک بودم، جایی که آدم های زیادی زندگی نمی کردن، جایی مثل یک کاروانسرا،جایی که حتی درخت های کمی داشت. من ساکن آن کاروانسرا بودم و دیگران مسافر، حتی او هم مهمون بود و می دونستم به زودی می ره.

دست خالی به سمتش رفتم، شاید به این امید که فقط ببینمش. بین راه، دو مرد خیییییلی قد بلند راهم را سد کردند، می خواستن اذیتم کنن؟ یا ابراز علاقه؟ یا هرچه... نمی دونم. اون لحظه فقط به این فکر می کردم که به او نمی رسم... که او از دستم می ره و باز هم من نمی تونم حرفم را بهش بزنم.

حالا شب که می شه، موقع خواب، فقط دلم می خواد بخوابم تا باز هم خواب عاشق شدن را ببینم. باز هم توی خواب ببینمش، حال و هوای این عاشقی از نوع عاشقی های دوره ی دبیرستان زمان ماست. چنان آرام و بی غل و غش که دلم را سرشار از خوشی می کنه...