دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

لانتوری

رفتم لانتوری را دیدم، امروز ظهر.... تنها.... 

خب راستش را بگم اصلا توقع این موضوع رو نداشتم، چیزی که توی ذهن من بود یک داستان دیگه بود، و خب البته تا یک ساعت اول فیلم هم داستان نهایی مشخص نشد... 

در کل راضی ام... از این پسر خیلی راضی ام... هرچند احساسی که وقت ِ دیدنش دارم، برای خودم هم قابل وصف نیست. شاید دلیلش، نقشی است که توی فیلم "ابد و یک روز" گرفته بود و من را وادار کرد وسط فیلم، پاشم و برم بیرون از سینما... یعنی من آخر اون فیلم رو ندیدم، بس که این پسر توی نقش خودش خوب فرو رفته بود، و بس که بهم فشار وارد شد و بس که..............

توصیه ش می کنم؟ آره.... خوبه. دیدنش خوبه هرچند از نظر من فیلم خشنیه. اما خب، توی این جامعه ای که اینقدر خشن شده، نیازی به سانسور بعضی چیزها نیست..

پی نوشت: "بارکد" هم خوب بود... نقطه قوتش محسن کیایی بود به نظرم...

شروع دوباره

خیلی وقته که اینجا هیچی ننوشتم، در و دیوارش قشننننگ خاک گرفته. راستش تا یه جایی ننوشتن سهوی بود، از یه جایی تقریباً عمدی شد. یه جورایی حتی با خودم فکر کردم که وبلاگ رو پاک کنم اما... اسم مارلی روی این وبلاگه و من هیچ وقت چیزی رو که به اسم مارلی باشه پاک نمی کنم.

و البته خدا رو شکر می کنم که این دلیل، مانع حذف کردن وبلاگ شد...

دیشب دنبال یه عکس قدیمی توی وبلاگ ترنج بانو می گشتم، دیدم یکی آمده توی وبلاگ بلاگ اسکای ترنج بانو صاحبخونه شده، اولش همین که صاحبخونه شده بود کلللی حالم رو دیگرگون کرد، بعد که دیدم چند تا از مطالب رو هم برداشته به اسم خودش گذاشته دیگه داغ کردم... البته که براش پیام گذاشتم، که یا پاک می کنی یا مجبورم از راه های دیگه دنبال قضیه رو بگیرم. اما این قضیه باعث شد باز بیام و اینجا بنویسم..

حال آن که این روزها خواننده کمه و همه نویسنده شدند.... یکیش خود من! 

مهم نیست.... من دوستان خودم رو دارم که منو می خونن. از طرف دیگه، این یه دفترچه ی خاطراته برای من و مارلی - که الان اینجا کنار دستم دراز کشیده و زیاد هم اعصاب نداره، چون دیروز واکسن زده و بدنش خسته ست - پس ادامه می دم. 

و از تغییراتی که این مدت داشتم هم می نویسم.................


معین...

نوه ی عمه م، پنج شنبه همین هفته پیش، بر اثر ایست قلبی فوت کرد...

یکشنبه ی همون هفته ی پیشی که پنج شنبه ش فوت کرد، عقدش بود...

دارم فکر می کنم به اون دختر... که توی این عکسی که برام فرستادن، یه لبخند شیرین کنج لبشه. با یه لباس زرد روشن ایستاده کنار دامادی که الان زیر خاکه.

به این فکر می کنم که این دو نفر آیا همدیگه رو دوست داشتن؟ یا از این ورژن های سنتی بوده ازدواجشون.. البته که توی اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی کنه. اما وقتی خودت درگیر یه رابطه می شی که هزار هزار تا مخالف داره، به این فکر می کنی که به فرض توی چنین ازدواجی، اگه فرض کنیم مخالفتی بوده، و این دو تا جوان کللللی کله کوبیدن برای به هم رسیدن، و حالا یه هفته هم نگذشته همه چی پوچ شده رفته زیر خاک، اگه اونایی که مخالفن می دونستن که آخر و عاقبت این می شه، بازم مخالفت می کردن آیا؟

دیوانگیه که وقتی یه جوان شاخ شمشاد از دست می ره، بشینی و به این چیزا فکر کنی، نه؟

حیف از جوونیش....

شماره شش: بانی

امروز، برای من روز خوبی نبود.

دارم با یه بغض توی گلوم می خوابم.

دنیای آدم ها، دغدغه هاشون، زشت و زیباشون، تلخ و شیرینشون، با هم فرق می کنه. من آدم بزرگی نیستم که دغدغه های جدی و منطقی داشته باشم. همین که بدونم مامان مارلی رو واگذار کردن به یه خانمی که ازش خوب مواظبت نکرده و طی سه ماه طفلک حیوون خدا رو به روزی کشونده که از بدغذایی و بدسرپرستی روده هاش به خونریزی افتاده و آخر سر هم سپرده ش به یه کسی که نه حاضره اسمشو بگه و نه نشونش رو، کافیه که یه روزم کامل خراب بشه.

من همه ی موجودات خدا رو دوست دارم، خدای من شاهده که سوسک رو نمی کشم، هدایتش می کنم تا از خونه بره بیرون، مبادا جون عزیز یه خلقت خدا به دست من گرفته بشه که می دونم باید جواب پس بدم یه روزی، یه جایی؛ گربه ها رو بیشتر از همه ی مخلوقات دیگه، مامان مارلی رو یه جور دیوونه وار متعصبانه. به هزار در زدم بچه رو به یه آشنا بسپارم که دورادور خبرشو داشته باشم. نشد، انگار خدا نخواست. حالا، از ظهر که فهمیدم اینجور به سرش اومده سرگشته شدم. هزار فکر به سرم زده که یه جوری رد این بچه رو بگیرم. از مادام مارپل بازی درآوردن تا حتی التماس به این خانمی که بانی رو سپرده به یه آدم بی نام و نشون.

توی دلم آشوبه. امشب چندین بار به اون خانم زنگ زدم، در دسترس نبود. فردا باز تلاش می کنم. بلکه گشایشی بشه.

سرپرستش میگه بانی رو به خدا سپردم، دل من بدتر آشوب میشه. 

خدایا، به من آرامش بده، اگه تو اینطور خواستی، اگه خیر این بچه بودن پیش این آدمیه که نمی شناسمش، خیالمو راحت کن لطفا.

هوای بانی، مامان مهربون مارلی رو هم داشته باش لطفا.

شماره سه: باغ گیاه شناسی ملی ایران

یک جایی، توی انبوه سوله های آبی رنگ و خیابان های خشک صنعتی، حوالی چهارراه ایران خودرو (دقیقا پیکان شهر، سمت راست، بعدش سمت چپ ) باغ گیاه شناسی ملی ایران قرار گرفته، یه محیط سبز و خنک، دور از هر هیاهو و دود. جایی که از هر گوشه ی دنیا یه تیکه طبیعت جمع شده، از خزر گرفته تا همیالیا، از چین و ژاپن و هند گرفته تا مناطق سردسیری اروپا.
هم راهنمای متخصص داره، هم این که مسئولین و کارکنانش بی نهایت مودبند. به من خیلی خوش گذشت، توصیه می کنم دیدنش رو از دست ندید.
این عکس ها هم ره آورد من هستن از این گردش چند ساعته:
باغ چین و ژاپن
باغ چین و ژاپن
باغ صخره ای
باغ صخره ای
آبشار و دریاچه باغ صخره ای
باغ صخره ای
گل های آهار، باغ صخره ای
پروانه ی شاد باغ 
درخت ژینکو، فسیل زنده. باغ چین و ژاپن. نهال این درخت به وسیله آقای هاشمی رفسنجانی در سال 1374 کاشته شده.


دریاچه خزر
پی نوشت: متاسفانه شارژ تبلتم آخر کار تموم شد و از خیلی قسمت ها نتونستم عکس بگیرم. دفعه ی آینده انشالله جبران می کنم ...