-
روزهای من...
پنجشنبه 6 دی 1397 00:57
خب، راستش را می گویم. من آمده بودم یک متن بلندبالا نوشته بودم پر از غُر و درد دل، اما تصمیم گرفتم کلا کنار بگذارمش و یه جور دیگه بنویسم. هر مطلبی رو میشه به شکل های مختلف بیانش کرد، درسته؟ از حال و احوالات خودم بخوام بگم، پیروز یک بار دیگه بعد از اون ماجراهایی که نوشتم به زندگی من برگشت، یعنی راستش خودم خواستم که...
-
حفاظ
یکشنبه 3 تیر 1397 09:10
بالاخره بعد از یک ماه، حفاظ های پنجره آماده شد... حالا شب ها راحت می خوابیم.
-
رمضان و...
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 01:24
به گمانم اون زمان که یه عده "بی دین" و "طاغوت" بر مملکت حکمرانی می کردند، ایمان مردم وضعیتش خیییییلی بهتر بود، اون زمان توی فیلم فارسی ها یه شعاری بود که همه ی خلافکارها می گفتن: محرم و رمضون خلاف تعطیل! حالا توی مملکت اسلامی که ادعامون جهان رو ذلّه کرده، شب اول رمضون، ساعت سه شب، دزد آمد به خونه...
-
...
جمعه 14 اردیبهشت 1397 01:22
به گمانم ما آدم ها گاهی زیادی به خودمان می بالیم، خیلی چیزهایی که با اعتماد به نفس کامل توی یک کَتِگوری (category) می چَپانیم (این کلمه زیادی شیرازی است؟ یعنی با زور جایشان می دهیم)، درواقع اصلا متعلق به آن دسته نیستند و خیلی از نسخه هایی که می پیچیم فقط به درد شخص خودمان می خورد و بس... تازه اگر واقعا به درد خودمان...
-
Mavi
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 20:46
با من بمان، در چشم های من ببین زیبایی ات را....
-
درویش...
چهارشنبه 22 فروردین 1397 02:46
درویش "حسین نمینی" را چندین سال است که می شناسم، بیش از ده سال پیش یک روز به توصیه ی "دوستـ؟!"ی از راهرو تنگ و باریک کنار انتشارات میر بالا رفتم و حجره ی کوچکش را دیدم، مرد متوسط القامت سفید موی و سفید ریش و سفیدپوشی با چشم های روشن ِ "روشن" که وقتی سلام کردم و خودم را معرفی کردم هیچ عکس...
-
روز نو...
سهشنبه 7 فروردین 1397 11:58
مبارک بادت این روز و همه روز همایون بادت این سال و همه سال.....
-
شهر آشوب
چهارشنبه 2 اسفند 1396 00:42
چند روز پیش یک دابسمش دیدم روی آهنگ قدیمی هایده: شهر آشوب. آهنگ را که شنیدم یک مرتبه پرتاب شدم به بیست و چند سال پیش، مدرسه سمیه، راهروهای مشجری که به بهشت شبیه تر بود تا دبیرستان، حیاط بزرگ و دلباز، آن بوته های سحرانگیز رُز رونده روی توری های زمین ورزش، کلاس های روشن و بزرگ.... خاطرم آمد آن عید سال اول دبیرستان را که...
-
زندگی واقعی...
چهارشنبه 18 بهمن 1396 12:53
زندگی واقعی، به طرزی غیرقابل فهم، بدون کمترین ملاحظه ای ادامه داشت. اتومبیل ها دنده عقب وارد فضای کوچک پارک می شدند، کالسکه ی بچه از اتوبوس ها پایین می آمد، رادیوی ِ مرد نقاشی که نرده ای را در آن اطراف رنگ می زد، برای خودش می خواند.... "یک بعلاوه یک؛ جوجو مویز" پی نوشت: توی زندگی هر کسی روزهایی هست که می شود...
-
...
دوشنبه 16 بهمن 1396 11:28
دهم بهمن امسال تولد شش سالگی مارلی بود، اگر هنوز با من بود. چند شب پیش، نیمه های شب، نشستم و برایش یک متن دردناک نوشتم. از دوریش و دردهایم و ترس هایم و... اما آخرش، رسیدم به این جمله که: مارلی! من نمی خواهم غمگین باشم... خیلی وقت است که به این موضوع فکر می کنم. هنوز هم پیش می آید بعد از چهل و سه سال زندگی، گاهی حس کنم...
-
رگ خواب...
چهارشنبه 11 بهمن 1396 13:47
پدر، من به نفرت از خودم معتاد شده بودم؛ اما برای تو همیشه عاشق بودم. حرفمو قبول داری؟ من فقط فرصتی می خواستم که اوضاع رو یه جوری درست کنم که تو خوشحال بشی از دیدن من. می دونستم منو صدا زدی تا بهم ثابت کنی تمام آنچه که کم داشتم تو بودی. من خیلی تغییر کرده م، روی دندون خرابم دادم روکش چسبونده ن. دیگه آگهی تور مسافرتی...
-
آبی ...
سهشنبه 3 بهمن 1396 00:43
جوجه پنبه ای را فروختم، همان پراید سفید مهربانی که توی آن تصادف سخت جانم را خریده بود. نه این که اشکال برقی اش در این دو سال آخر کلافه ام کرده، یا هزینه هایش برایم از استفاده اش سبقت گرفته باشد، داشت پیر می شد و من طاقت دیدن زنگ های ریزی که اینجا و آنجایش دیده می شد را نداشتم. با اشک و گریه ردش کردم، روز آخری حتی یک...
-
...
یکشنبه 1 بهمن 1396 12:09
امروز فهمیدم که من حتی یک دوست هم ندارم... و این تلخ ترین اتفاق زندگیم بود. اینجا نوشتم که تا ابد یادم بماند...
-
خواب....
جمعه 1 دی 1396 12:11
از روزی که مارلی رفته، نظم بدنم به هم ریخته. از معده و کارکردهای روتین بگیر تا خواب و هر چیز دیگه ای که نشونه ی زنده بودنه... آنقدر این مدت خواب دیده ام و آنقدر خواب هام واقعی بودن که گاهی باید از اطرافیان بپرسم که فلان اتفاق واقعاً افتاده یا فقط خواب دیده م؟ خیلی وقت ها اون موضوع اونقدر بی اهمیت و ریز بوده که به...
-
....
دوشنبه 27 آذر 1396 13:39
You know, my father was right. Richard Parker never saw me as his friend. After all we'd been through, he didn't even look back. But I have to believe that there was more in his eyes than my own reflection staring back at me. I know I felt it - even if I can't prove it. I just wish... You know, I've left so much...
-
شهر گربه ها...
یکشنبه 26 آذر 1396 13:58
مردی جوان به تنهایی و بدون هیچ مقصد مشخصی در حال سفر است. با قطار سفر می کند و در هر ایستگاهی که علاقه اش را برانگیزد پیاده می شود. اتاقی می گیرد، به دیدن مناظر می رود و هر اندازه که دوست داشته باشد اقامتش را ادامه می دهد. اشباع که شد، قطار دیگری را سوار می شود. همه ی تعطیلی هایش را این گونه سپری می کند. یک روز از...
-
Marly...
دوشنبه 20 آذر 1396 16:17
تو دیگه برنمی گردی، آخر قصه همینه......
-
شب، سکوت، من و مارلی...
سهشنبه 16 خرداد 1396 01:37
چند وقتی هر شب که زیر این لوستر می خوابیدم، به افتادنش فکر می کردم. فکر مضحکی شاید به نظر بیاد، می دونم. اما من فکر می کردم، و هر شب نگران بودم... نه فقط برای خودم که برای مارلی، که صبح ها میاد اینجا کنار رختخواب و شکمش را می ده بالا زیر این لوستر تا من نوازشش کنم و من هی هر روز به هر بهانه ای از زیر لوستر می کشیدمش...
-
لانتوری
یکشنبه 31 مرداد 1395 20:33
رفتم لانتوری را دیدم، امروز ظهر.... تنها.... خب راستش را بگم اصلا توقع این موضوع رو نداشتم، چیزی که توی ذهن من بود یک داستان دیگه بود، و خب البته تا یک ساعت اول فیلم هم داستان نهایی مشخص نشد... در کل راضی ام... از این پسر خیلی راضی ام... هرچند احساسی که وقت ِ دیدنش دارم، برای خودم هم قابل وصف نیست. شاید دلیلش، نقشی...
-
شروع دوباره
چهارشنبه 9 تیر 1395 12:18
خیلی وقته که اینجا هیچی ننوشتم، در و دیوارش قشننننگ خاک گرفته. راستش تا یه جایی ننوشتن سهوی بود، از یه جایی تقریباً عمدی شد. یه جورایی حتی با خودم فکر کردم که وبلاگ رو پاک کنم اما... اسم مارلی روی این وبلاگه و من هیچ وقت چیزی رو که به اسم مارلی باشه پاک نمی کنم. و البته خدا رو شکر می کنم که این دلیل، مانع حذف کردن...
-
معین...
دوشنبه 26 بهمن 1394 15:20
نوه ی عمه م، پنج شنبه همین هفته پیش، بر اثر ایست قلبی فوت کرد... یکشنبه ی همون هفته ی پیشی که پنج شنبه ش فوت کرد، عقدش بود... دارم فکر می کنم به اون دختر... که توی این عکسی که برام فرستادن، یه لبخند شیرین کنج لبشه. با یه لباس زرد روشن ایستاده کنار دامادی که الان زیر خاکه. به این فکر می کنم که این دو نفر آیا همدیگه رو...
-
شماره شش: بانی
پنجشنبه 14 آبان 1394 21:23
امروز، برای من روز خوبی نبود. دارم با یه بغض توی گلوم می خوابم. دنیای آدم ها، دغدغه هاشون، زشت و زیباشون، تلخ و شیرینشون، با هم فرق می کنه. من آدم بزرگی نیستم که دغدغه های جدی و منطقی داشته باشم. همین که بدونم مامان مارلی رو واگذار کردن به یه خانمی که ازش خوب مواظبت نکرده و طی سه ماه طفلک حیوون خدا رو به روزی کشونده...
-
شماره سه: باغ گیاه شناسی ملی ایران
چهارشنبه 15 مهر 1394 10:00
یک جایی، توی انبوه سوله های آبی رنگ و خیابان های خشک صنعتی، حوالی چهارراه ایران خودرو (دقیقا پیکان شهر، سمت راست، بعدش سمت چپ ) باغ گیاه شناسی ملی ایران قرار گرفته، یه محیط سبز و خنک، دور از هر هیاهو و دود. جایی که از هر گوشه ی دنیا یه تیکه طبیعت جمع شده، از خزر گرفته تا همیالیا، از چین و ژاپن و هند گرفته تا مناطق...
-
شماره دو
جمعه 27 شهریور 1394 02:05
یک چندی هست که کلاس خیاطی می رم، با متد و اصولی البته. خب یه حس خوبی هم داره این دوخت و دوز، حس مفید بودن، روز به روز بهتر شدن.. حس خلق کردن حتی... کلاس های دانشگاه هم از این هفته شروع می شه رسما. من هم که بعد از یک ترم مرخصی و یک تابستان بخور و بخواب، تنبلی رخنه کرده توی خونم و راستش به کل هوای درس و مشق از سرم...
-
شماره یک
جمعه 20 شهریور 1394 12:23
خواب های من، همیشه برام جدی بوده ن. یعنی بعد از این همه سال، باور دارم که بعضی خواب ها می تونن حرفی با خودشون داشته باشن، حرفی که در نهانی ترین بخش افکار آدم وجود داره، اما نه جرأت به زبان آوردنش را داره و نه حتی می خواد باورش کنه. خیلی وقت ها هم خواب هامون انعکاس اتفاقات بیداریه. مثل دغدغه هایی که روزها داریم و شب،...
-
آغاز سخن
شنبه 14 شهریور 1394 13:22
برای من وبلاگ نویسی همیشه خوشایند بوده از روزی که شروعش کردم، مدت ها جایی دیگر با نامی دیگر می نوشتم، حالا تصمیم دارم بیایم اینجا، یک گوشه ی دنج و ساکت، دوباره شروع کنم از صفر، به دلایل بسیار... اولی این که می خواستم تغییر کنم، که امیدوارم بشود و بتوانم. به هر شکل: اینجا، من و گربه ی کوچکم با هم زندگی می کنیم با حرف...