دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

آخر قصه ی من...

با خودم فکر می کنم کاش آدم بعضی وقت ها، از پیگیری دست می کشید. بعضی وقت ها قبل از این که یک چیزی تموم بشه، تمومش می کرد. یعنی رهاش می کرد حداقل... نمی دونم یه بلاتکلیفی همیشگی (غرض همون تلخی بی پایانه که دوستمون گفته بود) بهتره یا یک پایان تلخ؟ 

گاهی آدم ها برای بلاتکلیفی خودشون، برای این که نمی دونن خودشون با خودشون چند چندن، حال تو رو می گیرن. این وسط تو می مونی با یک دنیا سوال: چرا اینجوری شد؟ من چیکار کردم که به اینجا کشید؟ چطوری می تونستم جلوی این پایان تلخ رو بگیرم؟ و...

اینه که می ری دنبال جواب این سوال ها، می شه همون تلخی بی پایان...

دو سال تمام روز و شبم به این سوال ها گذشت، تمام ِ خودم رو بردم زیر سوال، اما الان فهمیده ام که مشکل اصلا از من نبوده، اشکال از فرستنده بود و من هی گیرنده های بدبختم رو دستکاری می کردم.

اتفاقی که برای من افتاد، نزدیک به پنج سال توقف در مکان و زمان اشتباه، تاوانی بود که برای توجه نکردن به یک سری علائم هشداردهنده پرداختم. گمان نکنم هیچ وقت بتونم بگم پایان قصه علاقه ی بی وقفه ی من چی شد؟ چون یکجورایی بازی با آبروی یک آدمه. هرچند برای اون آدم آخرین چیزی که مهم بود من بودم اما نمی تونم درباره اش حرفی بزنم.

فقط می دونم الان آروم شدم، فهمیدم که یک دختر پیر ترشیده ی بداخلاق و یک جزامی وحشتناک نیستم که هیچ بنی بشری نمی تونه منو دوست داشته باشه! این طرز تفکر، محصول تلقین و رفتارهای آدمی بود که می گفت تو مهم ترین آدم دنیایی برام، و حالا فهمیده م که من فقط کیسه بوکسش بودم، برای فرار از مشکلی که درمانش دست من نبود و مسببش هم من نبودم.

نمی دونم، شاید خودش هم نمی دونست دردش چیه؟ شاید بشه به مشکلش اسم "بیماری" داد و بخشیدش. بخشش که... گمانم خیلی وقته بخشیدمش. مخصوصا وقتی داشت برام توضیح می داد که دلیل تمام اون بدخلقی ها، اون بهانه جویی ها، اون بی علاقگی ناگهانی و اون حرف های زجرآور چی بوده. رقت انگیز بود... رقت انگیز...

من به خدا، به شیوه و باور خودم ایمان دارم. تو این مورد از کائنات خواستم کمکم کنند، و شاید این بهترین نوع آرامشی بود که انتظارش رو داشتم.

پی نوشت: دو تا کار اخیرم:

نظرات 4 + ارسال نظر
کیهان چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت 09:17 http://mkihan.blogfa.com

خوبی ترنج؟همه چی روبراهه؟
نمی دونم چرا این روز ها نگرانتم؟

خوبم کیهان عزیزم، نه خدا رو شکر همه چیز خوبه. نگران نباش عزیزم.

کیهان شنبه 4 آبان 1398 ساعت 08:01 http://mkihan.blogfa.com

خوبی ترنج جان؟همه چی روبراهه؟

خوبم کیهان مهربان، خووووب.

کیهان یکشنبه 28 مهر 1398 ساعت 10:05 http://mkihan.blogfa.com

تو کم نظیری ترنج جان شک نکن.
انسانهای فرهیخته ای که زیبایی درون و بیرونشان یکی ست.
برایت بهترینها را آرزو می کنم و امیدوارم به هر انچه که می خواهی برسی.آمین

ممنونم کیهان عزیزم، ممنون از حسن نظرت.

نوشین چهارشنبه 24 مهر 1398 ساعت 12:36 http://nooshnameh.blogfa.com

دوست هنرمند و خوشگلم.... خیلی خوشحالم که بالاخره به آرامش و صلح درونی با خودت رسیدی. برات واقعا خوشحالم
خودت رو دوست داشته باش که که فوق العاده ای. یک دختر مهربان و خوش قلب و صادق با دستانی هنرمند که زیبایی می آفرینه و سزاوار عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن.

فدات بشم نوشین عزیزم، ممنون برای مهری که نسبت به من داری. آره واقعا دوره سختی برام گذشت اما گذشت...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد