دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

دهاتی...

می گن نوشتن از بروز آلزایمر جلوگیری می کنه، با خودم گفتم بیشتر بنویس دختر! سال هاست آرزوی نویسندگی دارم اما از برکت اعتماد به نفس نداشته، در همین حد آرزو مانده. کاشکی بشه یه روزی بنویسم، داستان بنویسم، اون هم رمان! نه که داستان کوتاه... اون هم تخیلی، فانتزی، قوی!

ولع َم به نوشتن آنقدر زیاده که تمام شبانه روز توی سرم دارم برای یکی داستان می گم، یا فلسفه می بافم. آخرش اگه داستان نویس نشم، حداقل فیلسوف می شم.

می گم یه چیزی...

آدم وقتی دلش برای یکی تنگ میشه، دقیقا برای چی ِ اون یه نفر دلتنگی می کنه؟ خودم به شخصه گمان کنم خیلی وقت ها دلم برای خودم، توی اون روزها، توی اون شرایط ِ خاص تنگ می شه. مگر این که واقعا اون نفر مقابل رو عاشقانه دوست می داشته ام. مثل وقتایی که به مارلی فکر می کنم، دلم فقط برای خودش تنگ میشه. یادم نمیاد من در کنار اون چه شکلی و چجوری بودم. بی_خودم، دلم فقط برای مارلی بودنش تنگ میشه. برای راه رفتنش، میو کردنش، برای کارهای بامزه ش. درباره آدم ها هم همینجوره، فارغ از حس و حال خودم، دلم برای داداش ِ دورم تنگ میشه، برای خواهرم، برای بابا... اما وقتی دلتنگ پیروز میشم، می بینم که دلم اون ترنجی رو می خواد که اون روزها بودم. یه قدری بی خیال، یه قدری الکی خوش... یه قدری بی ملاحظه حتی.

نمی دونم این فکرها معنیش چیه و نتیجه ش چی؟ اما این روزها به این مطلب خیلی فکر کردم.

شاید یه روزی به جمع بندی منطقی رسیدم... حالا به هذیان شبیه تره.

بگذریم:

یه چیزی بگم؟

کاشکی هفتصد و پنجاه میلیون تومن پول داشتم. اون باغچه صفادشت رو که پر از درخت میوه بود می خریدم، دست ماوی رو می گرفتم می رفتم اونجا زندگی می کردم. من دهاتی رو چه به آپارتمان نشینی؟

نظرات 5 + ارسال نظر
هلن پراسپرو چهارشنبه 27 شهریور 1398 ساعت 14:20 http://Helen.praspro.blog.ir

همون اشتیاقیه که انگشتای آدما رو میسوزونه و میخواد روی صفحه کیبورد بلغزه.
خب چرا نمی نویسید؟ حتی شده چرت و پرت.(از نظر خودتون)
بنویسید بذارین تو بوک پیج که مردم براتون نقد کنن و پیشرفت کنید. یه روزی به اون فانتزی ولا و تحسین برانگیز می رسید ^_^
دهاتی چیه؟ بگید دهکده ای :)

درسته، اشتیاق خونده شدن، نقد شدن...
چه جالب... فکر جالبیه، ممنووونم.
روستایی، دهکده ای،آره.. مهم نعنیشه، همه ش یکیه. و من واقعا روستازاده ام.
ممنونم ازتون، ممنون از کامنتتون.

م. قنبری دوشنبه 18 شهریور 1398 ساعت 01:46 http://nisheghalam.blog.ir

هیچکس تو دنیا مثل من عاشق گربه ها نیست. هیچکس. هیچکس. هیچکس.
خیلی عجیبه که یه خانم نه تنها از گربه نترسه بلکه دوستش باشه. استثناییه.

ومن چقددددددر خوشحالم برای آشنایی با تو دوست خوبم.
من دوستان زیادی دارم که گربه ها رو دوست دارن، عاشقانه.

نوشین یکشنبه 17 شهریور 1398 ساعت 16:22 http://nooshnameh.blogfa.com

عزیزدلم میفهممت بابت دلتنگی ها.
دوست جانم شما همین الانشم نویسنده ای. یه نویسنده دوست داشتنی و دلنشین. مطمئنا شروع کنی خیلی خوب خواهی نوشت.
آی گفتی... یه باغچه کوچولو فارغ از هر شلوغی با دوست داشتنی هات. ای کاش ما هم پول زیاد داشتیم پولامونو میزاشتیم رو هم ،هرکدوم یه گوشه باغ زندگی میکردیم. نمیشه؟!!

چرا که نه؟ عاااالیه، اونوقت من سه تا پسر دارم تو هم همینطور...
قربونت برم من، تو لطف داری. اما دلم می خواد اصولی یاد بگیرم نوشتن رو، نمی دونم چجوری میشه یاد گرفت.

کیهان شنبه 16 شهریور 1398 ساعت 10:53 http://mkihan.blogfa.com

درود بر ترنجی عزیزم
راست راستی تو منو ندیدی؟یعنی بعد از این همه ساب ما همدیگر را ندیدیم!!عجیبه واقعن
من چرا حس می کنم هزاران بار دیدمت؟
بگذریم
خوب این را بگم تو همین الان هم یه نویسنده خوب هستی.یادت باشه نوشتن داستان کوتاه بسیار مشکلتر از رمان بلند است!اما بنظرم باید شروع کنی از همین الان.شخصیتهای داستانت را یکی یکی اسم ببر و در جایی بنویس و تعریفشان کن
بعد نقش هر کام را بنویس مثل یه سناریو
بعدن هم شروع کن به نوشتن داستان شک نکن خود بخود موضوع در ذهنت شکل می گیره و بر قلمت جاری می شه.
تو یه هنر مندی و هنر نقاشی ب هنر سینما با هنر ادبیات و داستان با هنر ...اصلن همه هنرها به نوعی یکی هستند و هریک روایت خود را به زبان خود منتقل می کنند پس شروع کن ترنج عزیز
من منتظرتم استیکر بوسه نداشت و الا می بوسیدمت

من تو رو ندیدم اما تو منو دیدی
حالا من هم یک بار باید تو رو ببینم، شده حتی عکست، چون می خوام بدونم تصورم چقدر درسته؟
ممنووونم از محبت و لطفی که به من داری، چه ایده خوبی. راست گفتی. باید شروع کنم.
تو اولین نفری که نوشته م رو می خونی، شک نکن.

م- ق شنبه 16 شهریور 1398 ساعت 01:52 http://www.nisheghalam.blog.com

آره. خیلی خوبه. باهات موافقم. باغ صفادشتو میگم. ماهم اونجا یه خونه داریم. یعنی داشتیم. شاید هم داشته باشیم. مسکن مهر بود. بیایین همسایه ما بشین. بعد گاهی وقت ها مارلی رو بده من ببرمش گردش. اونجا خیلی باصفاست. درست بیخ بیخ کوهیم. شاید تا اون روز من هم یه مارلی برای خودم پیدا کردم. خدا رو چی دیدی. ضمنا من داستان نویسم اما نه رمان.کوتاه. مثل نوشته های خودت.

چه عاااالی، داستان نویسی که گربه هم دوست داره. یک دوست هم فکر! خوشحالم که با شما آشنا شدم.
کاش بشه، البته از این که میام صفادشت شک نکن، حالا اون باغچه نشد، یه خونه، یه آپارتمان، یه تیکه جای کوچیک حتی. در دست اقدامه.
ممنون از پیامت. دوستیم از این به بعد.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد