دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

بداخلاق...

جوان تر که بودم اخلاق بهتری داشتم، می گویند آدم ها پا به سن که می گذارند صبورتر میشوند. پس چرا من نشدم؟

خانم همسایه بیمار است، خیلی خیلی بیمار. پسر جوانش را چهارده سال پیش توی یک تصادف از دست داده و همسرش را هم سه چهار سال پیش، برای مشکل قلبی. تنها عضو باقیمانده از خانواده اش دخترش است که آن سر دنیاست. خانم، لوپوس دارد و هزار و یک بیماری دیگر. ما با هم وقتی دوست شدیم که همسرش تازه فوت کرده بود. با همسرش سلام و علیکی داشتم. مرد محترمی بود، از آن تیپ مردهای مسن که هنوز جین می پوشند و سیگار به سیگار می گیرند. 

چند سالی است که با هم دوستیم، از آن وقتی که خرگوش سفیدش را داشت، تا بعد که گفت من بیمارم و نمی توانم به حیوان رسیدگی کنم و حیوان را سپرد به خانمی در شمال و آن خانم هم خرگوش را برد و هی گفت حالش خوب است و آخر معلوم شد همان اول خرگوش فرار کرده و نخواسته دل خانم مسن همسایه را بشکند و ماجرا را  پنهان کرده...

تا بعد که به جای یکی، دو تا خرگوش آورد و باز، چندی بعد سپردشان به یک نفر دیگر، و بعد که جایشان خالی شد، جای خالیشان را تاب نیاورد و جوجه رنگی آورد و.....

خانم همسایه را دوست داشتم، وسواس عجیبی دارد و باز دوستش داشتم. مراعاتش را می کردم و گاه به گاه به دیدنش می رفتم. سفر می رفت کلید خانه را به من می سپرد که به خرگوش هایش سر بزنم. راستش نمی دانم بدخلقی ازش دیده بودم یا نه؟ با خودم قرار گذاشته بودم ازش دلگیر نشوم، حتی اگر بدخلقی کرد.

آن روز که آن مرد جوان بچه گربه ش را آورد پایین خانه مان رها کرد و رفت، همان روز که دلم طاقت نیاورد بچه را بی خیال بشوم و آوردمش خانه و ماوی تحملش نکرد و با همه ی ما دعوا کرد، همان روز، زنگ زدم ازش شماره دختر آن یکی همسایه را بگیرم که گربه های بی پناه را جمع و جور می کند، ماجرا را گفتم، گفت بیاورش پیش خودم....

گربه کوچک سه روز آنجا ماند و هر روز سه بار خانم به من گفت پس کی ببریم واکسن بزنیم و شناسنامه بگیریم، گفتم بگذارید چند روز بگذرد ببینید می خواهید نگهش دارید؟ و یک بعد از ظهر خانم به من زنگ زد و گفت من توان نگهداری اش را ندارم، برایش یک جایی پیدا کن. دو ساعت بعد، گفت بیا و برش دار و ببر...اولین روز از چهار روز تعطیلی، ساعت ده شب، من ماندم و یک بچه گربه و ماوی ِ شاکی...

فشار زیادی به من آمد تا آن چند روز را گذراندم، مجبور شدم بچه گربه را بسپرم به پانسیون و هزینه زیادی را تحمل کردم. بعد مجبور شدم از دکتر کلینیکی که ماوی را می برم خواهش کنم جایی در حیاطشان به این بچه بدهند تا کمی بزرگ تر شود و بتواند از پس زندگیش بربیاید.

اما پیشی کوچولو توی حیاط کلینیک با گربه های دیگر دعوا می کرد و نتوانستم بی پناه رهایش کنم. از صبح ماندم به پایش تا ظهر که خانم مهربانی سرپرستیش را پذیرفت. چند روز ِ بعدش را پیگیر این بودم که جای بچه چطور است و تا روزی که خانم سرپرست جدید، فیلمش را برایم فرستاد خیالم راحت نبود.

دلگیر بودم از خانم همسایه، نه برای این که سرپرستی بچه را برگرداند، برای حرف هایی که گفت. برای شرایط سختی که ایجاد کرد و نه تنها برای توی منگنه گذاشتن من ازم دلجویی نکرد، که محکومم کرد به خودخواهی.. به خاطر گفتن این که مادرم حق دارد هرجور با من برخورد کند، چون من یک گربه در خانه دارم و حتما زندگی خانواده ام را باهاش جهنم کردم!

چند روزی که گذشت با خودم گفتم حالا که پیشو خان جای مناسبی دارد و آن تنگنا هم به هر شکل تمام شده و الان اوضاع عادی شده، بروم و خانم همسایه را ببینم که دلخوری ام هم از یادم برود.

پیام دادم که می خواهم بیایم اگر مزاحم نیستم، و اشتباه کردم که وقتی گفت قرار است کارگر بیاید و حال من خوش نیست و.... بلند شدم و رفتم به دیدنش. هرچه مانده بود،با حرف هایش خراب کرد. از مسخره کردن لهجه شیرازی من تا تهمت بیسوادی و.... فقط می دانم لحظه ای که از در بیرون آمدم به خودم قول دادم دیگر هرگز به این خانه برنگردم.

سه هفته سکوت مطلق، و امروز مجبور شدم برای برگرداندن یک امانتی  به خانه اش بروم، البته که فقط دم در امانتی را سپردم و برگشتم. اما حالا مطمئنم که دیگر دوستی ام تمام شده و دوست ندارم به این رابطه برگردم.هرچند که تلویحا اشاره کرد که بیماری بدخلقش کرده، اما نتوانستم ببخشمش.

طی سال گذشته این سومین رابطه دوستانه ای است که تمامش می کنم. از خودم و این تمام کردن ها می ترسم. تنهایی ام روز به روز عمیق تر و رسمی تر می شود و این تنهایی رنجیده ام می کند. می دانم که رفتن مارلی، جدایی از پیروز و مرگ درویش سبب انزوای بیشتر و بیشترم شده. هرسه را پذیرفته ام اما انگار درد کشیدن، باعث شده دیگر از جدایی نترسم. روی آدم ها حساب باز نکنم و خیلی راحت فراموششان کنم. راستش را بگویم فراموش که نکرده م.... فقط دور شده ام. کاش می شد فراموش کنم. 

نظرات 7 + ارسال نظر
م. قنبری دوشنبه 18 شهریور 1398 ساعت 12:02 http://nisheghalam.blog.ir

من شاید تنهاترین آدم روی زمین باشم ترنجی عزیز اما اصلا اصلا احساس تنهایی نمی‌کنم. از قطع رابطه های رنج آور هم به قدری حال می‌کنم که به عنوان یه خاطره لذت بخش برای خودم حفظ می‌کنم. آدم‌ها...آی آدم‌ها. امان از دست این آدم‌ها. شتید پیام این از دست دادن‌ها این باشه که وقتشه از دل بستن به آدم‌ها دل بکنی. شاید برای همینه که من اینقدر عاشق حیوون‌ها هستم. حیوون ها همیشه حیوونند اما انسانها همیشه انسان نیستند. قبول داری؟

درست میگی، حذف خودخواسته بعضی آدم ها از زندگی نه تنها کار شیرینیه، که بسیار هم ضروری می باشد. مدتی هست که ارزش و جایگاه حیوانات را توی زندگیم فهمیده م و از این جهت هست که خودم رو از آدم ها گرفته م.
حیوانات همیشه خودشونن بی هیچ نقشه و کلکی...

جیرجیرک خندان یکشنبه 10 شهریور 1398 ساعت 01:25 http://physicsgod.blog.ir

دلمان گرفت.طوری که اه کشیدیم.تنهایی رسمی بد ترین نوع تنهاییه.پرونده بسته و محکومه.
بیشتر بنویس.منتظریم..

ممنون که خوندی دوست من....

کیهان یکشنبه 20 مرداد 1398 ساعت 11:56 http://mkihan.blogfa.com

حالت چطوره ترنج عزیز؟خوب هستی
بهترینها را برات آرزو می کنم

خووووبم کیهان عزیزم، درود بر تو که مهرت همیشه و مداوم است.

کیهان شنبه 12 مرداد 1398 ساعت 09:00 http://mkihan.blogfa.com

خوبی ترنجی عزیزم
خیلی وقته ازت بی خبرم
بهترینها را برات آرزو می کنم

کیهان عزیزم، خوبم. خوب خوب... تنبلی می کنم که نمی نویسم. ببخش...

کیهان سه‌شنبه 25 تیر 1398 ساعت 08:31 http://mkihan.blogfa.com

درود بر ترنج عزیز و دوست داشتنی
و مرسی برای همه بودنهات

درورد بر تو عزیزم، زنده باشی و سلامت.

کیهان چهارشنبه 19 تیر 1398 ساعت 08:43 http://mkihan.blogfa.com


فدایی داری ترنجی عزیز:

کیهان دوشنبه 17 تیر 1398 ساعت 08:21 http://mkihan.blogfa.com

یادت باشه من همیشه هستم لا اقل تا زمانی که تو ترنجی عزیزم بخوای
و من هیچ وقت ترکت نمی کنم

تو مهربون ترینی کیهان. ممنونم ازت...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد