دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

مینیاتور

در ادامه ی پست قبل:

مدیر جدید مدرسه مون، خیلی جدی بود و من اون سال، کلا از دفتر مدرسه وحشت داشتم. سعی می کردم حتی از جلوی دفتر هم گذر نکنم. یه بار برای یکی از معلم ها یک نقاشی مینیاتور کشیدم، از این مینیاتور قدیمی ها که جام می داشت و رخ یار و....

معلممون نقاش رو برده بود توی دفتر و به همه نشون داده بود، چند روز بعد معلم اجتماعی ازم خواست یکی هم برای ایشون بکشم. خب طبعا مدیر مدرسه هم نقاشی ها رو دید و منو صدا کرد دفتر، گمانم نیاز به گفتن نیست که چقدر ترسیده بودم. اما مدیرمون به من گفت که تصمیم گرفته نقاشیم را برای شرکت توی مسابقات ناحیه ای بفرسته آموزش و پرورش، از اون گذشته منو به خواهرش معرفی کرد که ایشون هم مینیاتور کار می کرد و این شاید اولین بار در طول زندگیم بود که هدفمند رفتم دنبال نقاشی.

مادرم منو برای یک کلاس تعلیم مینیاتور ثبت نام کرد، توی بنیاد شهید شیراز، اول خیابان ارم. استادمون یک آقای جوان بود که برای خدمت سربازی از تهران آمده بود، در عرض چند ماه تونستم یک دید کلی نسبت به مینیاتور و تذهیب و تشعیر و... به دست بیارم. در همین احوال نقاشیم مرحله به مرحله توی ناحیه و شهر و استان مقام به دست آورد و بهم خبر دادن که احتمالا برای شرکت در مسابقات کشوری باید برم رامسر....

تابستان اون سال من با جدیت بیشتری نقاشی می کردم که بتونم توی کشور هم مقام به دست بیارم، اما خبری از دعوتنامه نبود. روزی که دوستم - خواهر مدیر مدرسه- بهم خبر داد که برای همه بچه ها دعوتنامه رسیده و گروه، توی یکی از باغ های قصرالدشت جمع شدند تا وقت سفر برسه، امیدم ناامید شد و مطمئن شدم که سفر رامسر قسمت من نخواهد شد.

یادمه اون سال، خواهر بزرگم باردار بود و مامان و برادر بزرگم رفته بودن برای تولد فرزندش اونجا، شوهر خاله م که توی روستا زندگی می کرد برامون چندین جعبه گوجه فرنگی آورده بود برای رب گیری. من و خواهرم تمام روز گوجه ها رو خرد کردیم و پختیم و از صافی رد کردیم، بابا رفته بود بیرون. صبح که می خواست بره یکی از کارهای مینیاتور من را با خودش برده بود. دقیقا این نقاشی رو کشیده بودم:

ظهر بابا برگشت و گفت فردا باید بریم کوچه گلخون، می ری رامسر. رفته بود اداره آموزش و پرورش و گفته بود برای دختر من دعوتنامه نیومده، گفته بودن خب حتما نقاشیش برای استان انتخاب نشده، بابا نقاشی منو گذاشته بود روی میز مسئول فرهنگی و گفته بود: این نقاشی دختر منه که فقط پونزده سالشه، چطور ممکنه کسی که این نقاشی رو کشیده انتخاب نشده باشه؟

همین... و من رفتم برای رامسر، و دوباره مقام آوردم.

همه این ها رو گفتم که بگم:

بعد از این همه سال، دوباره استاد مینیاتورم را ملاقات کردم. توی اینستاگرام پیداش کردم و رفتم به دیدنش، هنوز کلاس داره و مینیاتور تدریس می کنه، البته که نقاشی رنگ و روغن و اکریلیک هم کار می کنه. دیدنش یکی از شیرین ترین اتفاقات این مدت بود، هرچند باعث زنده شدن خاطره اون مدرسه و سال دوم راهنمایی هم شد اما وجه مثبتش بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد. فهمیدم که همون سال ها با یکی از بچه های همون کلاس ازدواج کرده و بعد هم جدا شده، و باز فهمیدم که اون سال ها توی کلاس همه رقابت داشتن برای به دست آوردن دل استاد جوان و مجرد، الا من که انگار دور بودم از کل اون ماجراها.

و فهمیدم چقدر معصوم بودم اون موقع...

تازه فهمیدم که استادم هم دو تا گربه توی خونه نگه می داره و بسیار به گربه هاش تعلق خاطر داره.

حالا قرار شده توی ورکشاپ ها توی گروهشون باشم و نقاشی بکشیم و باز هم استادم را ببینم.

نظرات 7 + ارسال نظر
Baran دوشنبه 11 آذر 1398 ساعت 21:06

چه دست های قشنگ و
هنرمندی

درود برشما

ممنوووونم، چقدر محبت داری دوست خوبم.

کیهان یکشنبه 2 تیر 1398 ساعت 07:31 http://mkihan.blogfa.com

کیهان سه‌شنبه 28 خرداد 1398 ساعت 08:37 http://mkihan.blogfa.com

سلام ترنج جان
خواستم که حالتو پرسیده باشم.
بهترینها را برات آرزو می کنم.
راستی ترنج؟اگر حوصله داشتی خاطرات ان سفر هندوستان را بنویسی خیلی خوب می شه

سلام کیهان عزیزم، ممنووونم ازت. خوبم.... به روی چشم. حتما می نویسم. باورت میشه بگم خیلی چیزها رو یادم رفته، وقتی تو وبلاگ قدیمی می خونمشون تازه یادم میاد...
اما می نویسم... حتما.

کیهان شنبه 25 خرداد 1398 ساعت 10:37 http://mkihan.blogfa.com


درود بر ترنجی عزیزم
حالت چطوره؟اوضاع خوب پیش می ره؟
بهترینها را برایت آرزو می کنم

سلام کیهان عزیزم، روزت به خیر. خوبم عزیزم، خدا رو شکر. ممنوووونم ازت. انشالله تو هم همیشه سلامت و شاد باشی.

کیهان دوشنبه 13 خرداد 1398 ساعت 08:15 http://mkihan.blogfa.com

سلام ترنجی
حالت چطوره عزیزم؟خوبی؟دلم برات تنگ شده بود

سلام کیهان عزیزم، روزت خوش. بله، خوب خوب. دل من هم....

کیهان شنبه 4 خرداد 1398 ساعت 10:35 http://mkihan.blogfa.com

ای جانم ترنجی ؟تو گفته بودی مینیاتور می کشی ولی نگفته بودی در حد حرفه ای
تنها می تونم بگم آفرین و صد هزار آفرین به رقص قلمتان در نگار گری !که عشق می نگاری و رقص و ترانه و هنر
و معصومانه و زیبا همانند همان سالهای کودکی هستی با روحی لطیف و قلبی مهربان و بی ادعا.
ترنجی عزیز باش تا همیشه.آمین
و دلم می خواست الان محکم بغلت کنم و بهت تبریک بگم.

کیهان عزیزم، ممنونم از محبت هات که همیشه بهم انرژی میده. ممنونم از مهرت....
پاینده باشی انشالله عزیزم
آرهههه، اونقدر ساده بودم حتی نفهمیده بودم که توی اون کلاس چه خبره؟ فکر کن چقدر سرم به کار خودمه... هنوزم اینجوریم. تو دانشگاهم نمی دونستم کی به کیه؟ همه ش پی درس بودم. بچه درسخون

نوشین چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت 10:00

عزیزدلم هنرت تحسین برانگیزه. چقدر خوب که استادت رو پیدا کردی . چه حس خوبی داره ملاقات بعد از اینهمه سال.
این اتفاق قشنگ رو به فال نیک بگیر. حال دلت همیشه خوب باشه

نقاشیات حرف نداره دختر با استعداد و مهربون. روح بابا شاد باشه چه کاری کردند

ممنونم عزیز دلم، زنده باشی. آره واقعا حس خوبی بود دیدن ایشون، انشالله خیر باشه.
بابا توی نقاشی همیشه به من می نازید، کاش بتونم کارش رو جبران کنم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد