| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
گویند در دشت های بلند ختن آهوبچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار. گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها، چرا نمی کرد مگر از پرآب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها. سخت مغرور و مطمئن به خویش بود. با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سُم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود، از چالاکی بسیار. روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت، در حالِ چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید. آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود، یک جا اکسیر می کردند، به قدرت آن نمی رسید. مست و شیوا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده، پس باید می یافتش، که از کجا برمی خیزد.
رفت و رفت و رفت، اما بی حاصل. آن عطر جادویی هم چنان همه جا منتشر بود. تا هرکجا که می رفت، گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو رو به سوی بازگشت می گذاشت، باز هم همان بو در مقابلش بود. رو به شمال مقابلش بود، رو به جنوب هم بود. رو به غرب مقابلش بود، رو به شرق هم بود. کارش به جنون کشیده بود، اما این وسوسه رهایش نمی کرد. بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب که آن عطر زایل نمی شد و او غافل. از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و هم چنان شیدا و بی قرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.
همه صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگِ قُلل سر به فلک کشیده را بویید، اما باز هم چیزی نیافت. سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد، تا جایی که عمر رو به آخر می برد. روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ شکسته روی برف های قله ای بلند ناغافل طعمه ی شیرکوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید، در آخرین نفس ها، با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام آنچه عمر را به خاطرش باخته بود جورید: آن رایحه جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را درنوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل، پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.
"کیمیا خاتون"
نوشته سعیده قدس
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد...
دقیقا.....
چه غم انگیز و چه زیبا...ترنجی؟تو یکی از بهترینها هستی
تو عزیزی کیهان مهربون.
این حکایت را شمس برای مولوی روایت می کنه، جالب بود برام.