دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...
دنیای کوچک من و مارلی

دنیای کوچک من و مارلی

اینجا، من و گربه های کوچکم زندگی می کنیم...

روزهای من...

خب، راستش را می گویم. من آمده بودم یک متن بلندبالا نوشته بودم پر از غُر و درد دل، اما تصمیم گرفتم کلا کنار بگذارمش و یه جور دیگه بنویسم. هر مطلبی رو میشه به شکل های مختلف بیانش کرد، درسته؟

از حال و احوالات خودم بخوام بگم، پیروز یک بار دیگه بعد از اون ماجراهایی که نوشتم به زندگی من برگشت، یعنی راستش خودم خواستم که برگرده، و بعدش یک جوری رفت که گمان نمی کنم دیگه هرگز راهی برای برگشتن داشته باشه.

ماجرا از این قرار بود که من یک روزی که خیلی خیلی دلتنگش شده بودم براش پیام دادم که از حال خودت باخبرم کن، و اون بعد از چند ساعت سکوت جواب داد که ساعت یازده شب میام زیر پنجره اتاقت... از اون سر تهران بلند شد و آمد اینجا، برای دو دقیقه دیدن من... و بعدترش گفت که خیلی وقت ها این کار را انجام می داده. من خیال کردم این یعنی برگشتن، و اعتراف می کنم که بی نهایت ابله بودم. تمام زمانی که از اون شب، بعد از پیام من، شروع شد و تا یک شب وسط های تابستان ادامه پیدا کرد، پیروز دنبال بهانه بود. می خواست بره اما گناهش رو بندازه گردن من.  اون مدت اتفاقاتی افتاد که مرورش حالم را بد می کنه، نمونه ش روزی بود که رفته بودیم پیش یه مشاور و قرار بود پشت در اتاق منتظر بمونه تا ویزیت من تمام بشه و یک مرتبه وسط حرف من با دکتر، در اتاق را باز کرد و آمد تو، نشست با نگاه خیر و عصبانی چشم دوخت به من. بعدش دکتر از  من سوالی کرد و پرسید: البته اگه راحتی جلوی ایشون صحبت کنی، پیروز هم با همون شدت عصبانیت  به دکتر گفت من دوست پسرش هستم! و وقتی دکتر ازش خواست که اتاق رو ترک کنه تا مشاوره روال عادی خودش رو طی کنه، رفت بیرون کلینیک روی زمین چمباتمه زد و بعدتر به من تهمت زد که تو با این دکتر سر و سری داری، اگرنه که چرا باید منو از اتاق بیرون کنه. گویا بدون اجازه منشی آمده بوده توی اتاق دکتر و بعد از این که دکتر از اتاق بیرونش می کنه، بیرون از اتاق، خانم منشی هم باهاش دعوا می کنه که به چه حقی وسط مشاوره وارد اتاق شدی و درجه ی عصبانیتش باز هم بالاتر رفته بود.

اون روز بدون هیچ حرف دیگری راهم را ازش جدا کردم و وقتی زنگ زد بهش گفتم دیگه هرگز نمی خوام اسمش را بشنوم. یک هفته اصرار کرد تا بهش فرصت بدم تا برای رفتارش توضیح بده، و توضیحش این بود که یک لحظه دیوانه شده و نفهمیده چه کار کرده و من باید ببخشمش و...

یکی دو هفته بعد از این ماجرا، آنقدر رفتارش سرد و بی مهر شد که ازش پرسیدم تصمیمت درباره این رابطه چیه؟ آیا می خواهی ادامه بدی یا چی؟ و همون آدمی که کمتر از دو هفته قبل با گریه و التماس از من خواسته بود ببخشمش، طوماری برای من نوشت که: مدت هاست ازت دلخورم، و تو جز به خودت به هیچ چیز و هیچ کس دیگری فکر نمی کنی و آینده من برات هیچ اهمیتی نداره و.....اون بار هم تو برگشتی اگرنه که من نمی خواستم رابطه را دوباره شروع کنم، و  تحت هیچ شرایطی به من پیغام نده و من هم حتی اگر از دلتنگی بمیرم دیگه سراغی ازت نمی گیرم.  

این نقطه پایان پیروز بود. هنوز هم خیلی وقت ها بهش فکر می کنم اما به عنوان یک اتفاق تمام شده... حالا که همه چیز تمام شده خیلی حرف ها و اتفاقات برام معنی پیدا می کنند که اون روزها نمی فهمیدم... تنها چیزی که می دونم اینه که باید راهی برای از یاد بردنش به طور کامل در زندگیم پیدا کنم.

روزی که باور کردم اون از زندگیم بیرون رفته، من مانده  بودم و یک زندگی که باید از نو برنامه ریزی می شد، شروع کردم به ورزش منظم و برنامه ریزی شده، نقاشی را جدی جدی دوباره شروع کردم. حس ادامه دادن درس را ندارم، البته فعلا، شاید سال بعد برای ارشد اقدام کنم اما الان هیچ انگیزه ی قوی براش ندارم. به جای اون روی نقاشی سرمایه گذاری کرده م، تصمیم دارم یک جای کوچک را بگیرم و اگر بشه تدریس را شروع کنم. یک سری پیش درآمدهاش هم انجام شده، اگر بتونم با خودم و اعتماد به نفس ضعیفم توی زمینه نقاشی کنار بیام، به گمانم که راه بدی نیست. 

ماوی تمام زندگی و امید من شده، بالغ شده و گاهی بداخلاقی هایی ازش دیده میشه. دکتر می گه احتمالا نشانه های بلوغه که در هر گربه ای به شکلی بروز می کنه. به گمانم برخلاف میل باطنی باید تن به عقیم کردنش بدم..... برای عمل جراحی نیاز به تست خون بود که انجام شد و گفتند که یک عفونت کهنه در بدنش هست و باید یک هفته آنتی بیوتیک بگیره، که خب یک هفته ش تمام شد و دیروز تست دوم را دادیم و منتظر جوابیم.

حالا با جمع این هایی که نوشتم، می شه گفت خوبم... دارم تلاش می کنم بهتر و بهتر بشم، 

پی نوشت: اون عکس اولی نقاشی خودمه، البته کپی کار یک نقاش ترک.

نظرات 3 + ارسال نظر
کیهان سه‌شنبه 11 دی 1397 ساعت 08:02 http://mkihan.blogfa.com

نوشین دوشنبه 10 دی 1397 ساعت 09:45 http://nooshnameh.blogfa.com

عزیز دلم میفهمم چه روزهایی رو گذروندی .... به آخرین برگشت اینطور نگاه کن که تیر خلاصی بود برای اینکه کاملا مطمئن بشی که پیروز آدم زندگی تو نیست ... کسیکه قلباً خودت رو دوست داشته باشه.... و این اتفاق کمک میکنه که حس وابستگیت و علاقه ات راحت تر بگذره. آدمی وقتی از وسط اتفاقات میگذره و از بیرون گود بعد از آرام شدن به موضوع نگاه میکنه تازه متوجه ارتباط خیلی مسائل میشه. الان میتونی همه پازل های ذهنی رو یکجا بچینی و ببینی تصمیمت کاملا درست بوده عزیزم و البته که پذیرش و کنار اومدنش زمان میخواد.

خوشحالم که به علاقه هات برگشتی... نقاشی برات مثل مدیتیشن میمونه. اعتماد به نفست رو هزاران بار بالا ببر که کارات خیلی تمیز و حرفه ایه. برات آرزوی موفقیت میکنم دوست خوشگلم.

عزیز دلم ماوی نازنینم .. بهتره زودتر عقیم بشه . اخلاقاشون خیلی بهتر میشه ....
دکتر مشیری میگفت اکثر گربه ها این عفونت های پنهانو دارند و اساسا گربه ها استاد مخفی کردن هستند به همین دلیل صاحب پت نشونه ها رو نمی بینه که بخواد زودتر اقدام کنه...
اعتراف میکنم که زمان عقیم کردن پسرا هیچ کدوم از دکترا تست خون نگرفتن ازشون و خدا رو شکر برای بودن دکتر خوب ماوی...

پسرمون عقیم شدنش خیلی ساده است و اصلا نگران نباش.
امیدوارم بهترین اتفاق ها برات بیفته عزیز دلم که لایق بهترینها هستی مهربونم

ممنونم عزیز مهربونم، چقدر حرفات ارامش بخشه.... آره واقعا این بار آخر انگار دلم را آروم کرد. راحت تر با قضیه کنار اومدم، حداقل فهمیدم که سرمایه م را جای اشتباهی خرج می کردم.
ممنوووونم از تمجیدت.... خییییلی امیدوارم کردی.
آره، تیم پزشکی کلینیک پارسا واقعا خوبن. من این هفت سال اونقدر ازشون خوبی دیدم که شک ندارم به کارشون، اما دله دیگه، نگرانی دست خودم نیست. انشالله راحت بگذرونیم هر دومون، من و ماوی...
ممنونم از مهرت عزیزم. ممنون که هستی...

کیهان دوشنبه 10 دی 1397 ساعت 09:04 http://mkihan.blogfa.com

آفرین ترنج عزیزم برای نقاشی بسیار زیبا
و دیگر اینگه تو بیار هم اعتماد بنفس خوبی داری .مگه یادت رفته وقتی که رفرته بودی هند تک و تنها و همه کارات را خودت انجام دادی و خیلی هم خوب و خوش گذشت!
و دیگر اینکه یادت باشه پانچه مهمه خودت هستی و زندگی ات و جوانی ات و نه هیچ کس دیگر! اینقد برای آدمهایی که توان درک تو را ندارند زمان به هدر نده!
بنظر آن شخص مقداری از نظر روانی مشکل داره و همان بهتر که وارد زندگی تو نشه! تصور کن اگر با هم ازدواج کرده بودید چه جهنمی برات درست می کرد!!
برات همه خوبی ها عالم را آرزو می کنم.آمین

ممنوووونن کیهان جانم، لطف داری به من.
آره واقعا اون سفر هند به خودم هم خیلی چیزهارا درباره خودم یاد داد و ثابت کرد...
با نظرت کاملا موافقم، حداقلش اینه من آدم تحمل اونجور رفتارهایی را نداشتم. اما زمان باید بگذره تا خاطرات کمرنگ بشن و خیلی چیزها فراموش بشه....
من هم برات همه ی خوبی ها را از کائنات می خوام. سپاسگزارم ازت.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد