به گمانم ما آدم ها گاهی زیادی به خودمان می بالیم، خیلی چیزهایی که با اعتماد به نفس کامل توی یک کَتِگوری (category) می چَپانیم (این کلمه زیادی شیرازی است؟ یعنی با زور جایشان می دهیم)، درواقع اصلا متعلق به آن دسته نیستند و خیلی از نسخه هایی که می پیچیم فقط به درد شخص خودمان می خورد و بس... تازه اگر واقعا به درد خودمان هم بخورد! مثلاً خود من همیشه ادعا داشتم که درد را که بشناسی درمانش خیلی خیلی آسان است، اما اشتباه می کردم، حالا دردم را می شناسم، حتی درمانش را هم می دانم اما نمی توانم خوبش کنم.
چند ماه از رفتن پیروز گذشته، تمام این روزهایی که گذشت می دانسته ام که تنها کار درست چند سال اخیرم را انجام داده ام. از هر طرف و هر جنبه ای که به ماجرا نگاه می کنم، با این اخلاق من و روحیه پیروز، هیچ آینده ای نمی توان برای آن رابطه تصور کرد... بیشتر از دو سال، پیروز با نهایت تلاشش خواست من را بکوبد و یک "ترنج"جدید، از نو بسازد و من تمام تلاشم را کردم که مطلوبش باشم و نشدم.. در کنار این ها، نهایت سعی ام را کردم که بدانم روز اول به چه دلیلی به من علاقه پیدا کرده بود، کسی که تقریباً از تمام رفتارهای من ایراد می گرفت، و البته که ندانستم. حالا که به روزهای مشترکمان نگاه می کنم، اگر نخواهم سیاه نمایی کنم، روزهای خوب کم نداشتیم اما این روزها، تماماً روزهایی بوده اند که فقط با هم به گردش رفته ایم و اوضاع به اصطلاح گل و بلبل بوده، هر زمان که مشکلی پیش می آمد چنان بحث بالا می گرفت که به قهر و دوری می انجامید. اوایل اوضاع خیلی بدتر بود، بحث ها ادامه دار و کلافه کننده و متعدد بود، اما بعد از مدتی یاد گرفتم کاری نکنم که حساسیت هایش را تحریک کنم. هرچند حالا که فکرش را می کنم انگار علاقه اش داشت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر می شد، انگار او داشت یاد می گرفت حساسیت هایش را خفه کند و به مرور دیگر خیلی چیزها برایش اهمیت نداشته باشند....
نمی دانم چند بار با هم بحث و قهر کردیم، چند بار جدا شدیم و هرکسی رفت دنبال زندگی اش، راستش را بگویم حتی یادم نیست آخرین بار دلیل جدا شدنمان چه بود؟ فقط می دانم که من بیش از هر زمان دیگری طی این دو سال آمادگی جدایی را نداشتم.... سال نود و شش خیلی چیزها را از من گرفته بود، سلامتی مامان، سرمایه مالی ام، مارلی جانم و پیروز آخرین آن ها بود... شاید زورم به بقیه آن اتفاقات نرسید و تمام حسرتم در جدایی از پیروز متجلی شده که آنقدر درد می کشم. شاید زیادی روی آن رابطه سرمایه گذاشته بودم، شاید زیادی باورم شده بود که "می شود هزار هزار بار دعوا و بحث کرد و باز برگشت" (این حرف خود پیروز بود، می گفت دوستم با نامزدش چندین بار کات کردند و باز برگشتند و قوی تر ادامه دادند)، شاید اشتباه بزرگی کردم که آن بحث ها را جدی نگرفتم و تصور کردم همه ی این ها مقدمه ی شناخت بیشتر هستند.... پیروز همیشه می گفت که این بحث و جدل ها رابطه مان را تضمین می کند، من اما هنوز که هنوز است، بعد از چهل سال زندگی، فرق بین بحث و دعوا را نمی فهمم. شاید چون توی خانواده ای بزرگ شده ام که در آن هر حرفی مبدل شده به دعوا... پیروز می گفت تو از بحث فراری هستی، ایرادها را بازگو نمی کنی، به دل می گیری و به مرور از من دور می شوی. می گفت مردها معتقدند که سکوت زن از فریادهایش ترسناک تر است. می گفت تو طناب دار من را در سکوتت می بافی و یک روز با رفتنت آن را به گردنم می اندازی. شاید راست می گفت، عادت ندارم عیب کسی را به رویش بیاورم، اما متوجهش که می شوم. توی تنهایی هایم این به اصطلاح عام "گیر دادن"ها کلافه ام می کرد. این که وقتی عصبانی می شد هرچه از دهنش بیرون می آمد می گفت بی آن که فکر کند حرف هایش می تواند چه تاثیری بر من داشته باشد، این که از هر کلام من داستان می ساخت و آنقدر تجزیه و تحلیلش می کرد تا یک نکته ی منفی ازش بیرون بکشد... اما پیش آمد روزهایی که شروع کردم به حرف زدن، و نگفته پیداست که نتیجه چه بود؟ حتی اجازه نداد جمله ام کامل شود.
درست است که ما با هم خیلی درگیر شدیم، اما حقیقت این است که پیروز، شاید برای اولین بار در زندگی، به من حس "زن" بودن را هدیه داد. چیزی که در رابطه ما هنوز هم برای من عجیب و سوال برانگیز باقی مانده، اعتماد بی حدم به پیروز بود. حتی یک بار فکر نکردم که در نبود ِ من، خیانت کند یا هرز بپرد. می دانستم که دوستم دارد، حالا شاید روزهای آخر نه به شدت روزهای آغاز، اما در دوست داشتنش شک نداشتم.
من یک دختر کاملا معمولی هستم، اما به چشم او قابلیت این را داشتم که ملکه زیبایی باشم. همیشه با نگاه تحسین و ستایش به من چشم می دوخت. حتی یک بار پیش نیامد که از جلوی یک آینه عبور کنیم و من را نگه ندارد و نگوید: ببین چقدر به هم میاییم! محال بود نسبت به کوچک ترین تغییر در رفتار و ظاهر من بی تفاوت بماند و این برای من واقعا شیرین بود. با پیروز خوشحال بودم، هدف داشتم، تلاش می کردم که پیشرفت کنم. دیگر برایم مهم نبود که سنم از چهل گذشته... به خصوص روزهای اول که از شوق علاقه حتی خواب به چشمانم نمی آمد؛ فکر می کردم اگر بخوابم زمان از دستم می رود و دیر می شود..
خب، راستش پیش می آمد روزهایی که خسته می شدم و می خواستم که همه چیز تمام شود. می دیدم که از هر طرف به در بسته می خورم، پیروز انگار خودش هم تصمیم خودش را نگرفته بود. مادرش با من مشکل داشت و پیروز مادرش را انتخاب کرده بود، اول تصمیم گرفتیم که از ایران برویم، خیلی جدی حتی با وکیل صحبت کردیم و وکیل راهنمایی ام کرد که چطور شرایط را مصاعد کنم. پیروز امتیاز لازم را داشت، برای من هم گرچه سخت بود اما غیرممکن نبود. بعد گفت درست نیست که تو به خاطر من قید همه چیز را بزنی و از ایران برویم. وقتی دید مصرّ هستم گفت من نمی توانم قید مادرم را بزنم.. این حرفش تمام انگیزه پیشرفت و تغییر را در من کشت. بعد سعی کردم توی ایران کار خوبی برای خودم دست و پا کنم، گفت بهتر است کاری باشد که خودت رئیس و صاحب کار خودت باشی. خب! کلاس بروم، مهارتی یاد بگیرم؛ گفت کلاس لازم نیست. خودم به تو آموزش می دهم. جمعه ها می آمد خانه و با هم طراحی وب سایت کار می کردیم... اما باز به دعوا و قهر و جدایی کشید. من تنبلی کردم، خودم قبول دارم. اما توقع این را نداشتم که وسط کلاس بلند شود و برود... از یک مرد توقع قهر کردن نداشتم.
***
همه چیز تمام شده، نمی دانم چرا دارم این چیزها را اینجا می نویسم، شاید امید دارم که از توی این نوشته ها چیزی در بیاید، مثل وقتی که مارلی ام را از دست داده بودم و چندین روز نشستم برایش یک کلیپ درست کردم و یک عالمه نامه نوشتم تا آرام تر شدم. حالا هم فکر می کنم، یعنی امیدوارم که آرامش به سراغم بیاید؛ ته ته دلم می خواهد که کسی بیاید و به من بگوید تقصیر تو نبود، بگوید ایراد از پیروز بود، طبعاً این چیزی است که دلم می خواهد بشنوم اما درمان دردم نیست. دلم بی نهایت برای همان اخلاق عجیبش هم تنگ شده، به بدی های رابطه مان که فکر می کنم می بینم برگشتی در کار نخواهد بود اما.... راستش را بگویم انگار توی خیال من، یک جایی، یک گوشه ای از این دنیا، یک دختر و پسر جوان که با همه درگیری ها و اختلاف نظرها همدیگر را دوست دارند، یک ترنج و یک پیروز، روز و شب هایشان را با هم می گذرانند. هر اتفاقی که می افتد، هر چیزی که می بینم، هر بویی که استشمام می کنم، حتی خودم، چشم هایم، موهایم، لباس هایم حتی، پیروز را به یادم می آورد.
می نشینم این سریال های بیخود ترکیه ای را که انگار شیره ی گل حشره خوار تویش پاشیده اند و مثل پنیر پیتزا کش می آید نگاه می کنم و خودم را توی آن شهر ساحلی خنک، توی نیمه شب های روشنش، کنار پیروز می بینم. انگار که با هم توی خیابان ها قدم می زنیم، توی کافه ها چای و باقلوا می خوریم، توی پاساژها می چرخیم و از روی پلی که دو قاره را به هم وصل می کند، عبور می کنیم.

جلوی اورتاکوی می نشینیم و بلوط های سبز را زیر برگ ها پیدا می کنیم، سگ های دراز کشیده کنار پارک را نوازش می کنیم، گربه های تپل و عزیزکرده ی استانبول را به هم نشان می دهیم و حسرت می خوریم که چرا مارلی نمی تواند اینجا، اینجور راحت و بی دغدغه زیر آفتابی که آنقدر دوستش دارد _ داشت _ لم بدهد.
از برج گالاتا بالا می رویم و به دریای وسیع پیش رویمان خیره می شویم در حالی که بازوهایمان به هم چسبیده است و نگاهمان، دیگری را تحسین می کند.

توی کشتی روی دریای درخشان به پیش می رویم، به همراه گله ی بزرگی از مرغ های دریایی که بالای سرمان بال به هم می کوبند و جیغ می کشند... و گاهی که خیلی خوش شانس باشیم دلفینی را می بینیم که از آب بیرون می جهد..

همه ی این ها را تک به تک می بینم، حتی راه رفتن توی خیابان استقلال و میدان تکسیم را... صدای قدم هایمان روی سنگفرش پیاده روهای پُر کبوتر تکسیم توی گوشم می پیچد... کبوترها هم از ما نمی ترسند، می ایستیم و از پسرک نوجوانی لیوان کوچکی گندم می خریم و برای کبوترها می پاشیم...

دارم هی صبوری می کنم. با همه ی اشتیاقی که برایش دارم، باز تحمل می کنم، هزار بار با خودم می گویم تصمیم جدایی با او بود و اگر قرار به برگشتن بود او باید برمی گشت که نیامد.... اما...
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من، برای کشته شدن چه کنم؟
هزار و یک نفری به جنگ با دل من، برای این همه تن چه کنم؟...*
چیزی که بیش از همه آزارم می دهد این است که فکر کنم تمام روزهایی که من نهایت تلاشم این بود که رابطه مان را حفظ کنم، پیروز تصمیمش را گرفته بود و به جدایی فکر می کرد. نمی توانم تصور کنم توی این دنیای بی در و پیکر آدمی را پیدا کنی که _ آنطور که ادعا می کنی _ بیشتر از خودت دوستش داری و بعد به خاطر مصلحت رهایش کنی... آن هم درست وقتی که بیش از هر زمان دیگری به وجودت احتیاج دارد...
سلام ترنج عزیزم
میدونی یه چند وقتیه حس می کنم همه چیزایی که پشت هم داره اتفاق میوفته تهش یه حکمت خوب داره.
شاید سختی های زندگی رو باید گذاشت کنار چند وقتی رو با خدا خلوت کرد.رفاقت کرد.
این حرفام ربطی به ماه عزیزی که توش هستیم نداره ها.یه حرف کلیه.
سلام عزیز دل من،
اینو می دونم که زندگی سخته و وقتی سختی هاش رو با آغوش باز نپذیری، اذیتت می کنه. آدم ها، بزرگ می شن و هرچه بدنشون خشک می شه، روحیه شون منعطف تر میشه. شاید حکمت سختی ها همینه... منعطف تر کردن آدم ها....
شما عزیز دلی بانو.
همه جوره حق داری. هر کدوم از اون مشکلات برای خودش پروسه نفس گیریه. هرکدومش به نوبه خودش توی زندگی خیلی پررنگه. مامان که تکیه گاهن و عزیز، مارلی جانم که همدم دوست داشتنیت در این سالها و خب بخش مالی زندگیت که واقعا نمیشه ضررش را کتمان کرد.... راست میگی رفاقت حکم میکنه کسی که مدعی رفاقت و دوستیه در این سختیها کنارت بمونه اما ظرفیت آدمها .........!!! نمیدونم...
میدونی چندسال بعد از ازدواجم از مادرشوهرم جمله خوبیو شنیدم که خیلی تلاش میکنم همیشه بهش پای بند باشم. همیشه میگه هرکی، هرجور راحته ... میدونی وقتی به این موضوع معتقد باشیم دیگه خیلی از اطرافیانمون انتظار و توقع نداریم همونجور که ما براشون مایه بذاریم برامون جبران کنند . اینجوری دوحالت داره... وقتی محبتی میکنند از لطفشون خوشحال میشیم و اگر کوتاهی کنند دیگه خودمونو آزار نمیدیم. نمیدونم تا چه حد درسته ولی به خود من خیلی کمک کرده که بی مهری برخی اطرافیان برام قابل تحمل باشه.
چه حرف خوبی.... کاملا درسته.... حقیقت هم همینه که آدما اونی رو انتخاب می کنن که راحتیشون رو فراهم می کنه. نمیشه کسی رو مجبور به انجام کاری کرد که اذیتش می کنه....


سعی می کنم اینجوری فکر کنم، بی توقع... حداقل خودم اینجور راحت تر زندگی می کنم.
ممنونتم عزیزم.....
عزیززززم
مسلما دو سال زمان کمی نیست و حداقلش عادت کردنه. چون خودم در طی این چندماه به نوع دیگری شرایط روحی تو رو تجربه کردم حالا صرفا نه فقط در رابطه. تحمل ما هم آستانه ای داره وقتی چندین اتفاق ناراحت کننده پشت هم میفته ممکنه آخرین و کوچکترین و کم اهمیت ترینش اون لیوان تحملمونو سرریز کنه و کلی انرژی ازمون بگیره.
امیدوارم هرآنچه که به خیر و صلاحته و آرامشتو در پی داره برات اتفاق بیفته و تحمل دلتنگیها برات کمی راحتتر بشه عزیزم. امیدوارم همونجور که صورتت و چشمات سراسر آرامش و مهربونیه درونت هم آروم بشه دوست خوشگلم
نوشین مهربونم، ممنونم ازت... آره به گمانم جدایی از پیروز با این که خیلی وقت بود با هم مشکل داشتیم فقط تحمل منو سرریز کرده، برای بقیه اون اتفاق ها دستم به جایی بند نیست. وقتی به نداشتن مارلی فکر می کنم اصلا پیروز رو از یاد می برم، حاضرم دیگه تا ابد اسم پیروز رو نیارم اما مارلی برگرده... می دونی؟ پیروز تمام دردهایی که داشتم رو می دونست و این برام سخته که دقیقا توی اوج مشکلاتم گذاشت رفت... گاهی با خودم می گم خسته شده بود از این اتفاقات بدی که برای من می افتاد، اما مگر دست من بود؟ مارلی، مامان، ورشکستگی بانکی که سرمایه م توش بود، مرگ فرزند دوست صمیمی م.... طی دو سال گذشته مشکلات بزرگی برای اون هم پیش آمده بود، مشکلاتی که به خاطرشون با من کلللی بدرفتاری کرد اما......

مهم نیست. گذشته اسمش باهاشه، کسی که سر اولین ناملایمتی می گذاره میره اهل رفتنه. خوبی آدم اینه که عادت می کنه.. به نبودنشم هم عادت می کنم همونجور که به بودنش عادت کردم.
فدات بشم عزیزم.... ممنونم از محبت و مهربونی همیشگی ت....
عزیز دلم چند روزی هست که پستت رو خوندم اما هرچه کردم نتونستم برات پست بذارم چون تو اون لحظات نمیدونستم چی باید بگم. شاید ترسیدم از قضاوت کردن.
دوستم مسلما توی رابطه هایی که به پایان میرسه هر دو طرف مسبب هستند اما یکی شاید بیشتر و یکی کمتر. شاید بخاطر دلتنگیات مسبب اصلیو مادرش بدونی (چقدر مسبب مسبب گفتم ) ولی به نظر من این قضیه برمیگرده به پیروز و بیانش و ...
من خیلی موافق نظر پیروز نبودم که میگفت دعواها و رفتنها و برگشتنها باعث محکم شدن رابطه میشه. برداشت من اینه آغاز رابطه بعد از این جدایی ها به روال خوبش برنمیگرده چون آدمهای رابطه دیگه آدم قبلی نیستن. قضیه لوث میشه...
البته که نباید یک نسخه رو برای دو رابطه متفاوت پیچید...
چیزیو که ازش مطمئنم اینه که تمام سعیت رو بکن اول از همه خودت حال دلتو خوب کنی. خودتو دوست داشته باشی. حال دلت که خوب باشه آدمای خوب و روابط خوب و همه انرژیهای مثبت به زندگیت سرازیر میشه.
امیدوارم به زودی زود دلت آروم بشه و آرامش بهت برگرده.
امید که در لابلای حرفام ناخواسته ناراحتت نکرده باشم.
مراقب خودت باش دوستم.
عزیییییزم نوشین

معلومه که ناراحت نمی شم، این که حرف هام رو خوندی و برام نوشتی نشونه محبتته، چرا باید از مهربونی تو ناراحت بشم.
باهات موافقم، قطعا توی هر جدایی، هر دو نفر مقصرن. محاله که من بتونم از زیر بار کوتاهی هایی که کردم شونه خالی کنم، خیلی وقت ها سیاست درستی نداشتم، خیلی وقت ها هم بداخلاقی کردم. بیشتر از هرچیز اعتماد کردم، و این اشتباه بود. می دونم این جدایی برای اون هم چندان جالب نمی تونه باشه، بالطبع آدم حداقل عادت می کنه به طرف مقابلش، حالا فکر کنیم کلا علاقه هم وجود نداشته باشه.
امیدوارم این تصمیم برای هردومون خیر باشه. شاید گذشت زمان اینو بهمون ثابت کنه....
بازم ازت ممنونم عزیز دلم.
ترنج عزیزم


من همیشه دوستت داشته ام و دوستت خواهم داشت و برام عزیز و یگانه هستی و خواهی بود. دوست خوب همیشگی من هستی و برات بهترینها را آرزو می کنم.
یادته وقتی رفتی خارج و مرتب با هم در تماس بودیم .چقدر نگرانت بودم وقتی که مدتها منو از خودت بی خبر گذاشتی اما حالا دیگه نگرانت نیستم چونکه اینقدر فهمیده و عاقل و و دارای شخصیتی قوی هستی که هیچی نمی تونه به تو آسیب برسانه و من از این بابت خوشحالم.
عزیز حالا و همیشه من هستی
تو عزیز منی کیهان.... هیچ وقت تو رو یادم نرفت، حتی اون روزایی که دور بودم ازت. حسم به تو مثل درویشه، ازت آرامش می گیرم حتی از این راه دور..
ممنونم که بهم دلگرمی میدی، امیدوارم عاقلانه رفتار کنم و لایق اعتمادت باشم مهربون.
عاشقتم پس. شیراز تمثیل واقعی بهشته تو بهار. و شیرازی ها دوست داشتنی
عزیزم میدونم لایق بهترین سرنوشتی و اون روز نزدیکه انشاءالله.
بله امان از عدم مدیریت پسرا سر مخالفت مادراشون.
میبوسمت.
مراقب خودت باش دوست عزیز بهمنی ام
ای جااااانم، خوشحالم که نظرت راجع به شیراز و من خوبه.

)من دیروز اینجا کلللی برات نوشته بودم نورآفرین جانم، نمی دونم چرا ثبت نشده بود و فقط یک جمله ش ثبت شده؟)
فدای مهربونیت بشم دوست عزیزم، امیدوارم تو هم آرامش داشته باشی و زندگی روی خوبش رو به من و تو نشون بده تا آرامش بگیریم. ممنونم از محبت همیشگی ت.
سلام مهربونم.
سخت اجازه میدم کسی وارد حریمم شه. که حدس میزنم شما هم همینطوری.
مگه شما شیرازی هستی؟؟؟ نگو که هستی چون بیشتر دوستت میدارم از این به بعد
من یجورایی دیوونه شیرازم.یک ماه پیش اونجا بودم.بزور کندم اومدم رشت.
در مورد رابطه تون متاسفم.خوب درکت میکنم چون شرایطم شدیدن شبیه به خودته.
ولی یه دوست خیلی خیلی عزبز بهم گفت بهش فکر نکن دیگه.بذار دنیا روی بهترش رو نشونت بده.آدمای بهتر. (که البته من وحشی تر از این حرفام)
ولی ترنجی جون میدونم شما درک میکنی که گاهی تو کل زندگیت به یکی اجازه ورود به همه سوراخ سمبه های مغز و روحت رو میدی.بعدش خیلی سخته که جایگزبن کنی.مقایسه آدم رو از پا در میاره.
ولی برگشتن از سمت شما وقتی ایشون قدرت متقاعد کردن مادرشون رو نداشتن (همونطور واسه من) اشتباه ترین کاره بنظرم.اینجا اگه غرور به کار بره غرور واقعیه.
من همیشه معتقدم اگه جدایی شکل میگیره دوطرف مقصرن حالا به شکل خودشون ولی مطمعنا برابر نیست این ترازو هرچند از دوطرف باشه.
برات از صمیم قلبم آرزوی بهترین ها رو دارم.
سلام عزیز دلم، بعععله، شیرازی ام و فدای شما بشم که شیراز رو دوست داری.... این از مهربونی توست.
دارم سعی می کنم کمتر فکر کنم به پیروز، چون واقعا خیلی چیزها از اختیار من خارجه. اما خب طبعا گاهی دلتنگی غلبه می کنه....
راستش رو بگم یک وقت هایی به سرم می زنه ازش خبری بگیرم، اما همین غرور نمی گذاره. به نظرم توی یک رابطه هر دو طرف باید بخوان که بمونن و اگر یکی کمتر مایه بذاره، طبعا نمی شه.
توی رابطه ما و جداییمون قطعا هردو مقصر بودیم اما کاش اسم مادرش رو نمی آورد. الان توی ذهن من مقصر همه ی این دردها که می کشم مادر اونه... می فهمم که مادرش شاید بی تقصیر باشه، اون منو حتی ندیده و شاید پیروز توی معرفی من اشتباه کرده اما کلافگی های پیروز رو از چشم اون می بینم....
به هرشکل گذشته و حرف زدن درباره ش دردی رو دوا نمی کنه، این روزهای من هم باید بگذره تا آرامشم برگرده. انشالله که زود این اتفاق برای هر دومون بیفته.
همیشه شاد و خوشحال باشی عزیز دلم...
ترنج عزیزم
هیچ کس آنقدر ارزش ندارد که تو لحظه هایت را بخاطرش خراب کنی.
زندگی کوتاه تر از آن است که ما افسوس گذشته رابخوریم.فرصتهای زیادی داری که باید آنها را بدست بیاری و خوب از آنها استفاده کنی
و دیگر اینکه :آنکه باید برود حتمن می رود و مقصر هم تو نیستی من مطمینم.
و در نهایت به هر حال لحظاتی از زندگی را با او شاد بوده ای همین کافی ست.اگر اصلن نبود چی؟ حتا برای مدت کوتاهی هم شاد باشی و از زندگی لذت ببری باز هم ارزشمن است.
بهترینها را برات آرزو می کنم
کیهان مهربونم، حق کاملا با توست. اما به گمانم دلم بیشتر از پیروز برای حال خوب اون روزهای خودم تنگ میشه.... بعضی آدم ها بهانه میشن برای حال خوب. باید یاد بگیرم که خودم خوب باشم، بی نیاز به دیگران.
گاهی که دلتنگی هام یه کم کمتره و معقول فکر می کنم با خودم میگم زندگی به ما دو نفر یک فرصت دو ساله داده بود برای با هم بودن، شاد بودن، فهمیدن طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن... خوب استفاده کردیم یا بد اون زمان تموم شده... باید بپذیرم. همونطور که خیلی چیزهای دیگه را پذیرفتم، اما فکر کنم این ذات آدمه که دوست داره شادی هاش ماندگار باشن.
ازت ممنونم برای این که هستی، بهم انرژی و روحیه می دی و درک می کنی.