چند روز پیش یک دابسمش دیدم روی آهنگ قدیمی هایده: شهر آشوب. آهنگ را که شنیدم یک مرتبه پرتاب شدم به بیست و چند سال پیش، مدرسه سمیه، راهروهای مشجری که به بهشت شبیه تر بود تا دبیرستان، حیاط بزرگ و دلباز، آن بوته های سحرانگیز رُز رونده روی توری های زمین ورزش، کلاس های روشن و بزرگ.... خاطرم آمد آن عید سال اول دبیرستان را که آرتمیس برایم چند کتاب آورد که تعطیلات بخوانمشان و آن وسط کتاب " عشق ژنرال" چنان مجذوبم کرد که به دیگران نرسیدم.... یادم افتاد به خانم سیف، مدیره جدی و پرجذبه ی دبیرستان که چقدر برایم جذابیت داشت رفتار محکم و شخصیت ثابتش، به خانم نگهبان دبیر ادبیات که آرتمیس عاشقش بود، به خانم همتی دبیر ادبیات سال های بعد، که چقدر باسواد بود، به آن دبیر ریاضی که هرگز دوستش نداشتم، نه خودش و نه آن درس ِ مسخره اش (جبر)، به آقای شیرآبادی که همیشه دلم می خواست سر کلاسش بنشینم و آخرش هم نشد، چون دبیر تجربی ها بود؛ به نازی، مژگان، فهیمه، پرنیا، میترا، سلما..... خدای من! یک آهنگ من را تا کجاها که نبرد.....

حافظه ی آدم خیلی عجیب عمل می کند، از آن چه که گذشته بیشتر خوبی ها را به خاطر می سپاریم، شاید هم برای همین باشد که همیشه آدم ها حسرت گذشته را می خورند. یادم هست که سال های دبیرستان خانه مان جایی بود که محله ی زیاد خوبی نداشت، حداقل آن سال ها خوب نبود. الان که بیست و یک سال از شیراز دور مانده ام حتی نمی دانم طی تغییر و تحولاتی که صورت گرفته آن محله هم تغییر پرستیژ داده یا نه؟ اما آن موقع، بابا و مامان راضی نبودند از این که مجبور شدیم برویم و توی آن محله زندگی کنیم. از آن گذشته خانه تقریبا نیمه کاره بود وقتی که اسباب کشی کردیم، روزهای اول که عقرب و رتیل هم داشتیم، قرار شد برویم و مستقر شویم و ریز ریز خرده کاری ها را انجام دهیم و مثل همه ی اوقات ِ زندگیمان، امسال افتاد به سال بعد و بعد از آن و...
یادم است که مادرم همیشه به ما می گفت به هیچکس نگویید کجا زندگی می کنیم. مدرسه من و برادرم جزو بهترین و مشهورترین مدارس آن زمان شیراز بود، همه بچه ها شمال شهری و ثروتمند بودند ولی ما توی آن سال ها شاید بدترین شرایط ِ اقتصادی را در تمام طول زندگیمان تجربه کردیم.
خاطرم مانده یک بار از مدرسه برمی گشتم و هوا بارانی بود، یک قسمت از راه، بین خیابان اصلی و خیابان فرعی، هنوز آسفالت نشده بود. موقع عبور، پاهایم تا زانو توی گل فرو رفت و کفشم جا ماند. فقط با یک کفش تا خانه رفتم، بعد متوجه شدم بابا با ماشین آمده بوده استقبالم، دو بار دعوا شدم، یکی به خاطر این که کفشم را جا گذاشته بودم، دیگری برای این که بابا را سر چهارراه ندیده بودم!
حالا این آهنگ من را برد توی آن سال ها، اما آن حسی که در من زنده شد هیچ ربطی به آن لحظه های سختی که توی آن محله گذراندیم نداشت. همه ی لحظاتی که در ذهنم مجسم شد، خنده و شادی با دوستانم بود زیر شاخه های انبوه درختان دبیرستان قشنگمان، مسیری که ظهرها از مدرسه تا فلکه ی ستاد پیاده می آمدم و از آنجا با مینی بوس می رفتم به سمت خانه. حتی یک لحظه به یادم نیامد که ساعت دو تعطیل می شدم و نزدیک های سه و نیم یا چهار می رسیدم به خانه... الان که دارم بهشان فکر می کنم به خاطر می آورم..
این روزها دارم کتابی می خوانم از "اروین یالوم" به نام "درمان شوپنهاور"، جایی از متن کتاب آمده:
- "نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم _ یعنی ترس _ در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم . می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند. روزهایی عاری از دلواپسی، روزهایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند...".
خیلی چیزها را باید از بچه ها یاد بگیریم، این هم یکی از آن مهارت هایی است که بزرگسالی از ما می گیرد. هرچه سال های بیشتری می گذرند، طول این دوران بی خیالی بیشتر می شود. منظورم این است که اگر هفتاد سال زندگی کنیم، حسرت چهل سالگی مان را هم می خوریم اما اگر فقط چهل سال زندگی کنیم، شاید نهایتاً بیست و چند سالگی بشود حسرت دلمان.
شاید بزرگ ترین درسی که سال 96، با همه ی سختی هایی که برایم داشت، با همه ی اتفاقات عجیبی که در طولش برای من افتاد داشت، همین بود. درلحظه زندگی کن. از همین ساعتی که می گذرانی لذت ببر. به گذشته افسوس نخور، چون دستت به جایی بند نیست و از آن گذشته اسمش همراهش است: "گذشته!". و برای آینده زیاد برنامه نریز چون هیچ معلوم نیست اصلا فردایی باشد یا نباشد، و یا این که آیا به آن شکلی که تو تصویرش می کنی رخ بنمایاند یا شاید که بهتر از تصور تو باشد.
پی نوشت: برای موضوع درویش دارم خیلی محتاط و عاقلانه پیش می روم، نمی شود بی گدار به آب زد. نمی خواهم کسی را بی سبب متهم به عملی کنم که انجام نداده، و خب، اگر هم کسی دارد کار ِ رذیلانه ای می کند نباید زود دستم را برایش رو کنم. ممکن است اگر عجله کنم درویش را جایی ببرند که دیگر نتوانم هیچ خبری ازش بگیرم...
پی نوشت بعدی: آهنگ مذکور را اگر دوست داشتید اینجا دانلود کنید.
سلام ترنج عزیزم
سال نوت پیشاپیش مبارک باشه
امیدوارم سال پیش رو سالی باشه مهربان تر و آسان گیر ار از سال گذشته.
و هیجوقت خوشی و خوشبخای و سلامتی دست از سرتون برنداره.
میبوسمتون.
و عذر تقصیر اگه تو ایام نشد سر بزنم.
سلام عزیییییزم، سال نو مبارک.....

ممنونم ازت، انشالله برای تو هم سالی پر از شادی و سلامتی و برکت شروع شده باشه و خووووب خووووب خوووب باشی در هر لحظه ی این سال تازه...
ایام به کام....
هر جا باشم مطمین باش که به فکرت هستم و خواهم بود ترنج عزیزم
من هم.... همیشه. لطفا مواظب برادر مهربون من باش...
ترنج عزیزم من مدتی نیستم بنا بر این همین الان پیشاپیش سال نو را به شما تبریک می گم
بهترینها را برات آرزو می کنم و امیدوارم که بتونم روزی تو را ملاقات کنم
کیهان عزیز و مهربان،
بی نهایت دلتنگت خواهم شد.... زود برگرد... سفرت سلامت و هرجا هستی، بهترین ها برای تو..
سلام و صبح خوش ترن عزیز
سلام کیهان عزیییییزم.... صبحت به خیر...
سلام ترنجی عزیزم

حالت چطوره خوبی ؟همه چی روبراهه؟
بهترینها را برات آرزو دارم
سلام کیهان عزیزم، مهربان، خوبم. همه چیز مثل همیشه ست،خدا را شکر. تو خوبی عزیزم؟ اوضاع بر وفق مراد است؟
من عاشق شیرازم آره.
و جالب ترین خاطره عمرم رو از شیراز دارم.
خلاصه بهتون بگم فقط که من تا قبل شیراز اومدن و حافظیه. اصلا حافظ رو قبول نداشتم.
ولی اتفاقی برام افتاد که به علم غیبش ایمان آوردم.
بذار تعریف کنم
اومدم حافظیه و نشستم داشتم از فضا لذت میبردم که یه آقای فال فروش که زال هم بودن اومد بهمون فال بفروشه.من تو حال و هوای خودم بودم و ترجیح میدادم بیرونم نیام.خواهرم فال خرید و یهو بی دلیل داد به من و گفت مال تو.منم گذاشتم ته کیفم.
بعد چندماه که از برگشتنمون میگذشت تو بیکاری فال رو بیرون آوردم و خوندم:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
اسم منم ملاحته و برام خیلی خیلی خیلی جالب بود.پیش خودم گفتم چقد این حافظ زنده تر از منه
حالا شاید از نظر نفر سوم فقط یه رندوم باشه ولیربرا من خیلی جالب بود.
چه جالب....... آره واقعا برای من هم جالب بود این شعر و تقرانش با اسمت...
ترنجی عزیزم تو همیشه بسیار زیبا و متین می نوشتی و این بار هم بسیارزیبا و توانمند آنچه را که خواسته ای به تصویر کلمات آراسته ای

مرسی برای همه چی ترنجی عزیزم
همیشه توصیه من این است که از زندگی لذت ببر همین و همین حتا اگر برای لحظه ای هم شده باشه... زندگی خیلی سریع می گذره بسیار سریعتر از تصور ما
همیشه برای من عزیز بودی و خواهی بود
کیهان عزیزم، ممنونم برای این همه تشویق......... کلللی خوشحال شدم با خوندن نوشته ت.
دقیقا درست می گی، فکر کنم دارم بزرگ می شم. یاد می گیرم که از اکنون لذت ببرم.
تو هم برای من خیلی عزیزی، ممنونم که بهم سر می زنی و هوام رو داری.
سلاممم
چه مدرسه ی زیباییییییی. خوشبحالتون بود واقعاً. بهشت بهترین صفته واسه این مدرسه.
و بهتر از اون اینکه تو شیرازه و من هم عاشق شیراز.
در لحظه زندگی کردن هم زمانی اتفاق میوفته بی دغدغه که،خودت رو بپذیری.
و گاهی پذیرش خویش سخت ترین کاره.اینو کاملاً با پوست و گوشت تنم دارم احساس می کنم چون مدتیه درگیرشم.
سال 96 فکر کنم واسه افراد انگشت شماری خوشایند بوده باشه.
اما من به سال 97 سخت امیدوارم.حداقل سعیمو میکنم
سلام عزیز دلم،
ممنووووووونم، آره واقعا زیبا بود. نمی دونم هنوز هم این شکلی هست یا نه؟ سال هاست که ندیدمش.
واقعا شیراز رو دوست داری؟ چقدر عاااااالی..........
درست می گی عزیزم، به نظرم چیزی که در زندگی از همه مهم تره عزت نفسه، دوست داشتن خودت. پذیرفتن خودت. به قول اون جمله که خیلی عامیانه ست اما خیلی درسته: خودت باش! مگه خودت چشه؟
خودت از همه بهتری، اینو همیشه یادت باشه. اول خودت بعد بقیه!
حتما 97 سال بهتری هست، حتما اینطوره............... با تمام وجود مطمئنم.
شادمان باشی هر روز و همیشه...