| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
نوه ی عمه م، پنج شنبه همین هفته پیش، بر اثر ایست قلبی فوت کرد...
یکشنبه ی همون هفته ی پیشی که پنج شنبه ش فوت کرد، عقدش بود...
دارم فکر می کنم به اون دختر... که توی این عکسی که برام فرستادن، یه لبخند شیرین کنج لبشه. با یه لباس زرد روشن ایستاده کنار دامادی که الان زیر خاکه.
به این فکر می کنم که این دو نفر آیا همدیگه رو دوست داشتن؟ یا از این ورژن های سنتی بوده ازدواجشون.. البته که توی اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی کنه. اما وقتی خودت درگیر یه رابطه می شی که هزار هزار تا مخالف داره، به این فکر می کنی که به فرض توی چنین ازدواجی، اگه فرض کنیم مخالفتی بوده، و این دو تا جوان کللللی کله کوبیدن برای به هم رسیدن، و حالا یه هفته هم نگذشته همه چی پوچ شده رفته زیر خاک، اگه اونایی که مخالفن می دونستن که آخر و عاقبت این می شه، بازم مخالفت می کردن آیا؟
دیوانگیه که وقتی یه جوان شاخ شمشاد از دست می ره، بشینی و به این چیزا فکر کنی، نه؟
حیف از جوونیش....
امیدوارم روزی که خیلی زوده بیام و ببینم تلخی روزهای گذشته تبدیل به شیرین ترین عسل ها شده.

اینو از صمیم قلبم آرزو می کنم.
به قول مامانم، درد کشیده طبیبه.
حق با مادرته عزیزم، انشالله که اینطور بشه. ممنونم از محبتت... امیدوارم غم و غصه برای هیچ کسی موندگار نشه.
اگه بگم درکتون میکنم حرف بی پایه زدم.چون هرکسی جای خودشه فقط.امیدوارم بزودی حالتوون بهتر بشه
شما 6 سال عاشق گربه تون بودین و الان همچنان بیادش مینویسین.حالا هرچقدر هم از نظر دیگران بی پایه باشه.که البته عشق بنظر من عشقه
شرایط منم همینه فقط با اون تفاوت که من بدون حرف های اون زندگی برام سخت ترین لحظاته
ممنونم دوست خوبم، من هم با شما موافقم. هر کسی جای خودشه و شرایط خودش رو می بینه. ممنونم که اینقدر درکتون بالاست...
من هم بدون حرف های پیروز زندگی برام سخته، خیلی سخت... باورش کرده بودم، قطعا که تقصیر از خودم هم بوده وقتی به اینجا رسیده ماجرا. اما این از تلخی ماجرا کم نمی کنه.......
متاسفم بابت اینکه اتفاق نیوفتاد برای شما ولی اجازه بدین یکم خودخواه بشم و بگم که چقد خوبه که میتونم در این باره به شما دوست عزیز بگم چون درک متقابل دارید.
هیچ کسی نمیتونه بجز یه عاشق واقعی حس و حال آدمی که عاشقه ولی نمیشه نمیتونه برسه رو درک کنه.تو نگاه همه احمق جلوه میکنی (بلانسبت) بی فکری و...
ولی چرا کسی نمیگه عشق شاید یبار وارد قلب بشه و بعدش همه آدم ها رهگذر باش.
عشق اولاش یه معجزه ست و وقتی تبدیل بشه به بت اونموقعه س که آزمون سخت جدایی از هر وابستگی دنیایی برات اتفاق میوفته و مجبوری انتخاب کنی.انتخابی بین زندگی کردن با قلب یا مغز. جقد دلم پر بودا.
خوش به حس و حال کسایی که عشق رو فقط زمانی درک میکنن که تموم کارای رسیدنشون جوره و حداقل ممکن.
واسه خودمون دوتا(شما و خودم) هم آرزوی روزهای خوب رو میکنم.
راستی زمانی تو رمانی بنام یک به علاوه یک خوندم که با وبلاگ نویسی میتونین کسانی مثل خودتون رو پبدا کنید و این رو باور نداشتم چون سالها وبلاگ داشتم.شاید نصف عمرم رو ولی هیچ وقت هیچ دو نفری رو شبیه هم ندیدم.ولی الان که جواب شما رو خوندم یکم ذهنم دور زد برگشت سمت اون دیالوگ کتاب.
متاسفانه الان در شرایط روحی خوبی نیستم و توی این روزها، آدم حرف های تلخ می زنه. من همیشه معتقد بودم که عشق می تونه معجزه کنه، حالا اصولا منظورم فقط عشق بین زن و مرد نبوده و نیست. عشقی که به کاری که انجام می دی حتی. اما متاسفانه این روزها فهمیده م که روی آدم ها نباید حساب باز کرد. اگر شما به من بگید طرفت آدم ناراستی بوده بهتون می گم که اگر این آدم ناراست و نادرست باشه، من حتی به خودم هم دیگه اعتمادی ندارم. اما حرف آدم ها در گذر زمان تغییر می کنه، شاید برای همینه که بزرگ تر ها به ما می گن پی دلتون نرید. چون ما هرچقدر هم که به خودمون اعتماد داشته باشیم از طرف مقابل نمی تونیم مطمئن باشیم.
عشق حتی اگر همون یک بار هم اتفاق بیفته باید دوطرفه باشه، دوامش باید دوطرفه باشه. نباید مشمول مرور زمان بشه... من با غرور این رو می گم چون عشق واقعی رو فهمیدم. من فهمیدم که می شه شش سال به یک موجودی که حتی نمی تونه جوابت رو بده بی توقع عشق داد و یک ذره هم عقب ننشست... و این را می دونم که آدم کمترین لیاقت رو داره برای اعتماد کردن. البته این قضیه مشمول خانواده آدم نمی شه معمولا. خانواده شرایطش فرق داره...
چه جالب! من یک بعلاوه یک رو نخوندم. می خونمش.. ممنون.
قلبم درد گرفت از این پاراگراف آخر اونم درست وسط زمانی که دارم با روزهایی دست و پنجه نرم میکنم که دورم رو حصار مخالفا گرفتن و شدم موش چسبیده به تله.نه میتونه بره نه میتونه تسلیم بشه.
یکشنبه تا پنج شنبه... چقدرررر حرف ناتموم اگه ازدواج عاشقانه بوده باشه.
تو همه ی ازدواج هایی که دو نفر خودشون تصمیم گیرنده اصلی هستن حتما مخالفت هایی هم دیده میشه، امیدوارم برای شما بهترین ها اتفاق بیفته. برای من نیفتاد، حتی به ازدواج نرسید. خیلی چیزها لازمه برای گذشتن از سدهای مختلف که اولی و اصلی ترینش خواستنه...
من که عرض کرده بودم که آقای خیام درست تر می فرمایند:
"دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم"
چه سرنوشت غمگینی... وقتی مرگ حرف آخر رو بزنه، هیچکدوم ازون سوالا دیگه مهم نیستن ترنجی...
جوونیِ رفته ی اون، بقای عمر بازماندگان باشه :*
واقعا............... خدا به پدر و مادرش صبر بده. طفلکی ها....