| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
یک چندی هست که کلاس خیاطی می رم، با متد و اصولی البته. خب یه حس خوبی هم داره این دوخت و دوز، حس مفید بودن، روز به روز بهتر شدن.. حس خلق کردن حتی...
کلاس های دانشگاه هم از این هفته شروع می شه رسما. من هم که بعد از یک ترم مرخصی و یک تابستان بخور و بخواب، تنبلی رخنه کرده توی خونم و راستش به کل هوای درس و مشق از سرم پریده.
حالا خودم هم می دونم که سختیش نهایتا همون هفته ی اوله، چهار تا استاد که بیان برنامه ی درسیشونو ارائه بدن کلا جو درس و مدرسه باز منو در خودش ذوب می کنه و می شم بچه درسخون سابق. فقط این بار هم درس و مشق هست و هم خیاطی، هم مارلی، هم کارهای خونه. ☺
قطعا از پس همه ش برمیام. ایامی که گذروندم بهم ثابت کرده می تونم، اتفاقا سرم که شلوغ می شه بهتر از پس کارهام برمیام، بهتر هم زمان رو مدیریت می کنم.
راستی، پاییز زیبا از راه رسیده... یه ده بیست روز هم زودتر از معمول، اما برای تهران همیشه دود گرفته این خنکی درمان محسوب می شه به گمانم.
قدمش مبارک.... بلکه به برکت پاییز و بارش هاش یه دلواپسی از دلواپسی هامون کم بشه.
پی نوشت: توی این هفته ای که گذشت برای اولین بار میدان محمدیه (اعدام) را دیدم، مجسمه ی نماد میدان حس غریبی را منتقل می کنه بهم. یه آدمی که روی سینه ش شکافته شده اما اینطور به نظر می رسه که سینه سپر کرده برای ضربه ی بعدی. نتونستم داستانش رو پیدا کنم، شما چیزی درباره ش می دونید؟ یا جایی خوندید؟

سلام ترنجی خوبی عزیزم
فدای تو
کلاسها حتمن شروع شده و سرت شلوغ برای همینه کم پیدا یی.
به هر حال من که همیشه به فکرتم
سلام کیهان عزیزم، کلاس ها کم کم شروع شده اما راستش من مهمون دارم که کم پیدام. خواهر بزرگم چند روزیه پیش ماست و من دارم بعد از بیست و چند سال از بودنش توی خونه ی پدری استفاده می کنم.
تو عزیزی کیهان جانم.....
سلام عزیز دلم


وبلاگ جدید مبارک
این کلاس خیاطی عالیه و پر از حس های خوبه شک نکن
تو درسها هم انشااله موفق باشی
این حس خوب از پسش براومدن فوق العاده است و مطمئن باش از پسش برمیای
شاد باشی همیشه در این فصل زیبا
سلام الی جانم،
خوبی؟ آره واقعا خوبه... حس خلق کردن یه تصویر از چیزی که توی ذهنته. از یه نظرایی مثل نقاشی می مونه...
فدای مهربونی هات عزیزم. شادیت آرزوی منه.
منم با خودتون ببرین خوب! :-(
آخ جون که خیاطی میکنی. من البته خوبه که نرفتم سراغش وگرنه هر روز دلم میخواست یه چیزی برا خودم بدوزم :-) از همه باقیِ زندگی می افتادیم :-)
حالشو ببر. خیاطی خیلی خوبه :***
پس یادم باشه این بار که اومدی اندازه هاتو بردارم یکی دو تا لباس دلخواه خودت برات بدوزم دلمون واشه.
ترنج جان همیشه دلم برات تنگ میشه باور کن و ...راستی از درویش چه خبر؟
کاش می شد یه بار هم شده با هم به دیدارش می رفتیم
تو همیییییشه مهربونی کیهان عزیزم،
درویش طبق آخرین اخباری که ازش دارم روبراهه، یه مدت زیاد خوب نبود اما الان بهتره. میاد سر کار و این یعنی خیلی خوبه. اما هنوز دوباره ندیدمش. همین روزها میرم می بینمش و اگه سعادت بود یه بار هم با تو میریم می بینیمش.☺
ترنجی عزیزم نوشته هات همیشه حس خوبی را بهم منتقل می کنند.
مثل همیشه زیبا و متین و اثر گذار نوشتی
بهترینها را برات می خوام
ممنونم کیهان عزیزم، ☺ خوشحالم که بعد از مدت ها جایی می نویسم که می تونم کامنت های تو رو داشته باشم.