| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
خواب های من، همیشه برام جدی بوده ن. یعنی بعد از این همه سال، باور دارم که بعضی خواب ها می تونن حرفی با خودشون داشته باشن، حرفی که در نهانی ترین بخش افکار آدم وجود داره، اما نه جرأت به زبان آوردنش را داره و نه حتی می خواد باورش کنه.
خیلی وقت ها هم خواب هامون انعکاس اتفاقات بیداریه. مثل دغدغه هایی که روزها داریم و شب، به شکلی قوی تر به کابوس تبدیل می شن.
به هر شکل، من خواب هام را همیشه جدی گرفته م.
حالا، این روزها، چیزی را در خواب می بینم که باورش برام سخته. توی خواب هام، مدتیه، عاشق یک سلبریتی می شم. کسی که می شناسم. اسمش را هم می دونم. چرا این مرد؟ درست نمی دونم... شاید تجسم هرچیزی که از یک معشوق در تصور من بوده، این آقای کچل خوش قیافه ی خشن و (اغلب) اخمو است. آنقدری از سنم گذشته که می دانم عاشق یک سلبریتی شدن یک فانتزی بیهوده ست، اما تکرار این خواب ها برای خودم هم عجیبه.
دو سال پیش که آخرین تجربه ی رابطه ی عاطفی ام را شروع کردم، به این نتیجه رسیده بودم که عاشق شدن برای من تمام شده، رابطه ای را شروع کردم که یک کشش کاملاً یکطرفه بود. گذاشتم تا یک بار، در زندگی، معشوق کسی باشم. اما تجربه ی خوبی نبود. از آن وقت، کاملاً می دونم که عشق یکطرفه چیزی جز تلف کردن وقت نیست. و از اونجایی که هروقت کسی را دوست داشتم، آنقدر لوسش کرده م که دست آخر، خودم مجبور به ترکش شدم، می دانم که من آدم ِ ساختن ِ عشق نیستم. بلد نیستم عشق را در دل کسی که دوستش دارم به وجود بیارم، از اون طرف هم بلد نیستم عاشق کسی بشم که با تمام قلبش دوستم داره.
همین شد که عشق و عاشقی را بوسیدم و گذاشتم کنار...
حالا در خواب هام، مثل یک دختر بچه، چنان عشقی به این آدم دارم که خودم را به آب و آتش می زنم تا توجهش را جلب کنم. دو شب پیش توی خواب، به عنوان هدیه براش یک پرنده گرفتم. یک پرنده ی زیبا با سر سیاه و پرهای سیاه و آبی درخشان... پرنده خیلی آرام نشست تا با دست هام بگیرمش، با خودم می گفتم: من باید آدم خوبی باشم که این پرنده به این راحتی توی دست هام نشسته، اگر او هم آرامش این حیوان را ببینه،شاید بتونم دلش را به دست بیاورم.
اما توی میانه ی راه پرنده بی تابی کرد، توی دستم تکانی خورد که پرواز کنه و من نتونستم - دلم نیومد - نگهش دارم. پرش دادم و رفت. دیگه هدیه ای براش نداشتم. توی یک بیابان خشک بودم، جایی که آدم های زیادی زندگی نمی کردن، جایی مثل یک کاروانسرا،جایی که حتی درخت های کمی داشت. من ساکن آن کاروانسرا بودم و دیگران مسافر، حتی او هم مهمون بود و می دونستم به زودی می ره.
دست خالی به سمتش رفتم، شاید به این امید که فقط ببینمش. بین راه، دو مرد خیییییلی قد بلند راهم را سد کردند، می خواستن اذیتم کنن؟ یا ابراز علاقه؟ یا هرچه... نمی دونم. اون لحظه فقط به این فکر می کردم که به او نمی رسم... که او از دستم می ره و باز هم من نمی تونم حرفم را بهش بزنم.
حالا شب که می شه، موقع خواب، فقط دلم می خواد بخوابم تا باز هم خواب عاشق شدن را ببینم. باز هم توی خواب ببینمش، حال و هوای این عاشقی از نوع عاشقی های دوره ی دبیرستان زمان ماست. چنان آرام و بی غل و غش که دلم را سرشار از خوشی می کنه...
عشق...
الان فهمیدم که اسمت ترنجه. البته نمیدونم هنوز این اسمو دوست داری یا نه؟ یه بار چند روز پیش یه فیلم دیدم که یه باشگاه توش بود. آدمای اون باشگاه هویتهای جدیدی برای خودشون میساختن تا راحت تر زندگی کنن. حتی شبها جنسیتشونو عوض میکردن.
منم چند باری فکر کردم که عاشق شدم. البته یه بار واقعی عاشق شدم. از کجا میدونم واقعی؟ از اونجایی که هربار میدیدمش حس میکردم نمیتونم نفس بکشم اما اون حالت خفگی رو دوست داشتم. دیر شد. گذشت... رفت کازان با یه مرد دیگه.
حس خوبیه ترنج. این قابل انکار نیست...
چه خوب... کاش می شد هویتمون را هر از چندی تغییر بدیم، البته که درواقع هم این کار را می کنیم اما دیگران به این آسانی ها متوجه تغییراتمون نمی شن، همونجوری که خودمون هم به این راحتی ها تغییر نمی کنیم. تغییر لازمه ش خیلی چیزهاست...
عاشق شدن حس شیرینیه، خیلی خیلی زیاد. گاهی شاید فقط عقلمون نگهمون می داره که زیاد طرفش نریم، شاید چون آخرش به شیرینی ابتداش نیست..
همیشه گفتن دوست داشتن از عشق برتر است ، شاید حقیقت داشته باشه اما این یک واقعیته که همه ی آدمها و یا شاید اکثریتشون عاشق عاشق شدنن و گاها حسرتش رو می خورن
این رو هم بدون دوست داشتن و عاشقی هیچ ربطی به سن نداره
از ته دلم آرزو میکنم اونچه دوست داری رو داشته باشی
دقیقا حق با توست الی جانم، من حتی توی خواب دلم می خواد یک بار دیگه مثل دوران قدیم دلم بلرزه، اما خب، توی بیداری واقعا می ترسم از تکرارش...
ممنونم عزیز دل من....
پوووووووف!!! تازه الان متوجه خبطم شدم!!! تو اومدی اینجا که "ترنج" نباشی اونوخ من هی برات عشقولانه با "ترنج" درمیکنم!!!
حالا آخه چی صدات کنم؟ :-( مثل قدیمیا که زنها رو به اسم بچه بزرگشون صدا میکردن؟ مامانِ مارلی؟! :-))
گوگیجه گرفتم! :-/
نه جون جونی من، حرف تو به دلم نشست که گفتی ترنج رو دوست داری. من کماکان ترنجم. نگران نباش اصصصصصلا..... راحت باش و همون ترنج صدام کن که دوستش داری و دارم.
تو میگی عاشقی رو کنار گذاشتم ولی از من بپرسی میگم تو ذاتت عاشقیه، کاری هم از دستت برنمیاد :-)
بوست کنم ترنجی من :***
خوب بله در این مورد حق با توست .حس خوبی و لذت بخشیه!
اما دلکه گل نیست هر لحظه لگد مال بشه ترنج عزیزم
دقیقا...... دقیقا.....
درود بر ترنج عزیزم
راستش من هم مدتهاست عاشقی را کنار گذاشتم. اصلن می دونی چیه؟ تو این دوره و زمونه عاشقی بی معنی ست! دل می بندی درد حجران می کشی هزاران امیدر وصال داری و....بعد یه روز می بینی بدون خدا حافظی رفته و تو ماندی با دلی شکسته
آره ترنج عزیز
سلام کیهان عزیزم
سپاسگزارم که به من سر زدی، همه ی حرف هامون درست اما اون لحظات لرزیدن دل و حس خوب عاشقی، دنیایی ارزش داره. درسته که بیشتر آدم ها ارزش عشق ورزیدن رو ندارن....